به نام خالق من،خداي وطنم،ايـــــــــران
روزهاي آخر سال معمولا" دلشوره دارد. شايد خستگي يک سال، دلتنگي روزهايي که رفتهاند يا دلشورهي نبودن همهي خوبيها و بديهايي که يک سال زندگيشان کرديم، به يکباره بر سرت آوار ميشوند! قبلا" دلم شور لحظه تحويل سال را ميزد، اما امسال دیدم که فقط اسم نوروز به جا مانده ....فقط بنازم به اینکه بهار تکراي نيست.
دنيا پر از سين است و شما ميتوانيد از بي شمار سين هاي عالم،هر کدام را که خواستيد برداريد.من اما از ميان همه سين ها سيمرغ را انتخاب ميکنم،هر چند گنجشکي کوچکم و هر چند روي شاخه نازک زندگي نشسته ام،اما دلم بي تاب پر زدن در هواي قاف است...اگر سيمرغي هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن گناه است.
ارسال 38 اين تاپیک رو يادتون مياد؟
اگه ميدونستم زنبيل معجزه اينقدر مؤثر هست،چند سال پيش زنبيلم را توي صف ميذاشتم،
شايد هم ميشد غير نوبت
از سال 83 به بعد که زندگيم مدام بالا و بلندي دختر هندي............!زشته چي ميگي؟!
از اون سال به بعد گاهي خوب بود گاهي بدتر از تلخي زهر بود، گذشت تا 2 سال اومد روش،اما از اين به بعد،حتي الان هم تصور آنچه که گذشت برايم عذاب آور است چه برسد به لمس دوباره آن
گذشت تا رسيدم به 88 اواخر 88 بود، که تمام پيکرم به اين شکل بود (خسته ).آدرس خانه آرامش يادم رفته بود و از هر کي که مي پرسيدم اشتباه آدرس ميداد.
جالب اينجاست بعد اين همه دور زدن دنبال خانه آرامش اونجا رو پيدا نکردم بلکه:
يه رده پا پيدا کردم! رده پا رو دنبال کردم،رده پاي کسي که آرامش را بهم زده بود دنبال کردم!!!
به خودم رسيدم...
يعني ميخواي بگي خودت بودي؟ تو! اما من که به هر دري زدم فقط به خاطر تو بود! حالا به تو رسيدم؟
هنوز اين معما براي من حل نشده، راکت بودم،راکت گذاشتن،راکت گذاشتنم.؟!
آيا خودم بودم؟هر جا روکه نگاه ميکردم درختها خشک و مثل اسکلت، آسمان خدام هم انقدر بزرگ بود که من سرم گيج ميرفت،
بهر حال چه بوده باشم و چه نبوده باشم زمستان هر چه بود تاریک و طولانی دل من سرد و زمستانی اما:
من هنوز معتقدم که اين پرنده مردني نيست حتي با سکوت
و اين آغاز حرکت من بود
سال 89 در مجموع براي من بهار بود بهاري که خيلي وقت بود منتظر رسيدنش بود.
اون چند بهار گذشته زمزمه من شده بود:
بهار منتظر بي مصرف افتاد!به هر بامي درنگي كرد و بگذشت به هر كوئي صدائي كرد و استاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت............بهار آمد، دريغا از نشاطي كه شمع افروزد و بگشايدش در
يه آغاز در همون روزهاي اول، و يه همت با دستهايي بالا رفته(غايب)و يک اميد،و شد معجزه ،و انگار بعد اون همه سر بالاي رسيدم به يه سرازيري
خدايا ممنونم، زنبيل معجزه ام رو پر کردي اين يه شاخه گل از طرف من
و يه تن ،روح و جان
ممنونم که امسال هم با بهار سري به خانه ام ميزني،ممنونم از راه هاي که ميشناختم و نميشناختم شور شيريني فرستادي.
با کريمان کارها دشوار نيست
وابسته به آفتابم که خاک را پس ميزنم
اگر شاهنامه،فروغ و شاملو ميخوانم عشق و حماسه را در سيماي ذره ذره خاک اين مرز و بوم يافته ام.
معجزه اي بفرست تا آنهايي که از حاصل جمع تمام اينها گريزانند،و چاره را در تفريق ميجويند،امسال لحظه تحويل سال به خود آيند و از تقسيم رنگها دست بردارند و با ما ضرب در هزار شوند و بهار شوند و بهار....
__________________________
عمري با حسرت و اندوه زيستن نه براي خود فايده اي دارد و نه براي ديگران
بايد اوج گرفت تا بتوانيم آن چه را که آموخته ايم با ديگران نيز قسمت کنيم
لحظات از آن توست؛ آبي، سبز، سرخ، سياه، سفيد،... رنگهايي را که بايسته است بر آنها بزن
روزهايتان رنگارنگ
درشکفتن جشن نوروز برايتان در همه ي سال سر سبزي جاودان و شادي ،انديشه اي پويا و آزادي و برخورداري از همه نعمتهاي خدادادي آرزومندم.
ســــــــــــــال نــــــــو مبـــــــــــــارک
علاقه مندی ها (Bookmarks)