سلام
ممنون که برام وقت می زارید
گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم خدا از آسمون بیاد پاییننوشته اصلی توسط kamr
اشکامو پاک کنه دستمو بگیره
وبگه:اینجا ادما اذیتت میکنند؟بیا بریم........
یجورایی خودم فهمیدم باید چیکار کنم.
کاری که باید از اول می کردم.
تشکرشده 2,343 در 504 پست
سلام
ممنون که برام وقت می زارید
گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم خدا از آسمون بیاد پاییننوشته اصلی توسط kamr
اشکامو پاک کنه دستمو بگیره
وبگه:اینجا ادما اذیتت میکنند؟بیا بریم........
یجورایی خودم فهمیدم باید چیکار کنم.
کاری که باید از اول می کردم.
صاعد (دوشنبه 13 آذر 91)
تشکرشده 793 در 374 پست
سلام
بالاخره مادرت بهتر از هر کسی شما رو میشناسن . فقط امیدوارم هر کاری میکنی موفق باشی
kamr (دوشنبه 13 آذر 91)
تشکرشده 2,343 در 504 پست
سلام
می خواستم از همه دوستان که برام وقت گذاشتن تشکر کنم و یه عذر خواهی کنم از همه اگه جایی تند رفتم یا حرفی گفتم که باعث رنجش شما بزرگواران شد منو ببخشد.
از تمام دوستان از جمله mahsa pirooz, ویدا@, ...let it go, yaaldaa, tamas, yasa, maryam1772, فرهنگ 27, meinoush, HMD, فرشته مهربان, saba mehraboon, زهرا ۲, sayrex, رویای صداقت, sanjab, MAILY S2, omid65, gole kaghazi, kamrava, Hamdardi2,
omid65, H.M, kamr و دیگر عزیزان که منو راهنمایی کردن تشکر می کنم امیدوارم هیچ وقت خنده از لبانتون نیوفته.
با تشکر![]()
صاعد (سه شنبه 14 آذر 91)
تشکرشده 2,343 در 504 پست
دوستان سلام
احساس می کنم دارم زیاده روی می کنم و یه جورایی تایپیک لوس شده برا همین از شما عذر خواهی می کنم.
امروز تو مسیر برگشت از دانشگاه تصمیم گرفتم هر جوریه فراموشش کنم. خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نهایت نتونستم تصمیمی بگیرم.
چیزایی که باید تو این شرایط جامعه فراهم بشه حداقل تا 4 سال دیگه طول می کشه یه حساب سرانگشتی کنیم :2 سال برا لیسانس 2 سال خدمت مقدس سربازی (730 روز از بهترین لحظات عمرم) که می شه 4 سال بعد از سربازی می تونم کار ثابت بگیرم و ادامه تحصیل بدم و ...
با این حال می خوام یه بار دیگه از نظر شما بزرگواران استفاده کنم.
فراموش کردن یا پیدا کردن یه راه درست برای آشنایی؟؟؟
قصد خودم فراموش کردن بود اما
یه چیزی که منو دوباره تحریک کرد این بود که سر شام داشت فیلمی به اسم راست بگو یا یه چیزی تو این مایع ها پخش می کرد (کلا تی وی نگاه نمی کنم حالا هم که نگاه کردم باعث آشفتگی ذهنی شد برام) که یه جا از فیلم، از مهدی سلوکی (اقا بهزادی) پرسیدن چرا تو دنیا برا چیزی نجنگیدی گفت جنگیدن هزینه داره جنگیدن توش شکست داره رفتن عابرو داره زخمی شدن داره و ... و در مقابل بهش جواب دادن بنظرت برای رسیدن به عشقت اینها ارزششو نداشت؟؟؟ و او خواست برای تجربه عشق به دنیا برگرده و ..................
حالا می خوام بدونم واقعا باید به همین راحتی کنار بکشم؟ منی که حتی جرئت گفتن دوست دارمو به خودم ندادم آیا بعدها به خودم فحش نمی دم؟ حسرت این روز ها رو نمی خورم؟ منظورم اینه آیا باید به همین راحتی از کسی که دوسش دارم دست بکشم و هیچ جنگی نکنم برای رسیدن بهش؟
به همین راحتی یه روزی آمدم اینجا گفتم یکی رو تا حد مرگ دوست دارم امروزم بگم بچه ها تموم شد یادم رفت یا می خوام فراموشش کنم ؟؟؟؟
صاعد (سه شنبه 14 آذر 91)
تشکرشده 10,678 در 2,786 پست
تو الآن یه سنگ سر راهته،نه ازش رد می شی،نه برای تکون دادنش کاری می کنی.با در نظر گرفتن تواناییت و ابعاد سنگ
ببین اگر بهش اعمال زور کنی تکون می خوره یا نه.یا اگر می دونی که با توانایی فعلیت نمی تونی سنگو جا به جا کنی
ازش رد شو شاید جلوتر سنگ دیگه ای بود که زورت بهش برسه یا قوی تر شدی بربگردی همینو جا به جا کنی.
