به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 97

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    شما چند سالتونه؟ وضعیت خانوادگیتون چطوره؟ یعنی چندمین فرزند خانواده هستید؟
    تا چه میزانی با ایشون رابطه ی جنسی داشتید؟ یعنی معاشقه یا اینکه دختری خودتون رو هم از دست دادید؟ شما که از همدیگه دور بودید چند وقت یکبار همدیگه رو می دیدید؟
    ایشون چند سالشون بود؟
    شما میگید که 2 سال دوست بودم و بعد از 6 ماه رابطه ی جنسی ما شروع شد؛ یعنی یک سال و نیم با ایشون بودید و بعدش ازشون خواستید که فعلا دست نگه داریم تا بعد از عقد؟
    خانواده ی ایشون چه جور خانواده ای بودند؟
    خانواده ی شما از این رابطه آگاه بودند؟
    میشه یه کم از برخوردها و اخلاق های این آقا پسر برامون بگی؟
    به نظرت خودت چطور انسانی هستی؟
    فکر میکنم، پاسخ به این سوالات یه مقدار هم ذهن ما و هم ذهن شما رو بازتر خواهد کرد.
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  2. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    فرهنگ 27 (شنبه 30 شهریور 92)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 دی 92 [ 21:12]
    تاریخ عضویت
    1392-6-30
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    373
    سطح
    7
    Points: 373, Level: 7
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    43

    تشکرشده 24 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط del نمایش پست ها
    شما چند سالتونه؟ وضعیت خانوادگیتون چطوره؟ یعنی چندمین فرزند خانواده هستید؟
    تا چه میزانی با ایشون رابطه ی جنسی داشتید؟ یعنی معاشقه یا اینکه دختری خودتون رو هم از دست دادید؟ شما که از همدیگه دور بودید چند وقت یکبار همدیگه رو می دیدید؟
    ایشون چند سالشون بود؟
    شما میگید که 2 سال دوست بودم و بعد از 6 ماه رابطه ی جنسی ما شروع شد؛ یعنی یک سال و نیم با ایشون بودید و بعدش ازشون خواستید که فعلا دست نگه داریم تا بعد از عقد؟
    خانواده ی ایشون چه جور خانواده ای بودند؟
    خانواده ی شما از این رابطه آگاه بودند؟
    میشه یه کم از برخوردها و اخلاق های این آقا پسر برامون بگی؟
    به نظرت خودت چطور انسانی هستی؟
    فکر میکنم، پاسخ به این سوالات یه مقدار هم ذهن ما و هم ذهن شما رو بازتر خواهد کرد.
    ممنون از نظرتون من 23 سالمه و ایشون یه سال از من بزرگترند هر دو دانشجوی دندانپزشکی هستیم ایشون تهران و من شهرستان من به خاطر چند تا سوال درسی وقتی هنوز تازه وارد دانشگاه شده بودمو 19 سالم بود با ایشون از طریق وبلاگ کلاسشون اشنا شدم و واقعا تنها هدفم فقط پرسیدن چند تا سوال بود ایشون تو لیست دوستای من بود تا 1 سال و هربار به یه بهانه ای پیام میداد اما صحبت هیچوقت فراتر از درسو زندگی عادی نبود هیچ حرفی از دوستی نبود به طوری که بعد از یه سال وقتی از من خواست با هم باشیم که البته این درخواست رو