به نام خدا
سلام دوستان خوبم
به قول يكي از بچه ها داستان زندگي من شده سناريو
خلاصه تايپك قبلي رو تعريف كنم.دوست داشتن هم دانشگاهي
دو سال و نيمه دختري را دوست دارم كه هم دانشگاهي هستيم ايشون رشته برق و من مكانيك
ايشون نمره بالا (توي تحقيقاتي كه انجام دادم فهميدم) من متوسط
دوسال به خودم مي گفتم نه تو اهل دوستي هستي نه فعلا ازدواج (بچه ايي) پس بي تفاوت از كنارش مي گذشتم.
اما اين ترم ديگرنمي توانم آن حرف ها رو به خودم بزنم جوري شده اگر هفته اي يكبارم نبينمش از ناراحتي نمي دونم چيكار كنم.
به توصيه دوستان خوبم با خانواده در ميون گذاشتم مخالفت خانواده بخاطر شرايط جامعه بود مثل تمام نشدن درس، خدمت سربازي ،كار و مسكن؛ كه كامل درست هم هست. آمادگي براي خواستگاري دارند اما مي گن جواب نه معلومه و اگه بري و نه بشنوي ضربه مي خوري كه باز هم درست مي گن.(كلا خانواده موافقا اما يه سري موانع جلو روم هست)
مي خوام برم مستقيم با اين خانم صحبت كنم (بهش گفتم حقیقت رو بگو تا روشن شم ؛ولى وقتى حقیقت رو گفت:کلا خاموش شدم)
كه نظر اكثر دوستا اين بود كه نرم.
ديگه نمي دونم چيكار كنم.
يعني مي دونم بايد تمركز كنم رو درس ولي مگه مي شه؟ فكر اينكه اين هفته نبينمش ديوانم مي كنه.
يه مشكلي هم امروز پيدا كردم.
تا هفته پيش مي ديدمش انرژي مي گرفتم خوشحال مي شدم اخلاقم ده برابر خوب مي شد.
امروزم طبق معمول رفتم يه لحظه ببينمش سر كلاس آخه تا شنبه ديگه دانشگاه نمي رم بايد يه لحظه ام شده مي ديدمش اما باديدنش آنچنان بغض راه نفسمو بست كه دلم مي خواست بشينم زار زار گريه كنم.(جنس بغض من آنقدر ها هم خوب نیست ؛ تا اسمت را میشنود طفلک میشکند !)
ديگه كم آوردم دارم له مي شم تمام لحظاتم شده استرس (كلا آدم پر استرسي هستم) و اين مسئله ديگه داره خردم مي كنه.
سعي مي كنم ظاهرمو حفظ كنم مثل هميشه رفتار مي كنم عادي عادي اما حيف كه فقط تظاهر مي كنم و از داخل دارم داغون مي شم.(دســـت به صـــورتــم نـــزن…! می ترســم بیفتـــد؛ نقــــاب خنــــدانی که بر چهـــــره دارم..!)
به خودم مي گم بالا تر از سياهي كه رنگي نيست يك بار باهاش صحبت كن خودتو راحت كن اما يكي ازون ور ( كدوم ور؟ نمي دونم از همون ور ديگه...) مي گه تو اين كاره هم نيستي آخه مي ببينمش همه چي يادم مي ره آخه بد بختي هر بارم ديدمش چشم تو چشم شديم من اصلا هيچ كسي رو نگاه نمي كنم اما نمي دونم چرا...
در آسانسورو باز مي كنم پشت در ايستاده/ از تاكسي پياده مي شم مي ببينم ايشونم كل مسير همراهم بود و هم زمان باهم پياده مي شيمو خيلي جاهاي ديگه كه ناخاسته باهم رو به رو شديم.
اين قدر اين آخريا نا خواسته چشم تو چشم شديم كه هم ايشون به من حساس شده هم من به ديدن ايشون.
بچه ها يه راهي نشونم بدين، برم با خودش صحبت كنم؟
دلم برا صابر قبلي خيلي تنگ شده بيش از يك ماه كه هيچ كدوم از دوستامو نمي بينم عاشقه راه رفتنم خيلي وقته رمق راه رفتن هم ندارم عاشق موسيقي هستم اما حيف كه ديگه موسيقي برام معنايي نداره و ...
خيلي حس بدي دارم انگار مي دونم هيچ وقت بهش نمي رسم و اين داره عذابم ميده.( اينم جواب خودم( اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد ، باور محال بودنش را عوض کن ! ( امام علی (ع) ))
و من از اين مي ترسم
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
ببخشيد كه طولاني شد









علاقه مندی ها (Bookmarks)