فرهنگ 27 (سه شنبه 14 آذر 91)
تشکرشده 409 در 124 پست
آقا صابر داري ميفتي توي وادي صرفا احساسي
Hamdardi2 (سه شنبه 14 آذر 91)
تشکرشده 793 در 374 پست
سلام آقا صابر من با فرهنگ 27 موافقم مثال خوبی زدن.
ادم تو زندگیش که هی میره جلو با چیزای جدید و غیر قابل پیش بینی روبرو میشه.
تو الان تو یه سنی هستی که ممکنه بیشتر تصمیمات از روی احساس باشه تا عقل
اگه واقعا میدونی جواب دختر خانم منفیه. بهش پیشنهاد بده و جواب منفی رو بشنو و برو دنبال زندگیت حالاکه خودت هم راضی شدی به فراموش کردنش با جوابی هم که ازش میگیری راحتر میتونی فراموشش کنی
مطمئن باش اگر هم نگی بعدا که 5-6 سال سنت رفت بالا و ازدواج کردی این روزها و این دختر خانم اصلا یادت نمیاد کع حالا بخوای عذاب وجدان داشته باشی.
مشکلات زندگی بهت مجال سر خاروندن نمیده چه برسه به این چیزا![]()
kamr (سه شنبه 14 آذر 91)
تشکرشده 2,343 در 504 پست
سلام
احساس می کنم بد جوری افسردگی گرفتم.
فقط دلم می خواد بشینم به حال خودم گریه کنم اصلا تلفونامو جواب نمی دم یه جوری انگار اصلا حال حرف زدن ندارم.
خیلی گوشه گیر شدم (گوشه گیر بودم بدتر شدم)
اصلا دلم نمی خواد هیچکی بیاد تو اتاقم حتی دلم نمی خواد صدای کسی رو بشنوم.
خیلی حالم بده.
فقط دلم می خواد دیگه نباشم دلم می خواد بخوابم بیدار نشم یه حسی تو دلم میگه اگه الان بمیرم اصلا ناراحت نمی شم وای چرا اینجوری شدم.................................................. .................................................. ..................................
کلا از خودم بدم آمده دیگه نمی خوام در هیچ شرایطی ببینمش نه اون خانم رو نه دختر دیگه ایی رو.
نمی دونم چجوری بگم من اصلا احساسی تصمیم نمی گیرم.
اصلا می خوام بگم از هم سن نام خیلی فرا تر هستم (این و برا تعریف یا هر اسمی که شما روش می زارید نگفتم)
اصلا حرکات بچه ها رو تو دانشگاه می بینم حسابی خجالت می کشم اصلا با کسی نمی جوشم خارج دانشگاه یدونه رفیقم ندارم وای خدا....
به هر حال ممنون تصمیمو گرفتم دیگه هیچ وقت سمتش نمی رم.
نوشته اصلی توسط فرهنگ 27
نوشته اصلی توسط Hamdardi2
داشتم به طور اتفاقی یکی از تایپیک ها رو نگاه می کردم شرایط آقا پسری (Matrixx) خیلی شبیه به من بود با این تفاوت که دختر مقابل این آقا یه سال ازش بزرگتر بود اما چقدر نوع جواب ها نسبت به ایشون با من فرق داشت تایپیک من فقط کلمه رهاش کن بود و ناامیدی اما تایپیک این آقا فقط امیدواری بود یکی از پست های این آقا رو اینجا می زارم تا متوجه بشین امیدواری که می گم منظورم چیه:نوشته اصلی توسط kamr
اینم لینک تایپیک دوراهی ارشد یا ازدواج؟نوشته اصلی توسط Matrixx
کاش غصه تموم می شد، کاش گریه نمی کردم
من باعث و بانی شم، دنبال کی می گردم
تقصیر خودم بوده، هرچی که سرم اومد
از هرچی که ترسیدم، عیناً به سرم اومد
از همه تشکر می کنم.
