ممنونم آقای ارتاوا. اما یه خورده با نظرتون مخالفم. اتفاقایی که توی زندگی میافته، بدون مقایسه شدن هم قابل تشخیصن که خوب و لذت بخش هستن یا بد و زجرآور. من شخص خاصی توی زندگیم نیست که زندگی و بچگیم رو باهاش مقایسه کنم. و بد بودن اتفاقا رو توی همه مراحل زندگیم حس میکنم.
آنی مهربون،
همه اون تاپیک ها رو پرینت گرفتم و خوندم.
اینا رو متوجه شدم. اگه جاییش رو اشتباه فهمیدم، لطفا برام روشن کنید:
نباید برای کمبودای گذشته ی کودک درونم دل بسوزونم. نباید بقیه رو توی کمبودای دوران بچگیم دخیل بدونم. من الان مسئول اونم. و هر کمبودی از الان به بعد، هیچ مسئولی جز خودم نداره. باید به نیازایی که الان داره توجه کنم. حرفایی که تا حالا هیچ کس بهش نزده و دوست داشته بشنوه رو بهش بگم. هیچ وقت هم بابت نیازایی که داره سرزنشش نکنم. و از این خجالت نکشم که درگیر نیازهای ساده و اولیه ام.
و اینا همه یعنی حمایت از کودک درونم.
اما آنی یه سؤال: اگه بخوام درخواستش رو برآورده کنم و محدودیتی باعث بشه نتونم اون رو انجام بدم چی؟ بازم که سرکوب میشه نیازاش.









علاقه مندی ها (Bookmarks)