سلام دوستان مهربان همدردي
انگار وقتي هم همه چي آرومه و ما خوشبختم باز يه چيزي بايد باشه كه روح و ذهنمون رو عين خوره بخورههر كسي به نوعي، وقتي يه چيز خوبه يه چيز ديگه توي زندگيش مي لنگه كه نمي ذاره كاملاً احساس خوشبختي كنه. و حالا موضوع من:
من 2 سال و نيمه ازدواج كردم و 1 سال و نيم هم عقد بودم و موضوعي كه توي اين مدت مخصوصا 2 سال و نيم زندگي مشترك آزارم مي ده ارتباط بين همسرم و خانواده ام مخصوصا پدرمه. پدرم شخصيت بسيار مهربان و در عين حال حساسي داره و بدون اغراق مي گم هر كي مي بينتش و باهاش هم كلام مي شه عاشقش مي شه مخصوصا جوانها. من عاشق پدرم هستم و هميشه برايم الگو و معلم بوده. قبل از ازدواج خيلي وابسته به پدرم بودم الان كمتر شده ولي اين حس وابستگي به هم، بين تمام اعضا خانواده ما هست.
آشنايي من و همسرم از محيط دانشگاه بود ولي جوري شده بود كه قبل از صميميت بين ما و حتي مطرح شدن ازدواج، همسرم با پدرم دوست شده بود و پدرم براش خيلي قابل احترام بود.
اما در دوران كذايي نامزدي و همچنين اوايل ازدواج به خاطر مسائلي كه بيشتر رفتارهاي بي سياست و اشتباه من بود و كمي هم غدي و لجبازي همسرم و كمي هم حساسيت بيش از اندازه پدرم، روابط همسرم با پدرم كمي سرد البته با احترام و صميمت مصنوعي است كه خيلي خيلي آزارم مي ده. مخصوصا وقتي كه پدرم صادقانه قربان صدقه همسرم مي ره و دائم ازش تعريف مي كنه (البته بيشتر پشت سرش پيش من و كمتر توي رويش)
از هيچ محبتي دريغ نمي كنه تمام مناسبت ها برايمان هديه مي خره، هر وقت خانه ما مي آيد دست پر است و پيش ديگران هميشه از شوهرم تعريف مي كند ولي به خاطر حساسيت و حس وابستگي هر وقت به منزل پدر و مادرم مي رويم همه و همچنين پدرم هميشه اصرار مي كنند كمي بيشتر بمانيد، يا شب رو بمانيد، يا چرا دير به دير مي آييد، يا گلگي از اين كه هميشه وقت كمه و ما زود قصد رفتن مي كنيم. ولي همسرم از همينها ناراحت مي شه كه چرا بابات اينقدر اصرار مي كنه چرا قبول نمي كنند كه ما زندگي مستقلي داريم و ممكنه واسه خودمون برنامه داشته باشيم، نمي تونيم كه هميشه هر جور آنها مي خواهند رفتار كنيم. چرا موقعيت ما را درك نمي كنند. وقتي هم بهش مي گم كه عزيز من خوب از دوست داشتنشونه كه دوست دارند ما در كنارشان باشيم. همسرم در جواب مي گويد مگه مادر و پدر من ما رو دوست ندارند مگه دوست ندارند هميشه در كنارشون باشيم ولي هيچ وقت اصرار بي جا نمي كنند و راحتي ما رو مي خواهند.
(حالا يكي نيست به اين آقا بگه خوب رفتار همه كه مثل هم نيست. چرا از همه يه جور رفتاري رو انتظار داري)
من قبلاً هم تو تالار به اين مشكلم اشاره كردم و دوستان نظر دادند كه همسرت حساس شده بايد حساسيتش رو نسبت به اين موضوع كم كني. بايد بگم به خدا تمام سعي ام رو كردم كه حساسيتم كم بشه و همسرم بدونه كه توي زندگي برام نفر اوله ولي پدر و مادر و برادرم تنها هستند. اكثر فاميل هاي نزديك ما شهرستان هستند و پدر و مادرم هم تقريبا با كمتر كسي ارتباط خانوادگي دارند. مخصوصا مادرم كه تمام روز و هفته و ماه و سال را خانه هست مگه جايي دعوت بشه يا دكتري بره يا خريدي بره يا ما به آنها سر بزنيم.
شما بگيد چكار كنم كه همسرم با خانواده ام مخصوصا پدرم صميمي تر و گرمتر و همدلتر بشه![]()







هر كسي به نوعي، وقتي يه چيز خوبه يه چيز ديگه توي زندگيش مي لنگه كه نمي ذاره كاملاً احساس خوشبختي كنه. و حالا موضوع من:

علاقه مندی ها (Bookmarks)