حضوری داشت چون ما تهران خونه داشتیم و ایشون گفته بود برای من یه کتاب خریده و هروقت رفتم تهران بهشون خبر بدم منم با خودم فکر کردم که دلیلی نداره واسه من چیزی بخره وقتی باهم ارتباط خاصی نداریم به هر حال دو دل بودم که برم ایشونو ببینم یا نه که با خودم گفتم این ادم که تو این یک سال رفتار بی ادبانه ای نشون نداده اینکه من چیزی که برام خریده رو نرم بگیرم شاید بچه بازی باشه زشت باشه یا حتی اون ادم بگه این دختر چقدر نمک نشناسه به هر حل با این افکار سر قرار رفتم کاش پام میشکست و نمیرفتم اون شب بهم پیشنهاد داد با هم باشییم و من خیلی واضح دو تا مطلبو گفتم اول اینکه من قصد دوستی با هیچ کسو ندارم که ایشون در جواب گفت اونم از دوستی های بی هدف خوشش نمیاد از خدا خواسته که عشق واقعی رو تو زندگیش بذاره تا واسه ازدواج باهم باشن ولی چون الان دانشجو هست و دوره دندانپزشکی 6 ساله باید 5سال صبر کنیم بعد از اینکه این حرفارو زد من گفتم نمیشه 5 سال رابطه راه دور داشت ایشونم گفت من یه ساله با تو حرف میزنم به نظرم خیلی خوبی و حاظرم دوریو تحمل کنم تو اگه حتی 2 ماه یکبارم بیای تهران همو ببینیم بازم خوبه ازش پرسیدم از چی من خوشت اومده گفت خیلی شاد و پر انرزی هستی دختر خوش قلبی هستی بی شیله پیله ای... به هر حال من اونروز هیچیو قبول نکردم اینم بگم که ایشون گفت یه مشکلی پیش اومده و نتونسته کتابو بیاره و من فردا هم جوابشو بدم هم کتابو بگیرم من با خودم گفتم شکل گرفتن این رابطه ممکن نیست خیلی سخته تصمیم قاطع گرفتم که واسه اینکه همه چی تموم شه با یکی از دوستام که تهرانه برم سر قرار که دیگه یه قراره دو نفره نباشه و منم یه کادو بهش بدم که فکر نکنه واسه کادو گرفتن اومدم و جوابمم که منفیه بهش بدم اون شب بهش گفتم که من با دوستم دارم میام وقتی متوجه این موضوع شد اونم یکی از دوستاشو اورد در کمال ناباوری دیدم دوستم و دوست اون دو نفره شدنو من موندمو این اقا خواستم بهش بگم جوابمو ولی اصلا سوالی نپرسید شاید کادو خریدنم باعث شد فکر کنه همه چیو قبول کردم با اینکه شب قبل زیاد ازش خوشم نیومده بود اون شب خیلی از رفتارش خوشم اومد من از نظر خانوادگی از یه خانواده با اصالت و تحصیل کرده هستم وضعیت مالیمونم خوبه هیچ مشکلی نداشتم اما تو خانواده ما هیچوقت محبت مرد به زنو ندیده بودم وقتی یهو دستمو گرفت و بوسید با اینکه خجالت کشیدم اما از این که یکی عاشقانه دوستم داره لذت میبردم وقتی جلوی دوستش میگفت عزیز دلم عشقم خانومم وقتی عاشقانه نگام میکرد وقتی مدام از اینده حرف میزد اینکه کی به خانوادم بگم؟ اینکه کجا زندگی کنیم و... البته باز اونشب بهش گفتم من خیلی وقتا فکر میکنم ازدواج نکنم بهتره من هنوز نمیدونم تو اینده میخوام چیکار کنم بعد از این حرفم کلی در مورد ازدواج گفت خوشبختی عشق زندگی خواهراش ...