به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 104
  1. #51
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array
    سوده خانوم تاپیکتون به ظرفیت خودش یعنی 50 پست رسید و طبق قوانین باید بسته شود ، شما باید جوری مدیریت کنی که طی 50 پست به نتیجه خوبی برسی و گامی رو به جلو برداشته باشی


    در خصوص اون نقش ها ، تحلیل شما غلط هست .... من برای شما مثال زدم تا برای تون ملموس شود که وقتی نقش یک نفر ازش گرفته می شود ، عملا دلیل برای ماندنش نمی ماند



    بي مهارتي و دلسوزي ها و حمايت هاي افراطي
    قاعده فلسفي وجود دارد كه:
    هر چيزي كه از اعتدال خارج شود به ضد خود تبديل مي شود.
    همچنين :

    حمايت هاي افراطي درماندگي مي آموزد.

    وقتي شما به صورت افراطي مسئوليت زندگي ،‌و نقش و وظايف همسرتان را خودتان قبول مي كنيد و مابقي آنرا به دوش پدرتان مي اندازيد،‌ يعني به اين شوهر نيازي نداريد. يعني عملا او را حذف كرده ايد.
    از ابتدا اين شوهر وظايفش حذف شده. و خانواده شما، و شخص شما جايگزين شده ايد.


    امیدوارم متوجه منظورم شده باشید

    بنابراین می بایست نقش همسرتون رو بهش بر گردانید

    فرستادن ایمیل ، دادن اس ام اس و نامه همگی خوب هستند ، الان مناسب وضعیت شما نیست و دردی رو از زخم شما دوا نمی کند ، بنابراین درصدد باشید رفتار خودتون رو اصلاح کنید
    وقتی رفتار خودتون رو اصلاح کردید ، و نقش شوهر بودن را به همسرتون برگردانید ، آن زمان می توانید جهت دادن فرصتی دوباره به زندگی تون ، به هسرتون نامه یا ایمیل و ... بدهید

    اینقدر زود نرج ، جواب هر پست افراد را سریع نیا بده ، روی پست های افراد خوب تامل کن
    یکی از کاربرها توی همین تاپیک بهتون گفته بود نباید عجله داشته باشی که همسرت همین الان بیاد آشتی کنه === اسم اون کاربر چی بود؟ می دونی دقیقا چه جمله ای برات نوشته بود؟ خیلی خوب برایت تجزیه و تحلیل کرده بود
    حالا دونستن نام اون کاربر به چه درد من می خورد؟
    منظورم از این حرف ها این هست که روی پست افراد عمیق شوی و خوب مطالب را درک کنی ، کاری که شما انجام نمی دهی

    پست واحد رو بخون ، خیلی خوب برایت نوشته ، البته اون قسمتی که گفته از همسرت بخواهی بیاد توی خونه ، را فعلا انجام نده ، قسمت اول پست واحد را عمیقا درک کن و بهش عمل کن
    از همین الان هم شروع کن ، دیگه از پدرو مادرت کمک نخواه و این کمک نخواستن یعنی تحمل خیلی سختی ها ، خیلی زجرها .. من خیلی زجرها کشیده ام ، تا به اینجا رسیده ام

    ===
    جمع بندی از تاپیکتون داشته باشید تا بسته شود

  2. 5 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (پنجشنبه 03 تیر 95), khaleghezey (یکشنبه 02 شهریور 93), maryam240 (دوشنبه 17 آذر 93), سوده 82 (پنجشنبه 13 شهریور 93), شیدا. (دوشنبه 03 شهریور 93)

  3. #52
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 07 اردیبهشت 95 [ 12:20]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    247
    امتیاز
    11,685
    سطح
    71
    Points: 11,685, Level: 71
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 365
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    3,178

