سلام دوستای خوبم....علی الخصوص دختر جوان..یاس پاییزی .آی تک...خاله قزی..ابی اسمان
این تایپیک رو زدم که بیام و براتون نتیجه ای از عملکردم رو بیان کنم.....دوستای خوبم با راهکارایی که شما جلوی پام گذاشتین..تونستم اوضاع رو یه کم ارومتر کنم...دیگه از شدت تشنج و بحث های شدید که با شوهرم میکردم کم شده خدا رو شکر...سرش کلا به گوشیش بنده..بیشتر سایت خبرگذاری ها رو میخونه.اما دیگه اینجور نیست بیاد هی هر شب عکس پروفایلش رو عوض کنه و بخواد غیر مستقیم به اون خانم حرفاش رو برسونه..بخوام مشکلم رو از اول بگم..خیلی طولانی میشه..بهتره دوستان جدیدم یه سر به تایپیک اولم بزنن..خلاصه که بچه ها...دیشب بازم سر این خانوم بحث کردیم...شوهرم مدام داد میزد و منو لعنت میکرد که دارم بهش تهمت میزنم..اما خب من توی برزخم..خدایا خودت بگو من به چشام اعتماد داشته باشم یا حرفا و قسم های شوهرم...من خیلی وقته سعی میکنم حرفی نزنم که دوباره یادش بندازم..سعی کردم به توصیه بچه ها مخصوصا دوست خوبم دختر جوان گوش کنم...الان اوضاع خیلی خوبه....میدونم خیلی از حرفایی میزنه از واقعیت به دوره و اون میخواد منو اروم کنه..اما منم ادمم...خر که نیستم...خیلی چیزا حالیمه....یه مشکلی که تازه گیا بهش برخورد کردم...اینه که حدود یکساله...مادرشوهرم خیلی جدی با اون خانوم ( عشق مجردی شوهرم )ارتباط انداخته.....که با واکنش شدید شوهرم مواجه شده...من از این جریان بی خبر بودم..اما دیشب شوهرم واسم گفت که مادرش داره چکار میکنه.....خدای من.....اخه اون خانم نه فامیلشونه...نه اشناشونه...نه از نظر سن و سال به هم میخورن...نزدیک 40 سال تفاوت سن با هم دارند.......اخه چرا داره اینجوری میکنه...شوهرم کلی دعواش کرده که نباید باهاش ارتباط داشته باشه....بهش گفته خانومم حساس میشه.....( نه اینکه خود شوهرم خیلی مراعاتم رو میکرد..الان دیگه یادش افتاده ممکنه من ناراحت شم..واقعا که )که مادر شوهرم بهش گفته.....زنت بیخود میکنه ناراحت شه...این خانم مشتری مغازه ماست...من دوستش دارم..از دخترام بیشتر خاطرش رو میخوام..حسرتش به دلمه( که مثلا باید عروسش میشده )......!!
شوهرم وقتی اینا رو بهم میگفت ...خدایی خیلی ناراحت شدم....اما خودمو کنترل کردم...خیلی ریلکس بهش گفتم که......خیلی اشتباه کردی که مادرت رو دعوا کردی...اون مختاره که با هر کسی عشقش میکشه دوست بشه و ارتباط بندازه...مهم واسه من...تویی.....فعلا که من زنتم..من مادر بچتم..من هم آغوش شبانه تم........گفتم اشتباه کردی جلوی مادرت پای منو کشیدی وسط........حالا کارم و حرفایی که بهش زدم رو نمیدونم شما دوستان همدردی تایید میکنین یا نه؟؟؟؟
دوستان خوبم...غم عالم اومده توی وجودم.....اخه گناه من مگه چیه؟؟ بخدا اگه ذره ای میدونستم..دل شوهرم جای دیگه گیر بوده...هیچ وقت باهاش ازدواج نمیکردم.....اخه چرا مادرش داره اینجوری میکنه؟؟؟؟ کجا دیدین یه خانم مسن 65ساله...بخواد دوست صمیمی یه خانم 30ساله بشه.......من باید چه برخوردی داشته باشم؟؟
ببخشید طولانی شد...ممنون