با پسری 2 سال دوست بودم قصدمون از روز اول ازدواج بود چون هردو دندانپزشکی میخوندیم و در شهرهای دور از هم تحصیل میکردیم قرار شد 5 سال صبر کنیم 6 ماه اول کاملا عاشقانه بود مرا به خانواده اش معرفی کرد حلقه خریدو... بعد از اون رابطه جنسی شروع شد من احساس گناه میکردم بهانه گیری میکردم دعواها زیاد شد تا یه روز که گفتم بهتره تا زمان ازدواج باهم نباشیم اون گفت از اون روز دلش شکسته هرچی عذز حواهی کردم گفتم از عصبانیت اینو گفتم بی فایده بود فکر میکرد میخواستم رابطمون تموم بشه از اون روز سرد شد رابطه همش دعوا بود تا باهام تموم کرد من مدام التماس میکردم برگرده بی فایده بود پسری که رو اسمش قسم میخوردم کسی که روزه میگرفت نماز میخوند کسی که گفت نمیخواد با کسی باشه میخواد تنها باشه بعد از من با دو نفر رابطه جنسی داشت مدام دوستی های کوتاه مدت همراه با رابطه جنسی داشت باورم نمیشه من خیلی باورش داشتم وقتی ازش میپرسم چرا اینهمه عوض شدی چرا راحت با همه هستی میگه تقصیر منه میگه من باعث شدم از عشق بدش بیاد التماسم فایده ای نداره بهش میگن همه چیو فراموش میکنم از نو شروع میکنیم اما میگه ازم متنفره خیلی حقارت کشیدم اصلا نمیدونم از کجاش بگم الان یک ساله جدا شدیم همش پیش روانپزشکم حالم خوب نمیشه باورم نمیشه اخه من مثه این دخترایی که الان راحت باهاشن نبودم منو با هزار اصرار با 6 ماه وقت گذاشتن راضی به رابطه کرد نمیدونم اون عوض شد یا من نشناخته بودمش همش با خودم میگم از چشم اون لابد منم یکی از اون هرزه هاییم که الان باهاشونه اما خدا شاهده که اون اولین پسری بود که حتی کناریش تو یه ماشین نشستم از خودم بدم میاد اینده ای ندارم من نابود شدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)