    تشکرشده 1,387 در 220 پست

    Rep Power
    77
    Array
    سلام دوستان گلم،
    بالهای صداقت عزیز،همونطور که گفتید میخوام مثل همیشه( یهنی مثل 4 ماه پیش که اثر کارای پارمیدارو انجام میداد و پدر و مادرم هیچ نقشی در انجام وظیفه در خانواده ما نداشتن) رفتار کنم و نقش سوهرم رو بهش برگردونم!بخاطر همین چون امروز وقت دکتر داشت دیروز ین pm رو بهش دادم:
    سلام خسته نباشی،فکر میکنم هنوز سر کار باشی! فردا پارمیدا ساعت 9:45 ترمین دکتر داره واسه hämangium! لطف کن فردا صبح بیا دنبالمون تا ببریمش اونجا!ممنون
    جواب:من نمیتونم خودت یه جوری ببرش!!!
    من:نمیتونم با قطار(چون یه شهر دیگهاست) ببرمش چون ممکنه که باز لیزذ بشه،بابام هم کار داره!
    جواب:من باهات سر این موضوع بحث نمیکنم،پرسیدی گفتم نمیتونم! دفعه بعد هم وقت دکتر میزای یه جوری بذار که کسی باشه ببرتتون...
    من:تو هم پدرش هستی و وظایف خودت رو داری،درسته؟! پارمیدا قراره لیزر بشه باز،وگرنه خودم با قطار میبردمش!
    جواب:بذاز یه چیزی بگم خیالت راحت بشه،من با تو یک قدم هم ور نمیدارم چه برسه بخوام باهات بشینم تو ماشین تا اونجا...
    من:علی من واقعاً این رفتارت رو نمی فهمم!!میشه بگی من چیکارت کردم که انقدر بد شدی باهام؟! اگه به خاطر لباسهات که معذرت خواستم و از روی عصبانیت بود منو ببخش،من واقعاً بچهگونه رفتار کردم..تو که کینهای نبودی، حداقل بگو تا بفهمم؟! چیکار میتونم کرده باشم که تو بی احساس شدی؟!من که چیزی ازت نخواستم فقط گفتم پارمیدا رو فردا ببیریم دکتر،که دختر توهم هست و تنها وظیفه من نیست،درسته؟!

    ولی دیگه جواب نداد،منم امروز خودم با قطار بردمش،بابام امد دنبالمون... علی خیلی بد شده،فکر کنم تو خودش منو واسه همیشه خاموش کرده!!!! بالهای صداقت من باید چطوری بهش بفهمونم که باید.وظیفه پدری خودشو حفظ کنه! لأخه فقط هر وقت که بخواد بیاد دنبالش و ببرتش و از مسئولیت من کم نکنه این که نشد،چرا من همش باید با سازش برقسم،اون چرا اشتباهات خودشو نمیبینه؟! واسه پنجشنبه دوباره همون دکتر وقت داریم،اگه دوباره بهش بگم مطمئنم جواب نمیده،چیکار کنم که آروم بشه؟!
    شما تو اون 8ماه که یه شهر دیگه بودید آیا شوهرتون میآمدو دخترتون و شما رو میدید؟!شما گفتید من باید ازش معذرت بخوام، چطوری؟! گفتید میخواهید راجب مشکلات دانشگاه چند مورد بگید!!!

    اگه اجازه بدید من امشب یه جمع بندی میکنم،ایا میتونم با همین عنوان یه تاپیک جدیث باز کنم تا بتونم با کمک شما دوستان روی رفتار درست و غیر عجولانه و بدست آوردن اعتماد شوهرم رو بدست بیارم؟!

    من تاپیک و پیامهتی دوستان و meinoush عزیز یادمه که گفتن علی اول باید اعتماد داشته باشه،به همین زودی هم انتظار امدنش رو نداشته باشم،منم نمیخوام الان بیاد ما اول و مخصوصاً من باید رو خودم کار کنم تا به نقطه‌ای برسم که بتونم برگردونمش یا. خودش برگرده...

  4. #53
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 01 اردیبهشت 97 [ 02:14]
    تاریخ عضویت
    1390-1-11
    نوشته ها
    1,700
    امتیاز
    16,289
    سطح
    81
    Points: 16,289, Level: 81
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,578

    تشکرشده 5,967 در 1,568 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    203
    Array
    همسرتون نمی خواهند با شما این راه طولانی رو توی ماشین باشند، شما هم می خواهید ایشون رو کمی درگیر مسائل پارمیدا کنید، خوب چرا پارمیدا رو تنها با پدرش نفرستادید ( یا نمی فرستید) دکتر؟ البته با زبان محبت نه با زور که دختر تو هم هست و تو مجبوری و باید و .....
    هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
    و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند

  5. 3 کاربر از پست مفید deljoo_deltang تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (پنجشنبه 03 تیر 95), maryam240 (دوشنبه 17 آذر 93), شیدا. (سه شنبه 04 شهریور 93)

  6. #54
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 فروردین 94 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1393-5-30
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    673
    سطح
    13
    Points: 673, Level: 13
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    11

    تشکرشده 14 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من تاپیک و پیامهتی دوستان و meinoush عزیز یادمه که گفتن علی اول باید اعتماد داشته باشه،به همین زودی هم انتظار امدنش رو نداشته باشم،منم نمیخوام الان بیاد ما اول و مخصوصاً من باید رو خودم کار کنم تا به نقطه‌ای برسم که بتونم برگردونمش یا. خودش برگرده..



    سلام سوده جان

    من هر روز به تاپیکت سر میزنم چون برام مهمه که به نتیجه برسی. عزیزم دیالوگ خوبی با شوهرت داشتی . گلم تو توی مراحل کار هستی . عجول نباش و فعلا قراره صبر و حوصله بخرج بدی. نه اینکه به این زودی نتیجه بگیری.


