دقیقا من از ترس هام قبل از تصمیم گیری برای بارداری نوشتم و کاملا نتیجه ی مثبتی گرفتم!
اما پارمیدا جان من اصلا شکاک نیستم؛ من هیچ نوع شکی نسبت به همسرم ندارم؛ از هیچ نوعی!
اما رفتار امروز همسرم؛ نقطه ی مقابل پیش نویس های ذهنی من هست؛ و اینه که درونم همه چیز رو بهم میریزه و احساس خطر میکنم!
احساس میکنم همسرم وارد منطقه ی ممنوعه ی ذهن من شده؛ و این احساس خطر آزارم میده.
تنها کاری که فعلا تونستم انجامش بدم؛ این بوده که دفعه ی آخری که مهمان داشتیم؛ تمام سعی خود را کردم که در مقابل این رفتارها واکنشی نشون ندم؛ حتی با یک نگاه نگران به همسرم!
چون همیشه وقتی ناراحت میشدم؛ سریع با یه نگاه شاید کودکانه ی ملتمس یا نگاه والد خط کش به دست؛ یا انسانی که بالغش احساس خطر کرده؛ به همسرم نگاه می کردم و این نگاه کافی بود که همسرم تمام دل نگرانی هایم را بخواند و بسیار زودتر از اون چیزی که فکر میکردم؛ تغییر میداد نقشش رو و شاید میشد اون چیزی که من انتظار داشتم!
اما خوب؛ این اواخر، دیگه کم کم داشت صداش در میاومد که داری کنترلم میکنی!
و من در مقابلش میشدم یه کودک که لج بازی میکرد که دوست ندارم اینقدر با خانوم ها بگی بخندی؛ دوست ندارم در مورد حتی مدل پرده ی فلان خانوم بخوای نظر بدی یا گلگی کنی که چرا این خانوم این کار رو انجام داده؟!
من میخوام مقتدر و مردونه برخورد کنی که خود این حرف مثل یه جرقه شد برای همسرم که نمی بینی چند تا کارگر زیر دستم دارم چه جوری هدایتشون میکنم؟
یا چه جوری توی کار به این بزرگی دارم مدیریت میکنم؛ قربونت برم؛ بعدش هم زنگ زده از سر کار که کیف میکنی شوهرت چه جوری داره دستور میده و هدایت میکنه و چه اقتداری داره؟![]()
آنی عزیزم؛ من تنها کاری که کردم این بود که کر شدم و ندیدم و به احساسات درونم بال و پر ندادم و حتی جرات نگاه کردن توی اون لحظات به چشمهای همسرم رو هم نداشتم؛ تمام سعیم رو کردم که فرار کنم و نباشم تا نبینم و بعد از رفتن میهمان ها، یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم، حتی اخم کردن رو!
نمی دونم اسم این روش رو چی میذاری؛ اما دلم میخواد کمکم کنی!







علاقه مندی ها (Bookmarks)