ببین عزیزم پیشنهاد من این هست که تاپیکت را ادامه بده و به سمت مورد نظر خودت مدیریتش کن تا بتونی از راهنمایی های دوستان و مخصوصا کارشناسان به یه نتیجه درست برسی.
شما در تمام جملاتت خودت و خانواده ات را مبرا از هر خطا و اشتباهی می دونی و همسرت و خانواده اش را آدمهای سطح پایین و ؟ که شما لطف کردید و به غلامی قبولش کردید.
همین پست آخرت را ببین
باز هم نمی گی اصلاح رابطمون و رفتارمون. فقط رفتارش!
توی اولین تاپیکت نوشتی: سالها حس می کرد ازش بالاترم .....
سالها توی ضمیر ناخودآگاهش آرزوی فرصتی را داشته که خودش را به تو اثبات کنه. مردها در کنار زنی که ازشون بالاتر باشه لذت نمی برن. سالها دنبال فرصت و زمانی بوده که خودش را به تو اثبات کنه. حالا حس می کنه کمی این موقعیت فراهم شده.
علت قهرش یادآوری مجدد برتری های تو، قدرتمند تر بودنت، نتوانستن های اون و ضعف های اقتصادیش است.
هشت سال مدام تلاش کرده و حتی زمانی که برای خواستگاری اقدام کرده باز هم شرایط خوبی نداشته. بهش گفتی بیا خواستگاری تا پدرم یه شغلی برات پیدا کنه.
همسرت میخواد خودش را اثبات کنه. بهش میدون بده.
عزیز من شما که جدا بشونیستی، پس زندگی را برای خودت و اون تلخ نکن.
یاد بگیر با سیاست و درایت زندگیت را مدیریت کنی. در مورد عقدنامه اگر فکر می کنی که نباید می دادی ( من درست متوجه نشدم چرا نخواستی وام بگیره)،
بهانه می آوردی. توی اکثر خانواده ها رسم هست که عقدنامه را پدرعروس نگه می داره.
می گفتی دست پدرم هست و پدرم به عقدنامه خیلی حساسه. فکر نمی کنم دست من بده. چون تو را خیلی قبول داره، شاید بهت بده. خودت ازش بپرس.
پدرت اگر صلاح می دید می داد و اگر نه، با زبان مردانه بین خودشون حلش می کردند. مخصوصا که می گی پدر عاقل و بادرایتی داری.
الان هم نذار روش به پدر و مادرت باز بشه.
ازپدرت بخواه که یه جوری که موضوع باز نشه مساله را حل کنه.
یکبار دیگه به هر دوتون فرصت بده. این بار با تدبیرتر و با سیاست تر برخورد کن.








)

علاقه مندی ها (Bookmarks)