به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 33

موضوع: ذهن درگیر

Threaded View

  1. #8
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 21 اسفند 94 [ 02:00]
    تاریخ عضویت
    1394-2-12
    نوشته ها
    151
    امتیاز
    2,513
    سطح
    30
    Points: 2,513, Level: 30
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    0

    تشکرشده 124 در 73 پست

    Rep Power
    33
    Array
    سلام دوستان خوبم...اصلا حالم خوب نیست..اول بزارین از دیشب و امروز براتون بگم..بعد جواب دوستان خوبم که نظر گذاشتن رو بدم..
    همیشه من به شوهرم انتقاد میکردم که چرا واسه گوشیش رمز گذاشته..و اون عقیده داشت که حریم خصوصیه..و گوشی هر کسی حریم خصوصی داره...و مضحک اینکه فقط واسه گوشی خودش همچین عقیده ای رو داره...الان بره مهمونی و یه گوشی یه جا افتاده باشه..اگه قرار باشه دورش خلوت باشه..قشنگ ریز اون گوشی رو در میاره..اینو مثال زدم چون خودم به عینه دیدم..!!
    خلاصه دیشب اومد به من شکایت کرد که چرا واسه گوشیت رمز گذاشتی و من از منطق خودش وارد شدم و حرفای خودش رو به خودش تحویل دادم...گفتم چیزی که عوض داره گله نداره..خوب شما هم گوشیت رمز داره...منم دقیقا دارم مثل خودت عمل میکنم...گفت که باشه من رمز گوشیم اینه..منم موافقت کردم و رمز گوشیمو بهش گفتم..گرچه این اتفاق بارها افتاده و به محض اینکه خوب حس کنجکاویش با افتادن توی گوشیم ارضا میشه..دیگه همه چی برمیگرده به حالت قبل...خلاصه سرتون رو به درد نیارم..دیشب یه کم بحثمون شد که چرا میفته توی گوشی من.و اینکه چرا از طرف من پیامای بعضی از دوستانم رو جواب داده..عصبی شدم و بهش گفتم این حق رو نداشتی..تو که دم از حریم خصوصی میزنی..این حق رو نداشتی پیامای منو باز کنی..چک کنی.و تازه جواب هم بدی.....با یکیشون که کلا یه گپ کوتاه هم زده بود..دوستم فکر کرده بود منم.......من دیشب واسه اینکه خیالش ازم راحت باشه گوشیمو دادم دستش..و رفتم خوابیدم..با اینکه بحثمون شده بود و ایشون استکان چای رو طرف من پرت کرده بودن....ولی واسه خواب خودش اومد کنارم...و یه جورایی ازم عذرخواهی کرد...تا امروز صبح که از خواب بیدار شدم..دیدم علی رغم ناراحتی و دلخوری من بازم توی قسمت واتس اپ گوشیم رو داره چک میکنه.....باز ناراحت شدم..گوشیم رو گرفتم..اومدم روی تخت توی اتاق دراز کشیدم....چشمتون روز بد نبینه....اومدم پیامای واتس اپم رو چک کنم..دیدم وااااااااااای...عکس پروفایل اون خانم توی گوشیمه....توی مخاطبین گوشیم شمارش رو سیو کرده بود....وااای تپش قلب گرفتم..صدای قلبم رو میشنیدم......زدم زیر گریه..اومدم توی پذیرایی شروع کردم بد و بیراه گفتن......گفتم واسه چی توی گوشی من سیوش کردی؟؟ اول خودشو زد به اون راه که اینکار رو نکرده..یهو رفت توی مخاطبینم ..دید اره....یادش رفته بود پاکش کنه...خودش واتس اپ نداره..از طریق گوشی من چکش کرده بود....گریه میکردم و رمز گوشیم رو دوباره عوض کردم...اومد کنارم گفت گوشیت رو بده... شماره یه پسر رو هم سیو کرده بود....گفت میخوام پاکش کنم..گوشیمو گرفت دید رمزش رو عوض کردم...هنوز توی شک کارش بودم....