    دوباره همین روش رو تکرار کن. هرچقدر هم راضی نشد دوباره توقعاتت رو بیان کن. اون مثل تو مسئوله . درمورد pc هم بهتره پارمیدا از باباش بخواد بیاد براش درست کنه. اگه قبول نکنه حرص نخور عزیزم . کم کم نتیجه میگیری. صبور باش گلم ..... خدا تو قرآن میگه: ان الله مع الصابرین.....یعنی خدا با صبر کنندگان است.

  7. #55
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 مرداد 04 [ 21:20]
    تاریخ عضویت
    1393-1-11
    محل سکونت
    مرز پر گهر
    نوشته ها
    816
    امتیاز
    26,798
    سطح
    97
    Points: 26,798, Level: 97
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 552
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,026

    تشکرشده 3,515 در 811 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    195
    Array
    سلام
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    دیروز ین pm رو بهش دادم:
    سلام خسته نباشی،فکر میکنم هنوز سر کار باشی! فردا پارمیدا ساعت 9:45 ترمین دکتر داره واسه hämangium! لطف کن فردا صبح بیا دنبالمون تا ببریمش اونجا!ممنون
    این عبارت خوب بوده!
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    من:نمیتونم با قطار(چون یه شهر دیگهاست) ببرمش چون ممکنه که باز لیزذ بشه،بابام هم کار داره!
    جمله ی " بابام هم کار داره" خیلی بده ، یعنی اگه کار نداشت شما باهاش تماس نمیگرفتید. به نوعی بهش مثل تایر زاپاس ماشین نگاه کردید.
    اینم دلیل این حدس من :
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    یه جوری بذار که کسی باشه ببرتتون...
    شاید اگه اون جمله رو نمیگفتید دیالوگتون طور دیگه ای به اتمام میرسید.
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    وگرنه خودم با قطار میبردمش!
    اینم یه جمله ی بحث برانگیز دیگه
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    اگه به خاطر لباسهات که معذرت خواستم و از روی عصبانیت بود منو ببخش،من واقعاً بچهگونه رفتار کردم
    خودتونم میدونید که به خاطر لباس چنین رفتاری رو انجام نمیده.
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    چیکار میتونم کرده باشم که تو بی احساس شدی؟!
    این موضوع رو هم توی این تاپیک به اندازه ی کافی بررسی کردید و حداقل دلائل رو میدونید ،این جمله هم تحریک کننده هست.
    نمیخوام ناراحتتون کنم ولی یکم باهاش مثل پسر بچه هایی که تکالیف مدرسشون رو انجام نمیدند رفتار کردید.
    البته بذارید خود بالهای صداقت بیاند ،بهتر این پست رو تحلیل می کنند ؛ من از دید یه مرد و نه یک متخصص ، خیلی محتوای این ارتباط چند خطی رو نمیپسندم.
    بهتره پستهای بالهای صداقت رو چند بار بخونید و خوب دربارشون فکر کنید.
    موفق باشید
    من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم / هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود



    ویرایش توسط m.reza91 : دوشنبه 03 شهریور 93 در ساعت 22:51

  8. 4 کاربر از پست مفید m.reza91 تشکرکرده اند .

    maryam240 (دوشنبه 17 آذر 93), meinoush (سه شنبه 04 شهریور 93), سوده 82 (پنجشنبه 13 شهریور 93), شیدا. (سه شنبه 04 شهریور 93)

  9. #56
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    سلام سوده جان . با تشکر از لطف بالهای صداقت عزیز. عزیزم صبور باش . همونطور که بالهای صداقت عزیز هم گفتند باید صبور باشی و اولین کاری که باید بکنی اینه که نقش همسرت رو بهش برگردونی . اول نقش پدریش رو . اون باید درگیر کارهای دخترش کنی . اون باید بفهمه که تو دست تنهایی و تنهایی زندگی کردن و بزرگ کردن یه بچه برات خیلی سخته . تا اونجا که ممکنه از خونواده ات فاصله بگیر . میتونی قبلا باهاشون صحبت کنی تا بدونن که اینکار رو برای درست کردن زندگیت میکنی . همونطور که اقا رضا گفتند کمک خواستن از پدرت فکر خوبی نبوده . تو اینو بهش القا کردی که اگه اون نباشه هم مهم نیست . در هر حال کارهای شما زمین نمیمونه و پارمیدا یه پدر دیگه هم داره . در این مورد خاص باید میگفتی اگه خودت نبری من هم تنهایی نمیتونم ببرمش . و وقت دکتر رو کنسل میکنم . و هر وقت که تو وقت داشتی براش وقت بگیر . عزیزم اشکالی نداره که شما خودت رو ناتوان و درمانده نشون بدی و از اون کمک بخواهی . احساس مرد خونه بودن رو باید بهش برگردونی . در مورد جمله اخرت هم بهتر بود میگفتی (ما هر دو اشتباهاتی داشتیم . بیا فراموش کنیم و از اول شروع کنیم . علی من و پارمیدا بدون تو نمیتونیم زندگی کنیم .

