من یه دختر 32ساله هستم.کارمندم واز نظر ظاهری و مالی درشرایط خیلی خوبی قرار دارم.از بیست سالگی به بعد خواستگارهای زیادی داشتم مخصوصا از بیست وسه سالگی که مشغول کار شدم.ولی ازدواج زیاد برام مهم نبود.خانوادم هم اصراری نداشتن و موقعیتهای خیلی خوب رو راحت رد میکردن.من تنها دختر خانواده هستم.وقتی هم تصمیمم برای ازدواج جدی تر شد باز به علت ایده آل نگری وپخته نبودن ملاکام خیلیا رو رد کردم.حدود یکسالی هست که متوجه اشتباهم شدم و موردامو جدی بررسی میکنم.متاسفانه تو این مدت تجربه های بدی داشتم.آدمایی که صداقت نداشتن واز نظر شخصیتی مناسب نبودن.هم به خاطر این تجربه ها هم به خاطر پشیمانی شدید بابت گذشته و هم ترس از مجرد موندن باعث افسردگی در من شده.اخیرا دو مورد خیلی خوب داشتم که گفته بودن شرایط من خیلی خوبه وفقط به خاطر سن من ادامه ندادن.وضعیت روحی الان من خیلی بده.در ضمن همه به من میگن به بقیه نگو که خونه داری که به خاطر این نیان جلو.ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که به خاطر سنم باید اینو بگم به بقیه.منتظر همفکریتون هستم مرسی