
نوشته اصلی توسط
درخت سبز
سلام عزيزم
خواهر خوم واقعا متاثر و ناراحت شدم .
شما فقط ماجراهاي 6 -7 ماه پيش رو گفتين اشاره اي نكردي كه تو اين 6 سال اوضاع چطور گذشت كه شما با هم تصميم گرفتيد كه صاحب فرزند بشين و زندگي زنا شوييتون رو محكم تر كنيد.
فكر مي كنم اولا كاري كه درسته اينه يه مدت از هم دور باشين تا قدر كانون گرم خانوده رو بهتر بفهمه حتي تماس گرفتن هم فكر نمي كنم درست باشه بذار تو تنهايي خودش به اشتباهاتش فكر كنه بذار يه مدت پيش مادرش باشه و بفهمه اونا زندگي خودشونو دارن و وقتي يه مدت از اين ماجرا بگذره هر كسي مشغول كار و زندگي خودشه و كسي براش سينه چاك نمي كنه و اون و همه تنهايياش گفتي كه همسرت عاشقانه پسرتون بذار بفهمه چقدر دلش براي شما و پسرتون تنگ مي شه تو اين مدت همه حرف هاي بد و بدهني ها هم كمي كمرنگ مي شن . تو مي توني از قدرت زن بودنت و مادر بودنت استفاده كني چرا اون بايد هميشه در موضع قدرت باشه؟؟ در صورتي كه هر دوي شما ستون هاي يك خانه هستيد.
تو اين فاصله مي توني با يك وكيل خوب حرف بزني و از شهادت خانوادت در مورد اون كتك كاري استفاده كني تا پرونده اي براش بسازي كه گرفتن حضانت بچه با تو باشه . نه اينكه حتما بخواي جدا شي بلكه به شوهرت ثابت كني كه اگه بخواد به همين رويه ادامه بده هم تو رو و هم فرزندش رو با هم از دست مي ده و زندگي به كل از هم مي پاشه .تو. مي توني بهش بگي كه در صورت تغيير رويه با هاش ادامه مي دي .
فقط حواست باشه يا برنگرد و يا اگه بر ميگردي با تغيير اساسي و احراز قدرتت باشه در ضمن مي تونيد با هم پيش روانشناس بريد و توقعات همسرت رو بررسي كنين تا شايد راه علاجي براي عقده هاش پيدا بشه .
اميدوارم موفق باشي
علاقه مندی ها (Bookmarks)