  10. 3 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (پنجشنبه 03 تیر 95), سوده 82 (پنجشنبه 13 شهریور 93), شیدا. (چهارشنبه 05 شهریور 93)

  11. #57
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    سوده جان ممکنه لطف کنی به من و بگی که علی قبلانا واسه چه چیزایی تو رو دوست داشت؟ و به خاطر چه ویزگی هایی که داشتی باهات ازدواج کرد؟
    ظاهرا چهره زیبایی داشتی- سنت هم کم بوده به نسبت موقع ازدواج- آشپزیت هم بعدا خوب بوده
    بقیه اشو هم بنویس اگه ممکنه

    در مورد پست اخرت بالهای صداقت میاد حتما راهنماییت می کنه
    اما درکل خودت پستتو بخون
    کلا که ازاول تا اخر دستور دادی یه جورایی دستور دادن زور گفتنه

    سلام خسته نباشی،فکر میکنم هنوز سر کار باشی! فردا پارمیدا ساعت 9:45 ترمین دکتر داره واسه hämangium! لطف کن فردا صبح بیا دنبالمون تا ببریمش اونجا!ممنون حتی این جمله خوبتم دستوریه. بهتر بود با ملایمت می پرسیدی. مثلا علی جون فکر می کنی بتونی فلان روز فلان ساعت که وقت دکتر داره دخترمون باهامون بیای؟ یا بگی لطف می کنی فردا صبح تو پارمیدا رو ببری دکتر؟ یا هرجی. بعدشم نمیشه که ادم شب زنگ بزنه زور بگه بگه فردا با تو. خوب دو سه روز جلوتر بهش زنگ بزن که بتونه راحت برنامه هاشو هماهنگ کنه.
    جواب:من نمیتونم خودت یه جوری ببرش!!!
    من:نمیتونم با قطار(چون یه شهر دیگهاست) ببرمش چون ممکنه که باز لیزذ بشه،بابام هم کار داره! اصلا لازم نبود بگی
    جواب:من باهات سر این موضوع بحث نمیکنم،پرسیدی گفتم نمیتونم! دفعه بعد هم وقت دکتر میزای یه جوری بذار که کسی باشه ببرتتون... حوصله نداشته دیگه
    من:تو هم پدرش هستی و وظایف خودت رو داری،درسته؟! پارمیدا قراره لیزر بشه باز،وگرنه خودم با قطار میبردمش! خوب اینجا همونی شدی که بودی. اولش زدی تو سرش که پدره و وظایفشو انجام نمیده بعدش هم تهدیدش کردی
    جواب:بذاز یه چیزی بگم خیالت راحت بشه،من با تو یک قدم هم ور نمیدارم چه برسه بخوام باهات بشینم تو ماشین تا اونجا...
    من:علی من واقعاً این رفتارت رو نمی فهمم!!میشه بگی من چیکارت کردم که انقدر بد شدی باهام؟! اگه به خاطر لباسهات که معذرت خواستم و از روی عصبانیت بود منو ببخش،من واقعاً بچهگونه رفتار کردم..تو که کینهای نبودی، حداقل بگو تا بفهمم؟! چیکار میتونم کرده باشم که تو بی احساس شدی؟!من که چیزی ازت نخواستم فقط گفتم پارمیدا رو فردا ببیریم دکتر،که دختر توهم هست و تنها وظیفه من نیست،درسته؟! اینجا می نویسی فهمیدم اشتباهاتمو بعدش همه اش به علی می گی نمی فهمم چته و مگه چه کارت کردم. اخرش کدوم؟
    تا وقتی که نفهمه ادم چه اشتباهاتی کرده بازم اشتباهاتشو تکرار می کنه.
    به هر حال بازم تو این قسمت بدهکارش کردی و دهنشو بستی. همونطوری که مبینیه کسی نمی تونه حرفاشوبفهمه و با هیجکس دیگه به اون شکل صحبتی نمی کنه و ساکته.


