setare 1390 خیلی ماهی
بله . حرف زدن با بچه ها واقعا آرومم کرد . من متوجه اشتباهاتم شدم و قبولشون دارم . برای مواردی ک ذکر کردی : 1 - برای عقد این من نبودم ک پیش قدم شدم ولی اعتراف می کنم ک موافق عقد بودم ب 2 دلیل : 1 حساسیت شدید پدرم . ک خودشونم برای عقد ما با پدر همسرم تماس گرفتن و گفتن طبق قرار قبلی بچه ها ( یعنی منو همسرم ) نباید زیاد نامزدم بمونن ایشونم قبول کردن ولی بعدا چرا گفتن الان زوده واقعا دلیلشو متوجه نشدم .
2 . بی تابی همسرم ک واقعا من نمی تونستم از پس احساسات قوی و فوران شده همسرم بربیام . من ی دختر تقریبا مقید هستم اگه مثلا نماز نمی خونه و روزه نمی گیره ولی به چیزای دیگه اهمیت می ده یکی از اون چیزا این بود ک نمی تونم بپذیرم توی دوران نامزدی رابطه من و نامزدم از خط قرمزا رد بشه . ازونجا ک نمی تونستم پاسخ گوی خواسته های همسرم باشم و سر این موضوع دیگه بحث نکنم با عقد موافقت کردم ما رفتیم دنبال کارای عقد . اشتباهم این بود ک خوشحالیم رو نشون دادم . من ازین خوشحال بودم ک دیگه تنشی بابت رابطمون بوجود نمیاد ولی خانوادش گذاشتن پای هولم وگرنه خدا شاهده من از جمله دخترایی بودم ک دوس نداشتم زود عقد کنم ولی شرایط جور دیگه ای عوض شد . ولی همسرم سر از پا نمی شناخت . خوشحال بود. روز عقد ک شد خانواده همسرم علنا توی جمع گفتن ما الان آمادگی نداشتیم و با این حرف نشون دادن ک ب اجبار اومدیم . خیلی برام سخت بود .
2 - مراسم عروسیم باز بی تابی همسرم کار دستم داد . همسرم بدون هماهنگی با من با خانوادش صحبت کرد و بهشون گفت من و نم ( یعنی من ) می خوایم هر چه سریعتر ازدواج کنیم . می خوایم بریم سر خونه و زندگی خودمون . اونا سعی کردن همسرم رو قانع کنن ک الان زوده ولی همسرم در عین بی تجربگی دراومد گفت من راضی بشم زنم راضی نمیشه .دقیقا کار از همین جا خراب شد اونم چ جورم . همه چیز از کنترل خارج شد . لجبازیا شروع شد دیگه کسی باور نمیشد ک من کاره ای نبودم . نمی گم بدم میومد ک زودتر عروسیمو جشن بگیرم ولی بدجوری این جریان شروع شد .