نمیدونم چی شد اما ناخواسته تو یه رابطه قرار گرفتم گفتم وقتی برگردم شهرستان یادش میره اما همش زنگ میزد بیخیالم نمیشد یه چیزی که واسم جالب بود این بود که دوستمو دوستش خیلی راحت باهم دوست شدن من از دست دوستم ناراحت بودم با خودم میگفتم الان فکر میکنه منم از اون دستم که راحت با هر پسری خواهم بود دوستم میگفت امیرعلی خیلی عاشقته حرفایی که به دوستش گفته بود رو میگفت گفته بود من اگه یه روز از مینا بی خبر باشم دق میکنم گفته بود هیچ دختریو انقدر دوست نداشتم دوستم حتی میگفت هیچکدوم از همکلاساش نیستن که راجع به من باهاشون حرف نزده باشه حتی اسممو صدا نمیزنه همیشه با لفظ خانومم ازم حرف میزنه خلاصه کافی بود تا من از یه چیزی ناراحت بشم زمینو زمانو به هم میدوخت بارها با دوست پسر دوستم دعوا کرد سر اینکه منو ناراحت کردن در صورتی که من گله زیادی نداشتم اما اون روم حساس بود...دیگه بهش عادت کرده بودم میگفت هر دو ساعت باید خبر داشته باشم ازت یه بار واسه 13 به در رفتیم بیرون از شهرو قبلش گفته بودم جایی که میرم انتن نمیده اما شب که برگشتم دیدم صد تا اس ام اس داده زنگ زد بغض کرده بود گفت داشتم دیوونه میشدم نمیتونم ازت بی خبر باشم 6 ماه اینجوری گذشت خیلی عاشقانه بود ...بعد بهم گفت میخوام عشقمو ببوسم نمیتونم دختریو که عاشقشم نبوسم من بچه بودم نمیدونستم بوسیدن از روی هوس هم میتونه باشه فکر میکردم بوسیدن یعنی عشق اون از من رابطه جنسی نخواسته بود فقط بوسیدن با این حال خیلی مقاومت کردم اونم ساعتها باهام حرف میرد هیچوقت از نیاز جنسیش نگفت فقط میگفت من عاشقتم میخوام ببوسمت هیچوقت قبول نکردم اما از اصراراش کلافه شدم با خودم گفتم هم من تهران خونه دارم هم اون هر دومونم پدر مادرامون نیستن (اونم از یه شهرستان خیلی مدهبی بود با خانواده خیلی خیلی مذهبی به من میگفت دوست داشتم زنم مذهبی تر از خودم باشه همش از این چیزا حرف میزد کی باورش میشد یه روز با چندین نفر همخواب بشه!!!!)با خودم گفتم اگه میخواست سو اسستفاده کنه خب خیلی زودتر پیشنهاد خونه رفتنو میداد یا اصلا با دخترایی که تهرانن دوست میشد و اینهمه وقت و انرژی واسه منی که دورم نمیذاشت پیشنهادشو مستقیما قبول نکردم اما دیگه باهاش بحث و مقاومتی نداشتم البته این اتفاق خیلی طول کشید بعد از اون واسه دیدنش رفتم تهران میدونستم اینبار میبوستم ...و اینکارو کرد بعد از اون رابطمون فقط در همین حد بود و بیرون از خونه .عاشقانه تر از قبل دوستم داشت بهم اصرار میکرد که نهایتا باید یه سال دیگه موضوع ازدواجمونو به خانوادم بگم اما من نمیتونستم اینکارو بکنم چون اون تا 5 سال شرایط ازدواجو نداشت و خانواده منم قرار نبود یه نامزدیه طولانیو قبول کنن تازه شهری که من توش بودم واسم هزارتا حرف در میومد که فلانی میره نامزدشو تهران ببینه و باهم تنها هستن...واسه همین از همه پنهان کردم جز اون دوستم که تهران بود و با دوست امیرعلی بود بارها به دوستم گفتم چطور وقتی حرفی از ازدواج باهات نزده باهاشی این توهین به توست اما اون راحت اادامه میداد...