متأسفانه این مورد از اثرات مصرف مواد مخدره. ربطی به سن و سال و روحیه ایشون نداره.
تشکرشده 699 در 298 پست
متأسفانه این مورد از اثرات مصرف مواد مخدره. ربطی به سن و سال و روحیه ایشون نداره.
تشکرشده 37 در 17 پست
اعتیاد خیلی طرف معتاد رو سرد وبی انگیزه و بی محبت میکنه.اگه میتونستی ترکش بدی شاید خیلی از مشکلاتت حل میشد اما فکرکنم خیلی ترک دادنش سخت باشه که زن اولش بعد 12 سال نتونسته. سعی کن توی یه شرایط روحی آروم تصمیم بگیری. بازم یه مدت تلاشت رو بکن اما اگه نشد زندگی ت رو به پای یه آدم معتادی که بهت اهمیت نمیده هدر نده. مشکلات مالیت هم حل میشه.نگران نباش به خودت اعتماد داشته باش تو شرایط خوبی داری.توکلت به خدا باشه. مطمینم باتوکل به خدا واعتماد به خودت بالاخره رنگ آرامش رو میبینی.
تشکرشده 3,304 در 1,073 پست
سلام عزیزم
شرایط سختی داری همه سعی می کنیم درکت کنیم
من احتمال می دم علاوه بر تاثیر موارد ایشون یه عذاب وجدان شدید دارن که با خانوم اولشون درست زندگی نکردن و یکی دوبار تو پستهاتون بهش اشاره کردید که گفته مادر بچم پشیمون شده می خواد برگرده و..
من فکر می کنم یکبار جدی و منطقی بشین باهاش حرف بزن و اگه دیدی دلش واقعا با زن و زندگی قبلیش هست جدا شی البته قبلش کار خوبی برای خودت پیدا کنی و بتونی خودتو اداره کنی . امیدوارم از این به بعد با تصمیمات سنجیده تر زندگی بهتری برای خودت بسازی
راستی مشکل شوهر اولت چی بود ؟ الان دخترتو می بینی ؟
- - - Updated - - -
البته شاید بهتر باشه از خانوم اولش هم بپرسی که آیا میل برگشت به این زندگی رو داره یا نه
تشکرشده 3,304 در 1,073 پست
چی شد خانومی چی کار کردی ؟ اتفاق خاصی نیفتاد ؟
تشکرشده 12 در 8 پست
با سلام و تشکر فراوان به دوستان خوبم تو تالار:rolleyes:
فعلا سکوت کردم و در مقابل حرفا و رفتاراشون عکس العمل خاصی نشون نمیدم کارامو انجام میدم و فکر میکنم که چیکار کنم
شوهر من ادم خیلی کم حرفیه (البته تو حالت عادی!)و وقتی میخوام باهاش صحبت کنم دوست نداره باهاش حرف بزنم و همش به من میگه خفه شو!درمورد هرچی باشه و تو هر موقعیتی دوست نداره با من حرف بزنه میدونید چیه شوهر من با من رفتارش اینطوریه ولی با دخترش خیلی خوبه حتی اشتباهاتشم نمیبینه و حتی بهش تذکر هم نمیده یعنی دخترشو خیلی دوست هر چی هم که اون بخواد با جون و دل سعی میکنه براش تهیه میکنه و پیش منم این دوست داشتنه زیادو نشون میده و یه جورایی فرق میذاره نسبت به اون با گذشت و مهربون نسبت به من بی رحمو خشن با اطرافیانشم زیاد ارتباط نداره و با کسایی هم که ارتباط داره که البته کمن رفتارش نرماله
با خانمشم تماس گرفتم گفت که من تازه از دستش راحت شدم دارم زندگی میکنم من دوسال هم از خونه رفتم که اون شاید درست شه درست نشد منم جدا شدم اون به من اینطوری گفت
تشکرشده 3,560 در 934 پست
پینار عزیز
افکارتو جمع بندی کردی؟ به چه نتیجه یا نتایجی رسیدی؟ البته انتظار نداریم که به این سرعت و در این آشفتگی که هستی به یک نتیجه قطعی برسی ولی بهت پیشنهاد می کنم در رابطه با تصمیمی که داری در صورت ادامه و یا جدایی فکر کنی و خوبی ها و بدی های هر کدومو بسنجی و همچنین عواقبش را و اگر خواستی می تونی اینجا برای ما هم بنویسی که بچه ها کمکت کنند . درمورد تاپیک های قبلی من می تونی اسمم را سرچ کنی و پیداشون کنی من توی مدل جدید سایت بلد نیستم چطور پیداشون کنم ( اگر دوستان می تونند لطفا کمک کنن در این مورد )