    ولی دیگه جواب نداد، منم بودم دهنم بسته میشد. وقتی همه اش می گی نمی فهمی یعنی بهتره هیچی نگه
    منم امروز خودم با قطار بردمش،بابام امد دنبالمون...
    علی خیلی بد شده،فکر کنم تو خودش منو واسه همیشه خاموش کرده!!!! بالهای صداقت من باید چطوری بهش بفهمونم که باید.وظیفه پدری خودشو حفظ کنه! بالهای صداقت نگفت زور بگی. گفت از طریق دخترت می تونی شوهرتو کم کم به خودت برگردونی. البته این کار که از بچه وسیله استفاده شه رو من نمیپسندم اما بالهای صداقت تجربه داره مشاوره می ده و قطعا نتیجه می ده از نظرش. شما شوهرت حس حمایتگری بالایی داره. بعید می دونم چیزی بیشتر از قدردانی توقع داشته قبلانا. در مقابل فداکاری هایی که می کرده احتمالا فقط شادی و قدردارنی تو رو می خواسته. اما در عوض دیده زنش نه تنها هیچ کدوم از خوبی هاشو نفهمیده که هیچ قدردانی هم نداره. الانم دهنش بسته است. تا بیاد به کسی بفهمونه چی می گه و چی می خواد عصبانی میشه. بعدش هم کارایی می کنه که پشیمون میشه. الان بعد از اینکه کلی سال از عمرشو با عشق واست گذاشته هر طرف بره بدهکارش می کنن. هیچکسی هم درکش نمی کنه. منم بودم ساکت می شدم.
    لأخه فقط هر وقت که بخواد بیاد دنبالش و ببرتش و از مسئولیت من کم نکنه این که نشد،چرا من همش باید با سازش برقسم،اون چرا اشتباهات خودشو نمیبینه؟! تو الان صد تا کارو باهم می خوای بکنی. می خوای شوهرت اشتباهاتشو بفهمه؟ می خوای مسوولیت دخترتو قبول کنه؟ می خوای همه سهم کارای دخترتو الان باهاش نصف نصف کنی؟ می خوای ارومش کنی؟ می خوای کم کم اعتمادشو جلب کنی؟ ... چی می خوای بکنی؟ دونه دونه .
    واسه پنجشنبه دوباره همون دکتر وقت داریم،اگه دوباره بهش بگم مطمئنم جواب نمیده،چیکار کنم که آروم بشه؟!
    شما تو اون 8ماه که یه شهر دیگه بودید آیا شوهرتون میآمدو دخترتون و شما رو میدید؟!شما گفتید من باید ازش معذرت بخوام، چطوری؟! گفتید میخواهید راجب مشکلات دانشگاه چند مورد بگید!!! البته اینو بالهای صداقت میاد جواب میده
    اما یه بخش بزرگی از عذرخواهی اینه که ادم واقعا بدونه که کجا اشتباه کرده.

    اگه اجازه بدید من امشب یه جمع بندی میکنم،ایا میتونم با همین عنوان یه تاپیک جدیث باز کنم تا بتونم با کمک شما دوستان روی رفتار درست و غیر عجولانه و بدست آوردن اعتماد شوهرم رو بدست بیارم؟!
    اره تاپیک جدید می تونی باز کنی

  12. 3 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    m.reza91 (سه شنبه 04 شهریور 93), maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), سوده 82 (پنجشنبه 13 شهریور 93)

  13. #58
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 07 اردیبهشت 95 [ 12:20]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    247
    امتیاز
    11,685
    سطح
    71
    Points: 11,685, Level: 71
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 365
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    3,178

    تشکرشده 1,387 در 220 پست

    Rep Power
    77
    Array
    سلام دوستان،
    بالهای صداقت عزیز منو ببخشید که دیشب تاپیکم رو جمع بندی نکردم، راستش دیشب جای لیزر شده در صورت پارمیدا خون امد و بردمش دکتر،خوشبختانه الان حالش خوبه و خوابیده...

    نمیدونم اینکه جواب هر پستی رو میدم نشونه عجول بودنمه و بالهای صداقت عزیز میخوان همینو حالیم کنن که من درس بگیرم...ولی اجازه میخوام تا حداقل جواب دوستان رو بدم تا موضوع روشنتر بشه!!!
    با اجازه بالهای صداقت مهربانم!
    شیدای عزیز من کلاً مامام بابای بی حوصله ای دارم و چون اینجا تنها بودیم مثلاً هر وقت هوا خوب میشه شوهرم انتظار داشت ما با مامانماینا بریم پیکنیک که اونها یه بهانه میاوردن و ما مجبورا تنهایی میرفتیم یا ماروهم منصرف میکدرن!!!هر وقتم خونشون میرفتیم این آخریها دیگه علی نمیآمد چون حقم داشت مامانماینا همش پای tv بودن و برنامه های سیاسی که ما بدمون میومد میدیدن!!!منم اگه علی خونه بود اونجا نمیرفتم و باهم به بیروت میرفتیم...اینجا خیلی کسل کنندهاست چون هواش اکثرآ ابری و همیشه خدا بارون میاد یه حالت دپرس آور...
    من میخوام واقعا بدونم آیا وظیفه من بوده که دوستاشو واسش نگه دارم،علی بلژیک زیاد میرفت و اگه واقعا دوستاش انقدر که الان میگه واسش مهم بودن باید رابطشو باهاشون حفظ میکرد درسته؟! من چندین بار گفتم از فلانی چه خبر چرا تماس نمیگیری،میگفت وقت ندارم که،حتی تلاشم نکرد که یه زنگ بزنه،آیا وظیفه من بود که زنگ بزنم؟! ولی علی این رو هم از چشم من میبینه!!!علی فکر میکنه که واقعاً تمام عمرش با من به هدر رفته و من در همهجا مقصرم...