یه بار که 4 نفری با دوستمو دوستش بیرون بودیم پلیس دوستامونو گرفت از اون شب خیلی ترسیدیم دوستم گفت من از این به بعد دوست پسرمو میبرم خونه تو هر کاری که میخوای بکن گفتم نه اینکار درست نیست گفت دیگه نمیخوام تو خیابون بگیرنم گفتم من نمیتونم گفت اشکال نداره شما هم بیاین خونه من 4 تا باشیم مشکلی نیست که میشینیم شام میخوریمو حرف میزنیم قرار شد اینکارو بکنیم اما همون روز دوستمو امیر علی باهم سر یه موضوعی بحث کردن امیرعلی گفت حاظر نیست بیاد خونه اونا بعدم به من گفت اگه تو تو خونت راهم میدی من میام وگرنه خونه دوستت نمیام من باز تو عمل انجام شده بودم اگه نمیذاشتم امیر علی بیاد جلوی دوستش ضایع میشد دوستش بهش میخندید که اره فلانی که گفتی نامزدته به تو اعتماد نکرد اما دوست دختره من بهم اعتماد داشت ...به هر حال قبول کردم بینمون اتفاق خاصی نیفتاد همون بوسیدن بود اما دیگه پامون به خونه هم باز شد دیگه نا خوداگاه پیش رفتیم بدون اینکه حرفی ازش بزنیم هربار بیشتر پیش میرفتیم دیگه واسم فزقی نداشت من اونو شوهرم میدونشتم حتی بعد از اینکه بوسیده بودم دیگه زیاد فرقی نمیکرد با خودم میگفتم اگه گناهه بوسیدنم گناهه ما مال همیم حتی باورم نمیشد که یه روز بتونیم از هم جدا بشیم تا اون دعوا پیش اومد و من از عصبانیت بهش گفتم تو ازم سو استفاده کردی با این که یه درصدم به این حرف اعتقاد نداشتم فکر میکردم همه چی از روی عشقه اگه هوس بود اون راحت میتونست با دخترایی از شهر خودش باشه نه با منی که هر ماه با هزار سختی و شاید و اما میرفتم پیشش بعد از اون بهش گفتم باهم نباشیم تا موقع ازدواج اونم از اون روز سرد شد وقتی پیشم بود بازم سرد بود تو عاشقانه ترین لحظات سرد بود...بهم میگفت علاقم از بعد اون حرفت هر روز کمتر شده منم التماس میکردم میگفتم به خدا از عصبانیت بود دوستش میگفت از اون روز حلقشو در اورده اشک ریخته و گفته مینا منو ول کرد گفته ما تا حالا 24 ساعت از هم بی خبر نبودیم اما حالا 3 روزه بی خبریم دیگه همه چی تمومه ...اما واقعا من نمیدونستم که اون این حالو داره فقط میخواستم چند روزی نباشم تا دلتنگم بشه تا دعواها کم بشه اما اون میگفت از اون روز خورد شده بعد از اون همش دعوا بود 1 سال هرروز بی محلی و به دنبال بی محلیش اعتراض منو دعوا و قوز بالاقوز دیگه ماه تا ماه تلفنی حرف نمیزدیم من تو اون مدت خیلی بیشتر سعی کردم برم ببینمش اما تا وقتی باهم بودیم یه خورده بهتر بود وقتی برمیگشتم دعوا!بعضی وقتا بهم میگفت توروخدا وقتی برگشتی دیگه دعوا نکنیم منم میگفتم من نمیخوام دعوا کنیم اما تو هم مثه قبل حواست بهم باشه بی محلی نکن اما افسوس که نه اون مثه قبل میشد و نه من میتونستم ساکت بشینم روزی یکی 2 تا اس ام اس به زور میداد چند بار تصمیم گرفتیم یه مدت باهم نباشیم تا دوباره بهم علاقهمند بشه تا به قول خودش عشقش بهم برگرده من که سراپا احساس بودم اما اون میگفت دیگه فقط دوستم داره عاشقم نیست با این حرفش له میشدم اما خب نمیتونستم کاری کنم دفعه های اول خودش طاقت نمیاورد و برمیگشت اما بعدش من بی طاقت شدم هی التماس