به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 52
  1. #31
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام.
    خوبواقعا راهنمایی کردن سخته.
    ولی من یه تربه از خانواده خودمونو بهت میگم.
    شاید به دردت نخوره. ولی فقط برای اینکه بدونی کسانی بوده اند که تجربه تو رو داشته باشن.

    یکی از پسرای فامیل ما و خانوادش خیلی خواهر منو میخواستن. خواهرم وقتی خواستگاری کردن گفت نه. خاناده پسره ناراحت شدن و روابط فامیلی داشت میریخت به هم. باز خواستگاری کردن و این بار خواهرم به اصرار اونها قبول کرد. نامزدی گرفتن. لی خواهرم گفت فعلا عقد نمیکنیم. فقط یه مراسم گرفتیم و با این مراسم نامزدیشون یه حالت رسمی پیدا کرد. دو سال از نامزدیشون میگذشت. خواهرم اصلا ته دلش راضی نبود. یه روز دیگه محکم وایساد و گفت من هیچ حسی به این شخص ندارم و نمیتونم باهاش زندگی کنم. هرچی باهاش حرف زدن بازم حرف خودشو زد.
    نهایتا بابام بلند شد و رفت هرچی طلا و کادر اونا آورده بودنو پس داد و اومد.
    تا چند سال هم روابطمون قطع شد.
    خواهرم هم چند سال بعدش ازدواج کرد و خوشبخته.
    بعد از چند سال دوباره روابط خانوادگی شکل گرفت. انگار دیگه همه پذیرفته بودن که سر نگرفتن یه وصلت دلیلی بر قطع همیشگی ارتباط نیست.
    چند سال بعدش هم اون آقا پسر ازدواج کرد. خیلی هم خوشبخته. زنش هم حتی شاید ازخواهر من از بعضی لحاظ سرتر باشه.

  2. #32
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 16 دی 00 [ 13:32]
    تاریخ عضویت
    1386-11-26
    محل سکونت
    تهران بزرگ
    نوشته ها
    1,452
    امتیاز
    50,483
    سطح
    100
    Points: 50,483, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکرها
    2,842

    تشکرشده 3,286 در 817 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    بهتر نیست آرام باشید ؟؟؟

    در این همه هیاهو و کش مکش ، همه در مورد شما و پسرک حرف می زنند ...

    چقدر جالبه که عروس ما می خواهد همه چیز را با خودکشی حل و فصل کند !!

    ...

    فکر جالبی کردی !

    بیا یه کم با هم حرف های کلیشه بزنیم ! حرف های نخ نما !!

    به نظرت اگر این حرف خودکشی از طرف این آقا پسر زده میشد چه فکری می کردی ؟

    یه لحظه فکر کن !!!

    .....
    ................

    قطعا اگر همه چیز با خودکشی حل می شد آلان باید کل مردم جهان یه خودکشی دسته جمعی راه می انداختن !!

    خیلی خوب میشد دیگه نه !! ؟؟؟ همه مشکلات حل می شد ...

    دادگاه خانواده خلوت ....

    زندان ها خلوت ...

    کلانتری ها خلوت ...

    کلا زندگی هیچ !!!!

    .....
    ...............

    ******************************

    خانم محترم ؛ شما در مسیری هستید که تنها کار عاقلانه صحبت با پدر است . نه با داد و نه با حرف سرکش و تند ...

    آرام حرف بزن ... منطقی بگو .... در مقابل خواسته هایت آرام و درست قدم بردار ....

    غیر منطقی داد می زند ... صدایش را بلند می کند ... خودکشی میکند .. اگر حق با توست احتیاجی به این کارها نداری ...

    همه انسان ها از دلایل درست و عقلی و محکمه پسند ؛ رام می شوند ....

    در پشن این حرف ها کسی هست که پدر و هم خون شماست ....

    کمی آرام باشید ....

    پدر شما خیر و صلاح را می خواهد ....

    اما حرف درست اینجاست که شما فکر نکنید که همه چیز باید آن شود که او می گوید !

    به همین خاطر با او سخن کنید ...