صاعد (سه شنبه 14 آذر 91)
تشکرشده 11 در 6 پست
داشتم به طور اتفاقی یکی از تایپیک ها رو نگاه می کردم شرایط آقا پسری (Matrixx) خیلی شبیه به من بود با این تفاوت که دختر مقابل این آقا یه سال ازش بزرگتر بود اما چقدر نوع جواب ها نسبت به ایشون با من فرق داشت تایپیک من فقط کلمه رهاش کن بود و ناامیدی اما تایپیک این آقا فقط امیدواری بود یکی از پست های این آقا رو اینجا می زارم تا متوجه بشین امیدواری که می گم منظورم چیه:
اینم لینک تایپیک دوراهی ارشد یا ازدواج؟نوشته اصلی توسط Matrixx
دوست عزیز آقا صابر یه خرده با تو و امثال تو و خودم درد دل کنم شاید بدردتون خورد:
اول از همه خیلی تاپیک ها رو دنبال میکنم ولی حس نوشتن ندارم ولی اینبار میخوام از تجربیاتم بنویسم که شاید بدرد کسانی مث خودم خورد خلاصه وار میگم امیدوارم کمکی کرده باشم
منم مثل خیلی ها های دیگه مثل خودم وقتی دانشجو بودم درسمو خوب میخوندم معدل الف بودم از مهر سال پیش واسه ارشدم برنامه ریزی میکردم منبع جمع آوری میکردم تا یه دانشگاه خوب قبول بشم با دختر حماعت هم کاری نداشتم کلا بچه باحال و درسخون و شوخ طبع و اکتیو کلاس بودم همه هم کلاسی هام دوستم داشتن یکی از دخترهای همکلاسیمون بود که من حس عجیبی نسبت به اون داشتم همش با خودم میگفتم من برای رسیدن به هدفم نباید درگیر اینجور مسائل بشم همیشه حس خودم رو انکار میکردم سعی میکردم دختر همکلاسی رو یه خرده اشکلاتش رو ببینم شاید ازش بدم بیاد یا توی جمع دوستام ادای صداش رو در میاوردم تا شاید اینطوری به خودم بقبولانم که ازش بدم میاد ولی نشد یه روز یکی از دوستام اومد گفت تو اون دختر همکلاسیمون چقدر بهم میاید نمیخوای باهاش اشنا بشی از اون موقع حساسیت اون خانم برا من زیاد شد تا اینکه یه شب دلو به دریا زدم یک ایمیل براش فرستادم در اوایل همکلاسی بودیم و سوالات درسی میپرسیدیم ولی من میخواستم حسم رو بهش بگم که بالاخره بعداز پایان امتحانات پایان ترم گفتم(ای کاش هیچوقت نمیگفتم) گفتن همانا آغاز دردسر همانا من قرار بود از اول تابستان واسه ارشد بخونم کلی پول کتاب داده بودم هیچکدومشون رو باز نکردم تابستان ما بحث های مزخرف میگذشت از ازش میپرسدم کی میخوای ازدواج کنی اون میگفت دوسال بعد من میگفتم بیا نیم سالم صبر کن بخاطر من میگفت نمیشه من شرایط ازدواجم رو از دست میدم گفت اگه مشکل سربازی و کارت حل بشه جواب منم اوکی!
تابستان گذشت به بدترین شکل ممکن همش حالم خراب بود سر حرفهای مزخرف که از اینده که اتفاق نیافتاده بود میزدیم کل 3 ماه تابستون ذوبار بیرون رفتیم که اکثرا بحث میکردیم تا اینکه از این لحظه ها به قول دوستان لذت ببریم.