گفت گوشیتو میشکونم..گفتم بشکن.....یهو افتاد به جونم......بچه ها تا میتونستم خوردم.......تا میتونست منو به باد کتک گرفت.........باورم نمیشد..اونی باید طلبکار باشه من بودم نه اون.......من باید واکنش نشون میدادم..نه داد زدم..نه فریاد زدم...گذاشتم تا میتونه خودش رو خالی کنه..همیشه تا کم میاره دست و پاش جای زبونش رو میگیره...چند مورد کتکاری داشتیم..همه ش واسه خاطر اون خانم بوده...هیچوقت خودم لغزشی ..یا اشتباهی نداشتم که بخوام کتک بخورم..جگرم از این بابت خون....!!
    گوشیمو برد بیرون...نمیدونم وقتی اومد..دیگه اثری از اون شماره ها توی گوشیم نبود.نمیدونم ربط اون شماره پسره...با شماره اون خانم چی بود...اخه به شدت اصرار داشت که جفت شماره ها پاک بشه.....نمیدونم چطوری تونسته بود بدون رمز ..وارد بشه....خلاصه که امروز روز خیلی بدی بود...خیلی بد..
    1..کتایون جان شرمنده که اسمت رو اشتباه تایپ کردم.
    2.مرسدس جان..گفتی عشق فرضی دوران مجردی؟؟؟؟؟ عزیزم کجاش فرضیه؟؟ من بخدا بیخیالم....من اصلا حرفش رو پیش نمیکشم...اما همیشه همینجوری که براتون تعریف کردم..از طرف شوهرم بحثش بوجود میاد...آخه تا کی صبوری و بیخیالی؟
    3.دختر جوان...دوست خوبم...بازم ازت ممنونم...رفیق خوبم..تمام لحظاتی که به کسی احتیاج داشتم کمکم کنه..به موقع حضور داشتی..ممنونم..عزیزم اتفاقا این حس رو توی وجود شوهرم انداختم....که بفهمه ناراحت میشم....گذشته از من....شوهرمم دوست نداره اون خانم قاطی مادرش بشه...فقط یه چیز.....رفاقت اون خانم و مادر شوهرم دو طرفه است....اون خانم واسه دوستی پا پیش گذاشته..مادر شوهر من هم با دل و جون پذیرفته....!!
    4.ستاره زیبا...ممنونم..عزیز دلم مگه اون خانم باید حتما بیاد توی زندگیم؟؟؟ سایه شومش 12 ساله روی سرم سنگینی میکنه ..تا کی خودمو با جنبه و با ظرفیت نشون بدم..که بقیه تا میتونن سوار سرم بشن...عزیزم اون خانم خودشم انگار بدش نمیاد..خودشو با مادرشوهرم و خواهرشوهرام قاطی کرده...بابا...اون فقط یه غریبه است...مادرشوهرم اینا توی روستا زندگی میکنن.....این خانم تابستونا فقط روستاست..بقیه سال یه شهر دیگه است....فقط یه جورایی میشه گفت تنها چیزی که میشه ربط داد..اینه که همشهری هستن..من بخدا بزرگش نکردم....دارم زندگیمو میکنم یهو شمارش رو توی گوشی شوهرم میبینم....یا اینکه یهو صحبتش توی جمع خانواده شوهرم..یا توی تنهایی خودمون.....هر چی من فرار میکنم....فایده نداره.....شده مثل سایه...یه سایه شوم...الان خودت بودی..واکنش امروزت چی بود؟؟؟؟
    ببخشید طولانی شد..هنوز توی شک هستم.....کار اشتباه رو کرده......اونوقت من کتک خوردم...اونم چه کتکی....خدایا شکرت....همه ی پشت من فقط خداست.....دارن از بی کسی من سواستفاده میکنن....انقدر کور هستن که خدا رو نمیبینن که عین کوه پشت منه...خدایا هزار مرتبه شکر
    ویرایش توسط خورشید30 : سه شنبه 24 شهریور 94 در ساعت 17:28

  2. کاربر روبرو از پست مفید خورشید30 تشکرکرده است .

    ستاره زیبا (سه شنبه 24 شهریور 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:40 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.