    به راه ها و افکار مغزش آشنا شوید .... از او بخواهید دلایل اصرار خود را بگوید ...

    اگر این دلایل را برای ما هم بازگو کنید ممکن است بهتر بتوانیم کمکی کنیم ...
    اگه خوب تا کردی ، نشد ؛

    مچاله اش کن !

  3. 2 کاربر از پست مفید lord.hamed تشکرکرده اند .

    khaleghezey (یکشنبه 08 دی 92), Pooh (دوشنبه 25 آذر 92)

  4. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 آبان 94 [ 00:50]
    تاریخ عضویت
    1392-7-10
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    2,069
    سطح
    27
    Points: 2,069, Level: 27
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 51 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بازمم ممنون که برام وقت گذاشتین .ببخشید از اون روز که لطف کردین و
    نوشتین هرروز میخام بیامو بنویسم ولی متاسفانه نمیتونستم چندتا کار نصفه داشتم که حوصله انجام هیچ کدومو نداشتم
    بالاخره امروز شاهکار کردم.گفتین اروم با پدرم حرف بزنم اینکارو قبلا انجام دادم هرچند که مرغ پدرم یه پا داره.
    قرار شد دلایل ایشونو بگم:
    1.اصرار شدید پدرم بخاطر اینه که خخخخخخخیلی میترسه که من تنها بمونم تا اخرعمرو معتقده اگه این نامزدی بهم بخوره احتمال ازدواجم خیلی کمه واگرم باشه مواردی مثل افراد مطلقه برام خواهد بود
    2.میگه موقعیت کلیش خوبه،باباش ساپورتش میکنه وخونه داره
    3.الان شرایطش بده وتو باید درستش کنی همه اولش اینطورین
    4.تو غدی وهیشکی رو قبول نداری
    5.مطمئن باش بهتر از این برات پیدا (هم مذهب)
    ولی من تجربه شخصیم اینو بهم میگه که پدرم بیشترین ترسش از خراب شدن وجه خودش تو اطرافیانه (اینکه همه بگن وای دیدی
    دختر فلانی با اونهمه ادعا جدا شدویا اینکه عرضه نداشت دخترشو شوهر بده)

    دقیقا این نگرانیا رو قبل این نامزدی هم داشت همش نگران این بود که چرا بچه های همه اطرافیانش دارن (با هر کیفیتی)
    ازدواج میکنن ودخترش مونده(اینو علنا میگفت)ودر ظاهر نگران تنها موندن من بود وفشار مضاعفش باعث شد به اینجا برسم
    حقیقتش اینه من نمیدونم بابام نگران منه یا ابروی خودش!!
    ویرایش توسط solyyy : شنبه 30 آذر 92 در ساعت 20:01

  5. #34
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط solyyy نمایش پست ها
    دوستان شما هیچ کدوم تا حالا تجربه ای مشابه نداشتین؟؟؟
    خودتون یا اطرافیانتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟
    سلام
    سرنوشت شما رو که خوندم فهمیدم که یه جورایی هم تجربه ایم. البته من پسرم

    من هم مثل شما مشکل اصلیم با نامزدم اینه که فکر می کنم ایشون اصلا اجتماعی نیست و از اینکه نمی تونم باهاش راحت حرفامو بزنم و بعد از عقد تنهاتر شدم دائم حسرت می خورم.
    البته دوستان انجمن اکثرا اینو به خاطر کم سن بودن و اختلاف سنی مون میدونن ولی من خودم این طور فکر نمی کنم. این داستان تا جایی پیش رفته که باعث شده علیرغم محبت هایی که به من می کنه اصلا هیچ حسی بهش نداشته باشم. اینقدر این مسئله فکرمو به خودش مشغول کرده که دیگه تفاوت روز و شب رو نمی فهمم و زندگی برام یکنواخت و کسل کننده شده.
    تفاوتی که اینجا هست اینه که شما و همسرتون هر دو تقریبا تو یک رنج سنی هستید و با اوصافی که از ایشون گفتید من تعجب می کنم که چطور ایشون تو سن 28 سالگی هنوز به اون درجه از پختگی و کمال نرسیدند و تازه بعد از ازدواج به فکر تغییر افتادند.

