RE: بعد اين همه برنامه ريزي وتلاش انگيزم به صفر رسيد
زنده دل جان ...نمي گم خوبي نداره...ولي خوب خوبي ازش نديدم...ما براي اين كه با هماشنا بشيميك چت ٣ساعته داشتيم كه به خواستگاري كشيد...در حقيقت ايشون براي اشنايي به من يك ايميل زدند كه دوست داري با هم اشنا شيم منم قبول كردم...اين چيز باعث شد فكر كنم چقدر روشنفكره.تازه توي فيسبوك هم يك تبريك تولد خيلي قشنگ فرستاد.اون چيزي كه از حرف زدن باش گيرم اومد اون لحظه اينه كه...منطقيه،جدي،با محبت...ولي هيچ كدوم از اينا رو نديدم.مثلا مي گفت اگه فلاني داره اذيتت مي كنه خودم حالشو مي گيرم ولي عرضشو نداشت.كلا دقيقا برعكس اون چيزي بود كه فكرش رو مي كرد.من عاشق يك مرد جدي هستم.ولي اون همه چيزو به شوخي مي گيره.
شما فكر كنيد ما سه هفته كامل هر شب با هم لج بازي و بحث كنيم ،طوريكه خونه عمش حواسمون نبود صدامون بلند شد.سر چي؟سر اينكه موقع سفرمون بود بهش مي گم پاسپورتمو بده دست خودم ما جدا از هم وارد مي شيم بهم مي گه مامانت گفته تو عرضه نداري نگهش داري كم كم بيشتر با من لج مي كرد كه يهو صدا هردومون بلند شد.عمش خوشحال مي گه اره نمي شه كه همش خوب باشيد يك كم دعوا هم خوبه.منم تو دلم گغتم ما هر روزمون اينطوره كجاشو ديدي.
حالا شما فكر كن منو هميشه مسخره مي كنه به اين كه خيلي فكر مي كنم.تا اين كه چند شب پيش گفتم تو اين همه بهم مي گي همش فكر مي كني،تا حالا شده بدوني واسه چي فكر ميكنم؟من دارم همش به اين فكر مي كنم كه چطور روابطمون رو بهتر كنم كه در اينده مشكل نداشته باشيم.من نمي خوام حال و روز زندگيم مثل اون سه هفته باشه.چون اون سه هفته بدترين روزاي زندگيم بود.اومده مي گه من فكر نمي كنم بهشون چون اون رو چيز مهمي نمي دونم.سه هفته كه همش پر از بحث و اعصاب خوردي بود چيز مهمي نيست؟
وقتي رسيديم تهران تو تاكسي نامزدم يك حرفايي زد كه تازه يادم اومد(همين الان)..اين قدر حرفاش خشك و به نظرم غير منطقي بود كه تازه يادم اومد.اومده مي گهپيش خواهرات اينا بگيم مشكلمون حل شده.مامانت اينا هم بگيم مشكلي نداريمدر حالي كه هيچ چيز از نظر من تموم نشده.
فردا هم قراره مادر شوهرم بياد.با اين كه خالمه ولي ازش مي ترسم.حتى قبل از اين كه مادر شوهرم باشه دوستش نداشتم.خدا به دادم برسه
نمي دونم چرا ولي حتي فكر اين كه با اين شخص زير يك سقف زندگي كنم برام چندش اوره.ايا درسته كه بگم همه مشكلاتم با تو به خاطر اينه كه دوست نداشتم ولي الان مي حوام رابطمون خوب باشه(چون حقيقته)
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)