    من واقعا دوست دارم نقش رو بهش برگردونم،علی فکر میکنه من از پس خودم بر نمیامو واسه همین سر هر چیزی که حالا یا به پارمیدا یا زندگی ربط داره من آویزونشم! گفته ما از هم دیگه جدا شدیم پس یا مسیولیتای پارمیدا و زندگی رو به عهده میگیری یا من خودم پارمیدارو با تمام مسیولیتای که داره قبول میکنم،اگه با تو که باید همه کاراشو خودت انجام بدی،نگی علی این علی اون،خودت به تنهای...
    من میخوام حتی اگه خودشم دیگه بر نگرده واسه پارمیدا پدری کنه،ولی علی میخواد هر وقت خودش خواست به دیدنش بیاد،نه در زمانی که به وجودش احتیاج داریم،واقعا غده و یکدنده و لجباز...
    آقا رضا مثال تایر زاپاس خیلی جالب بود...باور کنید علی بارها همون وقتا هم که باهم زندگی میکردیم از پدرم توقع داشت،انتظار داشتو میگفت چرا بابات نمیبرتتون فلان جا،چرا اونها که همش پای tvهستن بگو بابات ببره با اونی که خودش خونه بود،حالا شاید از کار امده بود و کمی خسته ولی در کل از بابام انتظار داشت و الانم همینه،میگه چرا به بابات نمیگی،ما دیگه جدا شدیم،دیگه خود دانی.،.
    واحد عزیز من میخوام خودمو ناتوان نشون بدم ولی نه از نوع ضعیف،میخوام علی منو یک زن قوی ببینه که واسه بزرگ کردن دخترمون به کمکش نیازمنده نه یک زن بی دست و پا!!!اصلا نمیدونم چطوری بگم که دیتوری نباشه،چطوری بگم که بفهمه بهش احتیاج دارم ولی بیدست و پا نیستم!!!علی دیگه نمیخواد مرد خونمون باشه،گفته من دیگه با تو زیر هیچ سقفی زندگی نمیکنم!!

    Meinoush عزیز والا باید از خودش این یوالو پرسید! همشه میگفت تو قلبت مثل آیینه اس و به هکه مهربونی میکنی،میگفت مثل دخترای دیگه نیستم،خانومی و خدا شناس،با اونی که اینجا بزرگ شدی نماز و روزهات سر جاشه! یه مدت نماز نماز نمیخوندم بهم میگفت سوده چرا دیگه نماز نمی خونی!!! بعد هم که دپلمم رو با نمره عاای گرفتم و وارد دانشگاه دندون پزشکی شدم کلی به خودش میبالید و میگفت همیشه پشتیبانیت میکنم،ولی تا پارمیدا بدنیا امد البنه بهد از مرخصی بچه دار شدنم دیگه خودخواه شد،دیگه اگرم وقت وایم میذاشت با گله و کنایه بود،کم حوصله شده بود...قبل از پارمیدا 12تا بچه میخواست،دوسال پیش بهش گفتم علی بیا یه بچه دیگه بیاریم،گفت برو بابا من غلط کنم باز بچه بخوام، با اونی که پارمیدارو با تمام وجودش دوست داشت،از کار میومد.دست و صورتشو نشسته میرفت سراغش باهاش بازی کنه!!!
    بله من باید زودتر بهش واسه وقت دکتر میگفتم نه شبش،تنهای نمیتونه بره باید دو نفر از آشناها بشند که پارمیدا میشناسه تا این احساس ترسو ازش بگیره و اینکه صورت و دست و پاشو یواش نگه داره چون دقیقا بقل چشمش لیزر میشه و نباید تکون بخوره،علی هم که تنها بره (البنه خودش میدونه که نمیشه تنها بره واسه همین میگه نه،چون با منم نمی خواد بره)نمیشه! همین پنجشنبه دوباره وقت لیزر داره،دوباره بهش بگم؟!چطوری بگم که دستوری نباشه!!اگه گفت نه،من چی بگم؟!اگه جواب نداد به pm چی؟!اگه گفت با بابات برو چی؟!واقعا نمیدونم و قصد ندارم دستوری یا زورکی بهش بگم،آخرشم طوری رفتار میکنم که اشتباه میشه!!!
    Meinoush گلم منظورم از نمی فهمم این نیست که اشتناهاتمو نفهمیدم،منظورم اینه که چرا یهو نمی خواهد باهام تو ماشین بشینه،همبن 1،5ماه پیش. باهم دکتر بردیمش،خرید میرفتیم،البته تو ماشین حرف نمیزد بعضی وقتام بحث میکردیم ولی دفعه بدشم باز میآمد، ولی اینکه یهو میگه دیگه باهات یک قدمم ور نمیدارم اینو نمی فهمم!!!چی دیده که این تصمیمو گرفته،آخه من اصلا تو این مدت باهم حرفی نزدیم!!!علی با هیچکس حرفی نمیزنه که بخواد کسی بفهمتش یا نه،باور کنید به خانوادش تو ایران زنگ زده تصمیم گرفتم جدا بشم،اونا گفتن چرا دلیلش این بوده دیگه حوصلشو ندارم،دوسش ندارم،گفتن آخه چرا جواب نداده بهشون!!!معلوم نییت چی گفنه بهشون که دیگه خواهرش به منم زنگ نمیزنه!!!
    بهش همیشه میگفتم تو بهترین همسر دنیا و همربونترین بابای دنیای و ازش قدردانی میکردم و علی همیشه میگفت دیونه من شوهرتم،چاکرتم...
    همه چیو میخوام ذره ذره و دونه دونه با صبر و حوصله درست کنم،نه عجولانه،مهمتر از همه میخوام درست رفتار کنم،درست ارتباط برقرار کنم و دنباله نتیجه الان نباشم،فعلا به خودم و دخترمون نشون بدم که ما می‌توانیم باهم اگه بابا علی هم دیگه مارو نخواد زندگی شادی داشته باشیم!!!