ولی یه خلاصه ای بهت بگم من 30 سالمه ( فکر کنم هم سن هستیم ) ، 20 سالگی یه نامزدی 7-8 ماهه داشتم و جدا شدم و بعد 6 سال با یه آقایی نامزد کردم. سه سال و نیم این نامزدی به طول انجامید و بهمن سال 91 جدا شدم. بچه ندارم و دلیل جدایی من افسردگی شدید، بی مسئولیتی و مشکل جن.سی و بی محبتی همسرم به من ، دخالت و وابستگی شدید ایشون به خانواده بود که یه ملغمه ای بود واسه خودشکوزه شکسته ای بود که اینورشو می گرفتم اونورش آب بیرون میداد. من حمایت خانواده را دارم ( یه جورایی با سیاست واسه خودم ساختم این حمایت را، خانواده م را هر چند دیر در جریان گذاشتم و برادرم که حکم پدر را دارن با ایشون و خانواده ش چند بار حرف زدن و همچنین دایی هام و خودشون به این نتیجه رسیدن که ایشون قابل زندگی نیستن برای همین بعدا حمایتم کردن و فکر نکردن مشکل اصلی از من هست ) ، درمورد مسائل مالی خوب زمانی که نامزد بودم خانواده ش از بیشتر جنبه ها تامینم می کردن و یه جورهایی بدعادت شده بودم ولی الان مثل زمان مجردی به اونی که دارم قناعت می کنم و راضیم . شکر
حرف مردم و برخوردشون را هم قبلا توضیح دادم چطوری مدیریت می کنم.
جنس مشکلاتم با مال شما فرق داشت خوب مال شما حادتر هست ولی مشکل منم از نوع دیگه ای بود که قابل زندگی نبود
The Happiness of Your Life Depends on The Quality of Your Thoughts
[SIGPIC][/SIGPIC]
تشکرشده 3,304 در 1,073 پست
سلام عزیزم
پس فعلا کمی سکوت کن و دعوت به صحبت نکن . وظایفت رو هم خوب انجام بده
تشکرشده 12 در 8 پست
سلام به همه دوستانم
هفته ی پیش که ار سر کار رفتم خونه شوهرم درو رو من باز نکرد دو ساعت تموم درو باز نکرد منم نشستم روبروی در بعدش درو باز کرد و بهم گفت تو منتظر بمون دم در من دارم خونه رو تمیز میکنم !!!!!!!!!!!یعنی من خونم ولی درو برات باز نمیکنمدر صورتی که من خونه رو تمیز کرده بودم
الان درست 10 روزه خونه مادرمم فقط با یه دست لباس هستم خیلی عذاب میکشم......
دیروز هم جلسه شورای حل اختلاف داشتیم برای کتککاری ولی نیومد
نمیدونم چرا دوباره اشتباه کردم این روزا منو یاد طلاق اولم میندازه نمیدونم چرا دوباره حماقت کردم خیلی از این وضع خسته ام هیچکی هم ندارم که بهش تکیه کنم
ولی با کمک این سایت و دوستانم و مشاوره تونستم حداقل به خودم بقبولونم که این زندگی نیست که ادامش بدم و کمتر غصه بخورم و خودمو مقصر بدونم من خیلی تلاش کردم باید اونم قدمی بر میداشت زندگی اونم بود دیگه
روزای سختی رو دارم میگدرونم....................
she (دوشنبه 27 خرداد 92)
تشکرشده 1,278 در 497 پست
پریناز جان ناراحت نباش عزیزم ، هر چی که خیر باشه پیش میاد . اگر به خودت مطمئنی که تمام تلاشت رو کردی پس دیگه جای غصه نداره ، میتونی بهترین تصمیم رو بگیری .
به قول فرشته مهربان نشستی معایب و مزایای جدا شدن از همسرت رو لیست کنی ؟ اگر لیست کردی برامون بنویسش .
تشکرشده 174 در 86 پست
سلام
زندگي هميشه بر وفق مرادمون نيست.كنترل همه اتفاقايي كه برامون ميفته ممكن نيست ولي ميشه با تمرين و تمركز و كسب مهارت لازم در بدترين شرايط بهترين برخورد را داشت.
دوست عزيز وضعيت شغليت چطوره؟هنوز ميري سركار؟همونطور كه قبلا گفتم استقلال ماليت خيلي خيلي مهمه.حالا كه خونه مادرت هستي راحت تر ميتوني به امور شخصيت برسي.
برات آرزوي بهترنها را دارم![]()
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)