    الان تنها راه چاره ای که به ذهنم میرسه و به شما هم توصیه می کنم صبره. چون من همه زورم رو زدم که نذارم این زندگی با عشق یکطرفه ادامه پیدا کنه ولی خودش و اطرافیان قبول نکردند. به نظرم حالا که من تمام سعی خودم رو کردم بهتره از این به بعدش رو به زمان بسپارم. شاید صبر و گذر زمان بتونه بعضی شرایط و حتی نگرشها رو تغییر بده و آدمها رو قانع تر کنه.
    امیدوارم که هر چه زودتر زندگی تون تو مسیر هموار خودش قرار بگیره و به آرامش برسید.

  6. #35
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 آبان 94 [ 00:50]
    تاریخ عضویت
    1392-7-10
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    2,069
    سطح
    27
    Points: 2,069, Level: 27
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 51 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام .مرسی اقا منصور از نظرتون.منم برای شما همچین ارزویی دارم امیدوارم اوضاع هردومون بهتر بشه.تردید کشنده ترین حس عالمه.

    - - - Updated - - -

    منم فعلا همه چیزو رها کردم وبه زمان سپردم تا به خانوادم ثابت بشه حرفم درسته ویا شاید بمن ثابت بشه که حرف خانواده درسته!!!!!!!!!!!!!!!!!

    - - - Updated - - -

    راستش یچیزی میخاستم بنویسم همون چیزی که اقا حامد گفتن یه چیزایی تو دلت داری که نگفتی بله چیزی که تواین تالارم زیاد دیدم. اول خواستم تو یه تاپیک جدا بنویسم بعد منصرف شدم.
    دوستان من هم جزو اون گروه از کسایی بودم که با کسی دوست نبودن واعتقادی به این جور روابط نداشتن ، البته موقعیتشو داشتم تو دوتا از دانشگاهای بزرگ تهران بودم خانوادم بهم به اندازه کافی اعتماد داشتن و نسبتا آزاد بودم وخیلی راحت میتونستم هرکاری که دلم میخاسته بکنم بدون اینکه کسی بدونه موقعیت شغلیمم طوری بود که باز خیلی راحت میشد خیلی استفاده ها ازش کرد اما همیشه سعی کردم خیلی چیزا رو رعایت کنم ظاهرم واخلاقمم طوری بود که بتونم راحت به اصطلاح کسی رو تور کنم اما چه تو دانشگاه چه محیط کار وچه اجتماع سعی کردم سوء استفاده نکنم سعی میکردم علی رغم ارتباطاتی که بخاطر شغلم داشتم همیشه مراقب باشم مراقب رفتارم ،حجابم، حتی نگاهم.وعقیدم این بود من باید خوب باشم واونی که باید ،خودش سرراهم قرار میگیره (البته کیسایین بودن که اکثرا به خاطر مذهب نشد)گاهی که دخترای اطرافمو میدیدم که خیلی راحت با یکی دوستن وخیلی احساس تنهایی میکردم با خودم میگفتم اشکال نداره صبر کن بالاخره نتیجشو میبینی و اینکه محبتم رو باید واسه همسرم نگه دارم منم دوست داشتم خیلی کارا رو بکنم دوست داشتم آزادتر می بودم وهمیشه به اون اعتقاد که گفتم خیلی کارارو نکردم .
    اما الان میدونین چی فکر میکنم؟فکر میکنم که یه احمق بودم وقتی اطرافمو میبینم میبینم خیلی ها هرکاری دوست دارن میکنن و اخرشم یه ادم خوب نصیبشون میشه یا اینکه نصیب خودشون میکنن وسر دخترایی امثال من خیلی راحت بی کلاه میمونه(اکثر دوستای من ادمای کاملا سالمین والان تنهان)
    با خودم میگم کاش بجای اون همه پرهیز کردنا منم جور دیگه ای زندگی کرده بودم (منظورم روابط بی قیدوبند نیست اینکه به اصطلاح بخای کسیو تور کنی-والبته چقد از این جمله تور کردن بدم میاد_)تا لااقل الان حسرت نمیخوردم که بعد اونهمه تحمل وراه کج نرفتن الان باید با یکی زندگی کنم که تازه یادش بدم چطور باید باشه .این عدالت نیست.
    بعدشم اقا حامد اونی که گفتین ترس از بیشوهر موندن نیست من وامثال من هم نیازهای عاطفی داریم .دوست داشتن ودوست داشته شدن.ماها حاضر نشدیم از هر راهی تامینش کنیم جز راه درستش ولی متاسفانه انگار برد با ما نبود تو این جامعه.مثل کسایی میمونیم که به امید یه رود یه صحرا دویدیم واخر همه چیز سراب بود(لطفا نگین که دارم خودمو تعمیم میدم اطراف من پر دختراییه که یا با شرایط مشابه من ازدواج میکنن یا زیر بار این ازدواجا نمیرن وتنها میمونن وتازه انگ ترشیده بودنم تحمل میکنن کنار تحمل حس تنهایی!!!!)