    خواهش میکنم واسه پنجشنبه هم راهنماییم کنید


    جمع بندی:

    اول از هر چیز از همه دوستان مهربونم تشکر میکنم که همچنان منو راهنمای میکنن بخصوص خانم بالهای صداقت (میخواستم گل بزارم ولی نمیشه) :(
    من قدم اول روبا یاری شما دوستان ور میدارم و نقش شوهرم روکه دو ماه ازش گرفته بودم رو دوباره بهش پس مید، درسته که الان و شاید دفعات بعد هم نگه نمییام نمیخوام ولی من باید یاد بگیرم جوری بگم که درست باشه تا مثل مامانا دستور نباشه!!! من سعی بر آن دارم که با مهربانی و صبورانه دوباره برشگردونم با رفتار درست،درسته هنوز نابلدم و واقعا کم مهارت ولی با کمک شما دوستان و توکل به پروردگار بزرگم انشاءالله به نتیجه دلخواه میرسم!
    ویرایش توسط سوده 82 : سه شنبه 04 شهریور 93 در ساعت 16:19

  14. #59
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    سوده سوال اولمو در اصل واسه خودم پرسیدم

    اما در کل

    بشین فکر کن ببین توی این چند سال که باهم زندگی کردین چه وقت هایی خوشحال بوده کی راضی بوده کی اروم و شاد بوده؟ موقعیت ها - ادم ها- زمان ها- روزای خاصی و هر چیزی که شاد بوده باهاشونو سعی کن به یاد بیاری. خودت چطوری بودی اونوقتایی که اون راضی بوده ظاهرت اخلاقت و ...

    در مورد اینکه چی هاتو دوست داشته. خودش حتما طی این سالها گفته که چه ویزگی های تو رو دوست داشته. خودت هم چند تاشو نوشتی. به یاد بیار تعریفایی که از تو کرده و ابراز رضایت ها رو و ... .
    اون یه برداشت ها و تفسیرهایی از تو داشته. مهم نیست که درست بوده یا نه. اما اونا رو فکر کن و به یاد بیار. همینا براش مهم بودن. بعدا توی این دعواهای اخری که داشتین به نظرش اومده که درباره ات برداشت های اشتباه داشته و تو اونی نبودی که فکر می کرده. (نظر منه ممکنه اشتباه کنم. )

    نوشتی که بد شده نمی خواد باهات باشه هیچ جا و نوشتی نمی دونی. بازم نظر منه ممکنه اشتباه کنم چون من دارم بر اساس سیستم فکری خودم می نویسم. اما اگه از نظر زمان بندی اینکه دیگه نمی خواد باهات جایی باشه هماهنگه با دعواهایی که به اسیب رسوندن به تو ختم شده من دلیلشو همین می دونم.
    اینکه وادارش می کنی به عصبانیت انقدر که بهت اسیب می زنه. بعدش هم از خودش بدش میاد. خوب بهتره که پیشت تنهایی نباشه. چون نمی دونه بعد چه اتفاقی ممکنه بیفته. اینم باز می گم نظر منه ممکنه اشتباه کنم.