ترم مهر شروع شد و رابطه ما هم قبل انتخاب واحد تموم شده بود چون بحثمون زیاد شده بود و یه دفعه برگشت گفت نه پیام بده نه زنگ بزن من شب بدی رو تجربه کردم تا صبح بیدار بودم گریه میکردم ولی اون بیرحمانه رفت ترم که شروع شد خودش به بهانه سوال درسی باز بهم پیام داد و باز شروع شد باز یکی دوهفته رابطه ما خوب تو دانشگاه که طوری برخورد نکردیم کسی بدونه بعد دوهفته این باز اخلاقش تغییر کرد و باز جواب منو نمیداد منو میدید فرار میکرد گفتم دلیل این کارات چیه گفت خودمم نمیدونم وباز بنا به دلایلی ما تصمیم گرفتیم تموم کنیم و منم ایندفعه مثل یک مرد قبول کردم ولی باز سه روز بعد خودش بمن پیام داد و از یه جایی شروع شد تا الان که باز تصمیم بر این شده و من میخوام تمومش کنم ولی نمیتونم وابسته اش شدم من بخاطرش از مهر رفتم بخش افورماتیک یه اداره کار کردک تا بهش ثابت کنم که جربزه کار کردن دارم..بیخیال ارشد شدم و میخوام هرچی زودتر برم سربازی و بهش برسم...شرکت تاسیس کردم تا یه شغل محکم برا خودم داشته باشم و با دوستام باهم کارکنم...میدونی من قید خیلی چیزا رو زدم واسه بدست اوردنش من الان اون پسر سابق نیستم نه اکتیو هستم نه شوخ طبع هستم نه زرنگ هستم کلی لطمه خوردم دوستام همشون دلشون برام میسوزه میگن داری حروم میشی واسه کسی که قدرت رو نمیدونه....من این همه کار کردم در عمل برای اون که خیلی هاشم نمیشه گفت طرف برگشته میگه شایدم روزی که اومدی خواستگاریم جوابم نه باشه میگم مگه اون موقع نگفتی جوابت اوکی؟! میگه اون موقع اون موقع بود...من واسه ارشد برنامه داشتم قیدشو زدم بخاطر این ولی ایا قدرمو دونست نه یک قدم هم واسه من پا پیش نذاشت بدترین دوران زندگین دورانی که تا الان باهاش رابطه دارم و میخوام تمومش....
این همه حرف گفتم تا بفهمی من چی کشیدم و الان که میخوام نصیحت و راهنماییتون کنم نگی که تو از حال من چه میدونی :
اولا : واسه کسی بمیر که برات تب کنه نه مثل من که براش مردم و اهمیتی برام نذاشت
دوم : صحبت اینده تو اینده هستش انسان نمیدونه تو اینده چه اتفاقی میافته شاید تو عوض شدی شاید طرف مقابلت عوض شد اونوقت تکلیف اونی که تو این راه وابسته شده و منتظر شده چیه؟
سوم اگه الان شرایط ازدواج داری رسمی برو جلو بسم الله این کارا خیلی عذر میخوام من تجربه کردم میگم بدبختت میکنه هیچ سودی نداره جز عذاب واسه تو منم میگفتم بذار بهش بگم خیالم راخت میشه و باهام میمونه و همدمم میشه تنها نمیشم دیگه ولی باور کن از اون روزی که گفتم حالم خوب نشد هیچ بدتر هم شد از خیلی چیزام عقب افتادم دوستام دلشون برام میسوزه میگن داری تلف میشی قیافه ات عوض شده از اینجور حرفها ایا تو این مدتی که دختر با من بود واسه من تاثیر بهبودی داشت؟؟ نه بخدا نداشت جز اینکه هزینه هام بالا رفت فیش تلفنم هر بار 70 هزار میاد 30-40 هزار هم واسه اون شارژ میگیرم...همش هم بی نتیجه بود (وقتی که مسکن ها خودشون دردمند بود)
چهارم : باور کن باور کن تا وقتی که شرایط ازدواج نداری فکر کردن به جنس مخالف از زندگی عقبت میندازه از همه چی عقب میافتی بخدا فقط گفتن نیست چیزی واسه ارائه نداشته باشی همش عذاب میکشی که چرا نمیتونی بهش برسی همش ذهنت پر از چراها میشه و بدون جوابه به هیچ چیز هم نمیتونی فکر کنی از ن.ن . زندگی میافتی افسرده میشی واسش وقت میذاری یه دفعه میبینی با یکی دیگه رفت دختره دیگه شاید اختیارش دست خودش نباشه به حرف خانوادش گوش کنه و به خواستگاری که شرایط مناسب داره جوا بله بده و اونوقت دست تو میمونه تو حنا
پنجم : اگر اون دختر بخواد بخاطر تو صبر کنه و خواستگاراش رو رد کنه این امکان هم داره روزی اومد تو زندگیت و بهم رسیدین اگه به پستی وبلندی زندگی دچار شدی و کم اوردی دختره بهت با تلنگر بهت بگه من خواستگاری داشتم با فلان وضعیت مالی بخاطر تو رد کردم این حرف واسه مرد خیلی سنگین میشه ها!