    واین واقعا تلخه

    - - - Updated - - -
    ویرایش توسط solyyy : چهارشنبه 04 دی 92 در ساعت 21:27

  7. 4 کاربر از پست مفید solyyy تشکرکرده اند .

    khaleghezey (یکشنبه 08 دی 92), mansor (شنبه 07 دی 92), تازه نفس گرفته (یکشنبه 08 دی 92), شیدا. (جمعه 06 دی 92)

  8. #36
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 آبان 94 [ 00:50]
    تاریخ عضویت
    1392-7-10
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    2,069
    سطح
    27
    Points: 2,069, Level: 27
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 51 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوستان خوشحال میشم نظراتتونو بدونم

  9. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array
    یک سوال:
    آیا تا حالا شده حس خوبی بهش داشته باشید؟

    یعنی بعضی وقتا دلتون براش تنگ شده باشه یا منتظر تماس یا پیامش بوده باشید یا از بودن در کنار اون لذت برده باشید؟ آیا هیچ وقت در کنارش آرامش داشتید و فکر می کنید که با این وصلت به آرامشی که می خواین میرسید؟
    آیا دوست دارید که این اوضاع درست بشه یا اینکه فقط به جدایی فکر می کنید؟

  10. #38
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 آبان 94 [ 00:50]
    تاریخ عضویت
    1392-7-10
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    2,069
    سطح
    27
    Points: 2,069, Level: 27
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 51 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مرسی از توجهتون.راستش سوال سختیه .نمیدونم دقیقا جوابش چیه چون من قبل این نامزدی واقعا احساس تنهایی میکردم ومثل مورد خودتون دوست داشتم از تنهایی در بیام واسه همین دروغ نگم بودنش برام این مدت بهتر از نبودن وتنهایی بوده مخصوصا اینکه با محبته(البته خودم حس میکنم که وابستگیه که تو هر ارتباطی مخصوصا اوایلش طبیعیه) اره منتظر اسش هستم(که اونم بنظرم ناشی از وایستگیه) ولی وقتی منطقی فکر میکنم بیشتر دلم براش میسوزه
    راستش رفتاراش عصبیم میکنه مخصوصا تو جمع، همش نگران اینم که نکنه الان حرف بزنه ویا حرکتی داشته باشه که همه بفهمن ارتباط اجتماعیش چقد ضعیفه و باعث خجالت من بشه(هرچند از این فکرم عذاب وجدان میگیرم -البته اینارو هیچوقت بخودش نمیگم) .اصلا خجالت میکشم بدوستام بگم این نامزدمه وحتی المقدور به کسی نشونش نمیدم(البته وصد البته بخاطر رفتاراش ومنتظرم بهتر بشه وبعد)ووقتی تو تنهاییی خودم فکر میکنم که دوسش دارم یا وابسته یا ترحم.خودم فکر میکنم بیشتر ترحمه(البته نمیدونم تا چحد درسته).من از ظاهرشم زیاد راضی نیستم ولی یه چیز باعث میشه حس خوبی بظاهرش پیدا کنم:قدش ازم بلندتره وخداروشکر شوخی وطنز تو وجودش هست
    . نمیدونم دلم واسش تنگ میشه یانه فک کنم میشه!!! ولی زیاد دوس ندارم باش برم تفریح چون خودش خشکه(کلا اینجور کارا که بری اینور اونور براش عجیبه هرچند سعی بهمراهی داره) وباعث میشه بمنم خوش نگذره .
    راستش فک میکنم اگه میتونستم فرد بهتری پیدا کنم دوست داشتم جدا بشم(البته این یه فکره نمیدونم تو عمل چقد میتونم_عذاب وجدان میگیرم_) ولی چون با توجه بشرایط احتمالا کلا نمیشه اره دوست دارم شرایط درست بشه وخودشو درست کنه(چه اعتراف سختی.من پست!!!!)

