سلام بخدا قسم هرجوری ک فکرشو کنید باش صحبت کردم ک باور کنه تغییرکردم از هیچ محبتی ازش دریغ نکردم هرچیزی گفت فقط سکوت کردمو گوش دادمو تایید کردم تازه داد سرم میزنه وقتی گله میکنم میگه باید عادت کنی همینه ک هست.اینا همه ب جهنم بگذریم
قراره دوشنبه با داداشش بیاد که مثلا یا با شرایطش کناربیام یا قضیه تمام شه.اینم بگم ک با برادر و پدرش سر این شرایط مسخره ای ک داره بحثش شده و اونا هم خودشونو کشیدن کنار ک هرچی خودش صلاح میدونه همون بشه.برادرش گفته با این شرایط هیچکس نمیتونه کناربیای منم اگه دختربودم عمرا شرایططو قبول میکردم اونم گفته برام مهم نیس بشه یا نشه تحت هیچ شرایطی از شرایطم برنمیگردم.یعنی قصدش اینه همه جوره بهم بخوره.بمنم میگه تا100 سال دیگه امکان نداره برخوردم بات خوب بشه ممبد سرد سردم بهم میگه خودتو خسته نکن چون فایده نداره منو عوض کنی.باور کنید از اشتها که افتادم که هیچ خواب راحت ندارم همش کابوس کارم شده فقط گریه.میدونم حرف که میزنه یعنی همونه حرفش برنمیگرده.میدونم تقصیرخودم بود خیییییییلی اشتباه کردم هزاربار ازش عذرخاهی کردم ولی حالا چی باید اینطوری انقدخوردم کنه؟باورکنید دیگه غروری برام نمونده بکل لهش کرده.من دوسش دارم نمیخام بهم بخوره از اونطرفم شرایطش همش غیرقابل تحمله.2شنبه این آقا اومد من چطوری باید باش برخوردکنم؟ فقط نگیدشرایطشو قبول کنم.تورو خددددددا کمکم کنید دارم دق میکنم.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)