ششم : برو دنبال کارت و زندگیت و شرایطت رو جور کن برو جلو دو راه داری اگر میخوای زود ازدواج کنی برو سریع سربازی بیا اگر دختره بود برو خواستگاریش اگر هم نبود خب قسمتت نبوده از اول اگر قسمت تو باشه اسمون زمین بیاد زمین بره اسمون باز به دست تو میرسه ولی اگر نبود از اول به تعلقی نداشت راه دوم هم اینه اگر قصد ازدواج به این زودی نداری برو دنبال هدفت که اونوقت خیلی چیزا برات فرق میکنه راهت جدا میشه.
صحبت پایانی سرت رو درنیارم : تو این شرایط فعلی تو به دختر فکر کردن چیز بیخودیه نه کاری از دستت برمیاد نه شرایطشو داری فقط زندگیت رو حروم میکنی همش منتظراینده میمونی به هدفت که برسی ناخودآگاه این موضوع ازدواج هم برات حل میشه.... دردی کشیدم که مپرس
من خودم تصمیم گرفتم زود ازدواج کنم..کارشناسیم تموم شد میرم سربازی بعد اون هم ارشد میخونم هم ازدواج مهم نیست طرفم کی باشه مهم اینه که منو بخاطر خودم بخواد و درکم کنه...پایان خدمت که داشته باشی کار خودش پیدا میشه اونایی که میگن کار نیست اونا غیرت کار کردن ندارن...من اراده کردم کار کنم دو روز نیم میرم اداره کار میکنم..تدریس میکنم تو غیرانتفاعی...تو شرکتم کار میکنم...فقط اراده کردم.
ببخشید طولانی شد امیدوارم همه ی دوستان امثال من به دردی که من دچار شدم نشن و از حرفهام استفاده کنن
دوست عزیز اقا صابر اینم بگم اونایی که میبینی تو فیلم میگن باید برای رسیدن به عشقت تمام تلاشت رو بکنی تا بعدا افسوس نخوری اونا همش فیلمه..عشق هم فقط عشق به جنس مخالف نیست که..ادم به خیلی چیزا میتونه عاشق باشه...من درد زیاد تو زندگیم کشیدم اگر بخوام بگم همه شما ها به خودتون امیدوار میشید ولی سعی کردم با زندگی بجنگم...بهترین لحظات نصف های شب به بعد هستش که تنها میشم و یک رمان را با اینکه بیش از 50 بار خوانده ام ( بو ف کور ) دوباره میخوانم وخلوت در سکوت شب با خدای خودتت من با تنها کسی که درد دل میکن خدا هستش...همه درد دارن فکر نکن فقط تو به مشکل خوردی...به قول دوستمون من عاشق شکست عشقی هستم...واسه خودت دو این دو روز دنیا زندگی کن و بهترین لحظات عمرت رو خراب نکن بعدا به این روزها میخندی روزی که بچه ات از سر و کولت بالا میره
قدر الانت رو بدون اینده هم تو اینده اتفاق میافته ایمان قوی داشته باش که خدایی داری که همه جوره هوات رو و همه کارهاش بدون حکمت نیست....عشق خوبه...ولی اوج لذت عشق به اینه که به طرفت نرسی و مانع خوشبخت شدنش نشی و آزادش بذاری...
والسلام
Matrixx (شنبه 18 آذر 91)
تشکرشده 717 در 175 پست
اقای صابر
منطقی تصمیم گرفتن این نیست که من این احساس رو دارم خیلی خیلی زیاد هم دارم ولی نباید بهش بها بدم این که میشه جند جور احساس دیگه رو هم با همون احساس همراه کردن و پیجیده کردن موضوع
شما از این وضع میخواین در بیاین
واسه خودتون شرایط ازدواج رو بنویسید
حداقلاشو
دارید درس میخونید بس باید در کنار درس بتونید زندگی رو هم مدیریت کنید
سربازی نرفتید بس باید برای طرف شما قابل قبول باشه
کار بادرآمد ثابت ندارید بازم باید برای طرف قابل قبول باشه
گفتید با خودش مطرح میکردید بهتر بود مطمئن میشدید
تو یه صحبت جند دقه ای جطور میخواستید مطمئن بشید آخه بعد از جی میخواستید مطمئن شید
اتفاقا برای همین که شرایطتون نسبیه بهتر بود خانواده ها در جریان شند که هم خانواده شما و هم خانواده ایشون از ابتدا مخالفت یا موافقتشون رو اعلام کنن
اگر هم خانواده ایشون نپذیرن که حق هر کسی هست که هر شرایطی رو بسنجه
اگر شرایطش رو اصلا ندارید یا خانواده اونا شرایط نسبی شما رو نپذیرن شما تلاشتو کردی
موفق باشید
yaaldaa (سه شنبه 14 آذر 91)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)