RE: چگونه بين روابط همسرم و خانواده ام مديريت كنم؟
سلام دختر خوب!
1 مرحله پیشرفت کردی ... اینکه به نظر میرسه پذیرفتی که حق با همسرته... ببین همه همین رو میگن !
الان تو مرحله ای هستی که میگی چکار کنم؟ خیلی ها هستن که نه خونوادشون از داماد خوششون میاد ... نه داماد از خونواده خانوم... ولی با نهایت احترام سالیان سال با هم در تماس هستند بدون اینکه عاشق هم باشن.
نگار جان تو هرچقدر هم تلاش کنی و رو این مسئله انرژی بذاری و اگه خونوادت خیلی بیشتر از وظیفه شون به شوهرت محبت کنن باز هم نباید انتظار داشته باشی که همسرت همون دیدگاه و عشق و علاقه ای رو به خونوادت داشته باشه که تو به خونوادت داری! چون اونا خونواده تو هستن نه خونواده همسرت .... تو میتونی مادر شوهرت رو اندازه مامانت دوست داشته باشی؟ آره؟ به نظرت همچین درخواستی از شوهرت خودخواهی نیست؟ پسرشون که نیست دامادشونه !
از رفتاراش پیداست که کاملا به این موضوع حساس شده و خودتم حساسش کردی...
داری الکی الکی زندگی رو به کام خودت زهر میکنی...میخوام بگم داری واسه چیزی تلاش میکنی که به دست نمیاد! هرگز به دست نمیاد! تو از هیچ طریقی نمیتونی شوهرتو مجاب کنی که مثل تو عاشق خونوادت باشه...
جالبه که خونوادت هم اینو نمیخوان! اگه پدرت از اینکه دامادش نیومده جلسه دفاع دلخور بود که با اون لحن باهات حرف نمیزد! پس ببین غیر از خودت هیچکی حساس نیست ....
چرا بی خیال این موضوع نمیشی و میخوای بزرگش کنی؟ به خدا قسم اینا مشکل نیست عزیزم...
من بعضی وقتها فکر میکنم نکنه معضلات زندگی من از همین مشکلات ریز ریز شروع شد؟ اونوقته که تاپیک های مشابه شما رو میخونم پشتم واسه زندگیتون میلرزه...(گرچه میدونم مشکل ما این نیست و ریشه ای تره)
از زندگی خوبت و خونواده خوب و همسر خوبت لذت ببر...همه رو بذار به حال خودشون...بذار خونوادت هرجور که دوست دارن راجع به شوهرت و بالعکس فکر کنن...تو مسئول نیستی و اجازه نداری دست ببری تو قلب شوهرت و آدما رو جا به جا کنی...
یکی از مشکلات من با شوهرم این بود....ولی جامون با هم عوض شده بود... این شوهرم بود که به شدددت مراقب احساس من به اطرافیانم بود...و تا جایی پیشرفت کرده بود که دیگه کارش از مقایسه عشق و علاقه من به خونواده خودم و خونواده خودش گذشته بود! حواسش به این بود که من تو خونواده خودم کی رو بیشتر از کی دوست دارم ! مثلا انتظار داشت به بچه داداشم رو از بچه خواهرم بیشتر دوست داشته باشم! و اگه از بچه خواهرم تعریف میکردم جبهه منفی میگرفت! انتظار داشت من با همون صمیمیتی که تلفنی با خواهرم حرف میزنم با خواهرشوهرم هم همونقدر صمیمی باشم و رازهام رو بگم! اعضای خونواده منو دسته بندی میکرد و من باید به گفته اون زنداداشم رو بیشتر از خواهر کوچیکم دوست میداشتم. یا ناراحت میشد که چرا بابام رو از مامانم بیشتر دوست دارم!
1000 بار بهش میگفتم همسرم لطفا دستتو نبر تو قلبم و آدما رو جا به جا نکن! من این حق رو دارم که خودم تشخیص بدم رابطه ام با هرکسی در چه حدی باشه تو نمیتونی تعیین کنی هرکسی رو چقدر دوست داشته باشم!
این ها رو گفتم که بدونی درسته که مشکل شما به وحشتناکی مشکل ما نیست ولی اگه نمره مشکل ما 100 باشه نمره شما 1 میشه درسته؟
میخوام بگم نذاری خدای نکرده 1 بشه 100...
کاش از شاخه سرسبز حیات ،
گل اندوه مرا می چیدی ...
"فروغ فرخزاد"
علاقه مندی ها (Bookmarks)