  11. 4 کاربر از پست مفید solyyy تشکرکرده اند .

    khaleghezey (یکشنبه 08 دی 92), mansor (شنبه 07 دی 92), sanjab (شنبه 07 دی 92), شیدا. (شنبه 07 دی 92)

  12. #39
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    سلی آدما عوض نمی شن، مگر این که خودشون بخوان.
    خودش میخواد/
    ضعفهایی که می گی قبول داره؟

    ببین من بعضی از ضعفهای خودم را می دونم، در مواقع معمولی هم کنترلش می کنم،
    اما باز وقتی می شینم فکر می کنم، می بینم وقتی حواسم نبوده، هیجانی شدم و به قولی جوگیر که می شم، باز اون ضعف ها را نشون می دم.
    البته موردی که می گم یکسال هست دارم روش کار می کنم. شاید اگه دو سه سال بشه بهتر بشم.

    برگردیم به موضوع، همسر شما به ضعف هاش واقفه؟
    قبولشون داره؟
    می خواد عوض بشه؟ یا فقط شما دوست داری اینطور بشه؟
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  13. کاربر روبرو از پست مفید شیدا. تشکرکرده است .

    mansor (شنبه 07 دی 92)

  14. #40
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من تو این مدت از بس مشاوره رفتم و مطالب اینجوری خوندم دیدم نسبت به بعضی مسائل عوض شده. یکی از مشاورها تو حرفاش جمله ای رو زیاد تکرار می کرد و اون این بود که اگه علاقه ای هرچند اندک بین زوجین وجود داشته باشه اونو میشه تقویت کرد و از اونا دوتا عاشق ساخت ولی اگه این وسط هیچی وجود نداشته باشه; علاقه ای نباشه، انتظاری نباشه، احساسی به طرف نباشه و خلاصه ته دل آدم خالی باشه، از هیچی هیچی نمیشه ساخت حتی ممکنه کار به نفرت هم کشیده بشه.

    الان خیلی خوشحالم که این صحبتا رو از شما می شنوم. از محتوای مطالب شما میشه فهمید که توی دلتون هر چند اندک و با تردید علاقه ای وجود داره و به آینده امیدوارید. براتون دعا می کنم که هرچه زودتر از این تردید و بلاتکلیفی در بیاید و به مرحله ای برسید که از افکار الانتون خندتون بگیره.
    ویرایش توسط mansor : شنبه 07 دی 92 در ساعت 22:29 دلیل: همین جوری


 
صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دارم دیونه میشم
    توسط یه پسر در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: یکشنبه 13 خرداد 97, 16:20
  2. ازدواج با یه اقای یونانی
    توسط آرته در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: چهارشنبه 17 اسفند 90, 15:58
  3. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 اسفند 90, 23:36
  4. مشکل انتظارات من و انتظارات شوهرم (لطفاً، آقایون کمک کنند)
    توسط حق طلب در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 دی 90, 16:20
  5. نحوه برخورد صحیح با آقایون
    توسط سرافراز در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 07 دی 90, 17:00

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.