میکرد که تورو خدا یه ماه نباش انقدر دوستم نداشته باش کمتر باش بزار دلتنگت بشم اما به 3 روز نمیکشید که بهش زنگ میزدم نمیتونستم بدون اون نفس بکشم تو این بین مادرم سرطان گرفت دیگه شدم یه دختر غر غرو زودرنج اونم درکم نمیکرد میگفتم بهت نیاز دارم اما میگفت از دلداری دادن بهت خسته شدم میگفتم درکم کن اما میگفت خسته شدم میگفت عاشق شاد بودنت شدم به دوستام گفتم اگه تو باشی همیشه شادم اما حالا میبینم با یه ادم همیشه غمگین طرفم میگفتم به خاطر عشقمونه به خاطر دوریته به خاطر مادرمه اگه بهم برسیم اگه شیمی درمانی مامانم تموم بشه خوب میشم اما اون دیگه منو نمیخواست یه بار اتفاقی ایمیلشو دیدم وااای به یه عالمه دختر پیشنهاد دوستی داده بود بهشون گفته بود من رابطه جنسی میخوام همه چی میخوام تو دوستیمون تازه این حرفا ماله نزدیکه یه سال قبل بود وقتی هنوز مشکلاتمون خیلی کم بود دیوونه شدم بهش زنگ زدم گفتم ابروتو میبرم اونم قسم خورد گفت از عصبانیت این کارو کرده وقتایی که من دعوا میکردم این کارو کرده گفت دستش به هیچ کدومشون نخورده ...اما نخواست ببخشمش گفت باشه تموم کن اما حلالم کن من تو این مدت خیلی بهش بد و بیراه گفتم به دوستش گفتمم دوستش گفت اره چند وقته با چند نفر قرار گذاشته اما من مطمینم شمارو دوست داره به اینا دستم نزده اما چه فایده همون حرفاییم که باهاشون زده بود واسم درد اور بود گفتم ازش قول میگیرم دیگه باهام اینکارو نکنه و میبخشمش وقتی گفتم بخشیدمش اصلا خوشحال نشد اصلا نخواسته بود که ببخشمش واسش تولد گرفتم سعی کردم به روم نیارم اما اون همونطوری سرد بود حتی از بخششم تشکر هم نکرد یه ماه بعد گفت نمیخواد باهام باشه فکر کردم باز مثه دفعه های قبله اما هرجور بود اینبار یه ماهو تحمل کردم بعد رفتم تهران به زور اومد سر قرار گفت یه ماه خیلی بهش خوش گذشته دیگه نمیخوادم هرچی التماس کردم بی فایده بود....موقع جدا شدن بوسیم باز امیدوار شدم گفتم حتما دوسم داره بوسیدن از روی عشقه مگه غیر از این میتونه باشه؟!؟! بهش گفتم امشبو بیا پیشم تنها تا صب میمیرم گفت من پسرم نمیتونم خودمو کنترل کنم...گفتم باشه اونشب بعد از اینکه رابطه تموم شد خواستم حرف بزنم اما گفت بخواب قلبم هزار تیکه شد 7 صب بیدارم کرد گفت دیشب تا صب تو خواب گریه میکردی من دارم میرم خداحافط و رفت ... هنوز خیلی چیزا هست که نگفتم شاید بعدا بگم خورد شدن و حقارتم از اون روز تازه شروع شد ...ببخشید نمیدونم حوصله خوندنشو دارید یا نه امیدوارم بخونیدش

    - - - Updated - -
    من فرزند اولم و هنوز باکره هستم
    ویرایش توسط minajoon : شنبه 30 شهریور 92 در ساعت 14:38

  4. 6 کاربر از پست مفید minajoon تشکرکرده اند .

    ariana_sh (چهارشنبه 17 مهر 92), del (دوشنبه 08 مهر 92), toojih (شنبه 30 شهریور 92), کاغذ بی خط (سه شنبه 21 آبان 92), خانوم مجرد (پنجشنبه 07 آذر 92), دختری تنها (یکشنبه 31 شهریور 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.