    نوشتی که بارداری به بعد یه کم عوض شد. من تجربه زندگی مشترک ندارم چه برسه به بارداری. اما خوندم زیاد پیش میاد بعد بارداری یه کم مردا خلقشون عوض شه. محبت و توجه همسرشون به بچه می ره و از اونا کم میشه این بار توجه. رابطه جنسی رو باید خیلی دقیق مدیریت کرد که مرد راضی بمونه توی بارداری که خیلی از خانما اینکارو درست نمیکنن. بعد از بارداری هم بچه میاد زن نمی رسه توجه کافی کنه و بازم رابطه جنسی هم نمی رسه درست داشته باشه. خلاصه یه دو سالی سرجمع مرد می مونه و تنهایی روحی و جسمی!! البته در بدترین حالتش و اغراق شده اش رو نوشتم. یه بررسی بکن تو ذهنت ببین واسش از رابطه جنسی چیزی کم نذاشته باشی. منظورم نسبت به قبل از بارداریه.

    در مورد ول کردن دانشگاهت هم که نوشتن دوستان.

    - - - Updated - - -

    نوشتی که نیاز بود تو دوستاشو نگه داری یا نه.
    کلی جوابتو می دم. اگه ادم یکی رو دوست داشته باشه در کل می خواد اون خوشحال باشه. واسه همینم سعی می کنه خوشحالش کنه. مثلا اگه ببینه با خواهرش که هست یه ماه در سال خوشحاله خوب می ذاره خوشحال باشه. یا اگه ببینه دوستاش خوشحالش می کنن خوب شرایطی فراهم می کنه که با دوستاش باشه. اما در عین حال سلامت و صلاح خودش رو هم در نظر می گیره. مثلا دوستای شوهرشو طوری برنامه ریزی می کنه که با خودش هم باشن. مهمونی های خونوادگی باشه. اما مهمونی ای که تهش ببینه شوهرش اروم شاد و راضیه. خودش هم راضیه. مثلا ادمای ناجوری نباشن اون دوستا.
    موفق باشی.

  15. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (پنجشنبه 03 تیر 95), شیدا. (چهارشنبه 05 شهریور 93)

  16. #60
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    سوده جان از نوشته هات واقعا متاسف میشم چون منم مثل شما یه زن متاهلم و همسرمم خیلی دوست دارم وقتی خودم رو میزارم جای شما دقیقا میتونم درکتون کنم . در مورد وقت دکتر پارمیدا جون همون چیزایی که نوشتی رو بهش بگو یا بنویس اینکه تنهایی ممکن نیست و پارمیدا هم برای لیزر و درمان استرس داره حتما باید تو پیشش باشی تا استرسش کمتربشه و موضوع خونریزیش رو هم بهش بگو . و از قبل باهاش هماهنگ کن . حتی بهش بگو اگه نمیخواهی با من بیایی شما پارمیدا رو ببر من تنهایی میام . جوری بگو که احساساتش رو تحریک کنی . عزیزم سعی نکن خودت رو قوی نشون بدی چون نیستی همونی که هستی باش نه بیشتر .اگه قرار بود یه زن بتونه هم نقش مادری و هم پدری رو ایفا کنه خداوند دیگه مردا رو خلق نمیکرد . یه زن تنها قوی نیست مخصوصا اگه قرار باشه یه بچه رو هم بزرگ کنه . حتی یه مرد تنها هم قوی نیست . خداوند زن و مرد رو مکمل هم افریده . سعی نکن بدون همسرت زندگی شادی با دخترت داشته باشی . این مال زمانیه که دیگه کار از کار گذشته و خدای نکرده شما به طور کامل طلاق گرفته باشید . الان فقط باید هدفت برگردوندن همسرت باشه . همسرتون خیلی بی حوصله و افسرده به نظر میرسه میتونی از پسر خاله همسرتون کمک بگیرید تا باهاش صحبت کنند . صبوری کنید . اون غیر از شما و پارمیدا هیچ کس رو نداره .
    ویرایش توسط واحد : چهارشنبه 05 شهریور 93 در ساعت 13:32

  17. 4 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (پنجشنبه 03 تیر 95), maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), meinoush (چهارشنبه 05 شهریور 93), شیدا. (چهارشنبه 05 شهریور 93)


 
صفحه 6 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مهاجرت، خیانت یا فرار
    توسط aas1354 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: یکشنبه 28 خرداد 96, 14:22
  2. +بعد از 2 سال میگه نمیخامت، کمک
    توسط Blackman_a_n در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 11 دی 90, 21:42
  3. وای خداشکرت، دارم مادر میشم
    توسط هاله نو در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 12 آذر 90, 00:10
  4. ریشه حقارت، تاثيرحقارت و برخورد با حقارت
    توسط بالهای صداقت در انجمن اعتماد به نفس
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 06 شهریور 89, 14:53
  5. تنظیم هیجانات، بهبود روابط
    توسط setareh در انجمن هیجانات و احساسات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 13 بهمن 87, 04:40

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.