به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 41 تا 44 , از مجموع 44

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 13 آبان 91 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1391-5-09
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    852
    سطح
    15
    Points: 852, Level: 15
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    73

    تشکرشده 73 در 37 پست

    Rep Power
    0
    Array

    داشتم عشقشو باور مي كردم ... تنهام گذاشت بي دليل بدون خداحافظي رفت

    سلام دوستان
    اسمم كه معلومه ..26 سالمه ... كارشناسي ارشد مكانيك دانشگاه علم و صنعت
    نميدونم بايد از كجا شروع كنم و بايد چي بگم ولي دوست دارم منطقي كمكم كنيد .... ، همه چي داشت خوب پيش ميرفت عاشق درس خوندنم اما ديگه نه ... ..تابستون 87 بود كه براي كاري به پستخونه رفتم ..كنار من يه خانومي ايستاده بود ..ازش خودكار خواستم... بهم يه نگاهي كرد خودكار بهم داد ... بعد از اتمام كارم ازش تشكر كردم ...همزمان اومديم بيرون ...ازش خوشم اومده بود ..گفتم اگه مي خواهيد برسونمتون
    گفت آخه مزاحمتون مي شم.....خلاصه با هم آشنا شديم ....درسته ازش خوشم مي يومد ولي باور كنيد هيچ حسي بهش نداشتم
    ولي دوست داشتم كنارم باشه بهم آرامش مي داد
    باور كنيد به 1 ماه نكشيد كه ازش خواستم كه ديگه جدا شيم
    چون من تو فكر ادامه تحصيلم بودم و نمي خواستم ايشون اذيت بشن.... چون به عقيده من دوستي زماني خوبه كه به ازدواج ختم بشه اونموقع من شرايط ازدواج نداشتم .. وقتي اين درخواستو ازش كردم ... به هيچ عنوان قبول نكرد...به مادرش همه چي ميگفت .. هر چي بهش مي گفتم نگو...اما گوش نمي داد ... تا اينكه يه روز با مادرش اود پيشم ... با مادرش آشنا شدم ...بهش همه چي گفتم ...ولي اون دختر اصلا نه به حرف مادرش نه به حرف من گوش ميداد....بهش گفتم آخه هنوز به 2 ماه نريسيده كه ميگي نمي توني جدا شي
    بهش شك كردم ( اونم 26 سالشه) در موردش تحقيق كردم ...من اولين كسي بودم كه وارد زندگيش شدم ... يه جورايي ديگه از اينكه همش بهم زنگ و ‌اس مي داد خسته شده بودم اونم تو 3 ماه اول آشناييمون....نمي خوام بگم خود خواهم .. نه به خدا ولي جوابشو نمي دادم ..اما باور كنيد هر جا مي رفتم مي اومد ...حتي از دانشگاه كه برمي گشتم ... مي اومد دنبالم
    اين رابطه تا مهر سال 90 ادامه داشت ... يعني مي فهميد هيچ حسي ندارم اما كم نياورد. ...ولي من كم اوردمو آخر تسليم عشقش شدم ... دختر خيلي خوبي بود هنوزم هست ....چي بگم مادرش از رابطمون مي دونست ...با هم آخر شبا حرف مي زديم بعضي وقت ها تا 4 صبح مكالمه ما ادامه داشت... كم كم عاشقش شدم ..حرفهاي دلم ميگفتم ... با خودم گفتم هيچ كس پيدا نمي شه كه اينطور منو دوست داشته باشه ... پس اين حق من و اونه كه براي هم باشيم ...كجاها نبود كه با هم نرفتيم از من خواست كه براي خواستگاري برم خونش اما بهش گفتم كمي صبر كن تا تابستون 91 كه پروژه به اتمام برسونم اينو به مادرشم گفته بودم ....اما مادرش اي اواخر هي چكش مي كرد به منم بر مي خورد مي گفتم مگه من مي خوام از دخترتون سو استفاده كنم . خلاصه به من بدبين بودند... آخه خيلي جالبه اين آواخر مادرش خيلي حساس شده بود...خواستگاري هم نداشت...من قول دادم به مادرش كه نه اهل خيانتم نه دوستي اينطوري قبول دارم ..يكم بهم فرصت بدين.. اما اصلا گوش نيمدادن...(اسمش ياسمين ) ياسمين بهم مي گفت من تورو ميخوام بين پدرو مادرم هم تورو انتخاب مي كنم ....واي چي بگم ....با خودم گفتم ..ديگه مطمئنم كه هيچ كس اينطور منو نميخواد... بدون صداي من خوابش نمي برد...منم همينطور...يه روز بهش گفتم اكه يه روزي پدرت بفهمه و مارو از هم جدا كنه چي ... گفت فرار مي كنم...مي گفت من تصميمو گرفتم...
    عيد امسال دعوامون شد سر دخالت هاي مادرش ... منم گوشيمو خاموش كردم ...تا 1 ساعت...ياسمين 26 تا قرص فشار خورد و خودكشي كرد....تو بيمارستان گريه مي كردم...
    خلاصه دوست داشتنم هر روز زياد و زياد تر مي شد ...همينطور دخالت هاي مادر ش بيشتر و بيشتر ميشد...تا جايي كه گوشي دست مادرش بود و اس ام اس هاي منم مي خوند..يه بار دعواي ما شديد شد كه اومد جلوي خونمون و رگش زد .. داشتم سكته مادرم فهميد ....البته مادرم كمو بيش از رابطمون با خبر بود...مادرم دبگه از زماني كه ياسمين خود كشي كرد 180 درجه نظرش برگشت..ولي مي دونستم مي تونم راضيش كنم...تا اينكه پدرش فهميد ..با من بيرون قرار گداشت...بهش گفتم مي تونم دخترتونو خوشبخت كنم..اولين قراري كه با پدرش داشتم خوب پيش رفت اونم از من خوشش اومد ولي شرط گذاشت مي گفت هفته اي 1 بار در حد 10 دقيقه با هم تلفني صحبت كنيد اما نه من مي تونستم نه ياسمين .. بعد از چند روز پدرش زنگ زد گفت مردونگي كن پاتو از زندگي دختر من بيرون بكش ....خرداد همين امسال ... ديگه نه ايميلي بهم داد نه ازش خبري دادم
    من حتي يكبار ديگه با پدرش قرار گذاشتم و گريه ام كردم اما بي فايده بود ... گوشيشم خاموشه. خلاصه هيچ دسترسي بهم نداريم
    اون كه ميگفت بدون تو نميتونم ...ما حتي خونه هم بوديم البته زماناييكه خوانوادمون نبود.....رابطه احساسي ما خيلي بهم نزديك بود و رابطه جنسي هم داشتيم ...هم مادرش و هم پدرش ... .به ياسمين شك كردن و اونو بردن دكتر...و فهميدن كه رابطه داشتيم با هم و پدرش هم بهم گفت تو در حق من نامردي كردي ولي به خدا هر چي بوده 2 طرفه بوده ... و گفت ياسمين اگه بميره بتو نميدم
    من بايد چكار كنم... دستم به هيج جا بند نيست
    هروز ميگم امروز ازش خبري مي شه اما نه
    اصلا منتظرش باشم دلم براش خيلي تنگ شده ... هر شب با گريه مي خوابم...مگه مي شه نتونه يه ايميل بده ... باورم نميشه...
    من كه ميگم مي خوامش ...چرا ...كمكم كنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اي كاش خداحافظي مي كرد

  2. کاربر روبرو از پست مفید mohammad mahdi تشکرکرده است .

    mohammad mahdi (چهارشنبه 11 مرداد 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.