خیلی زود همه فامیلش پر شد ک من عجله دارم برای ازدواج . خیلی اوضاع بدی بود . هر چند ک از همون اول از نامزدی تا عقد قرار یک سال گذاشته شده بود ولی همه چیز بر علیه من شکل گرفت . خلاصه نمی دونم چطور ولی نصف کارای عروسی اوکی شد البته با کلی کار شکنی هایی ک انجام شد ولی بعد از مدتی رفتن همه چیز رو کنسل کردن . از همسرم توضیح خواستم ولی اون باز مثله جریان عقدمون سکوت کرد . هیچ چیز بدتر از سکوتش منو آزار نمی داد فقط می گفت نمی دونم . چکار کنم . همه فهمیدن عروسیم کنسل شد . رابطمون خیلی خراب شد . همش دعوا . همش بحث . سوالای من از ی جا بی جواب موندنشون از سمت همسرم از ی جا . من حرفم اینه چرا بزرگترش در حق ما بزرگتری نکرد . من اشتباهاتم رو قبول دارم . همسرم هم اشتباه زیاد داشت ولی آیا دلیلی می شد ک بخوان همه چیز و نابود کنن . فرق ما ک بی تجربه بودیم ب اونا ک 10 تا پیرهن از ما بیشتر پاره کردن چیه ؟
sara 65 عزیز
بابت نوشته ها م ک فاصله ندارن معذرت می خوام . عنوان تایپیک رو هم وقتی بر ای اولین بار پیغام گذاشتم ازونجا ک از دست بزرگترا خیلی ناراحت بودم . سر اعتماد من ب حرفایی بزرگترایی ک ب حرفاشون عمل نکردن انتخاب شد . من ب خاطر بزرگترا ک فکر می کردم واقعا با تجربه ان و سرد و گرمک روزگار رو چشیدن این وصلت رو قبول کردم . وعده وعیدارو قبول کردم و خیلی اشتباهات دیگه . توی این مدت من بارها حالم بد جود ی کبار اون قدر ناراحت بودن گریه کردم ک تا مرز سکته رسیدم . از همسرم کفری بودم . چند بار بهم زنگ زد ک من یا ج نمیدادم یا با لحسن سرد و خسن ج می دادم و کلا مکالممون 1 دقه طول نمی کشید . ن ب خاطر غرور نبود . با تمام اتفاقایی ک افتاده بود غروری برام نمونده بود خیلی تحقیر شدم خیلی دلم شکسته شد . میخوام زندگی کنم . دوباره شروع کنم . می خوام برم پیشه ی مشاور . نمی دونم خدا برام چی می خواد . نمی دونم . باید فکر کنم ک آیا می تونم با مردی ک قدرت حرف زدن نداره و مواقع حساس پشت زنشو خالی می کنه زندگی کنم یا نه ؟
دختر بیخیال خیلی گلی
با حرفات کاملا موافقم . دقیقا ما دوتا از دوتا خانواده متفاوت بودیم ک توجهی ب خانواده هامون نکردیم و فکر می کردیم همین ک همو بخوایم کافیه . برای عقد و عروسی در جواب ستاره جون توضیح دادم ک چی شد .ولی در باره کارم باهات موافقم ک گفتی همسرم عمدا سکوت می کرد تا من خودم خسته بشم و از کار م دست بکشم . ی بار سراغ یکی از دخترای فامیلشو از مادر شوهرم گرفتم اونم مثه من شاغل بود . کارش سخت تر ازمن بود . متاهل بود . ولی مادر شوهرم چنان با افتخار تمام از کارشو شرایطشو وقت نداشتناشو . خلاصه کلی ویزگی های دیگش صحبت کرد . پیش خودم فکر کردم پس چرا برای من این قدر روشن فکر نیست . باورت میشه فامیلشون با همکاری مادر شوهرم برنامه هارو جوری هماهنگ می کردن ک اون خانم شاغل هم بتون باشون بره .
تو بگو من بایستی چ می کردم . خب طبیعی بود منم خودمو کشیدم کنا ر البته ن خیلی ولی وقتی دیدم سر نادیده گرفتن من اینجورن فقط می خوان منو ناراحت کنن خب من آدمم بهم بر میخوره . یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ من و اون چ فرقی داشتیم . ازون طرف سعی کردم روزای تعطیلم رو ب اونا اختصاص بدم مثلا می گفتم برنامه بذاریم بیرون ولی خیلی سرد می گفتن ن . با این حال ازشون پا نبریدم می رفتم خونشون . ولی شب ک بر می گشتم دلم و قلبم پر میشد از طعنه ها و زخم زبونایی ک می شنیدم . سیر ذل گریه می کردم ک سبک شم . ن نمی تونستم حرف بزنم همشون کینه شد تو دلم . من نخواستم اونا خودشون ب خاطر من تغییر بدن ولی انتظار داشتم حداقل من رو هم مثل بقیه بپذیرن و درک کنن . یعنی اگر دختر خودشون توی شرایط من بود بهش کمک نمی کردن تا بتونه بین کارشو زندگیش تعادل ایجاد کنه ؟ همیشه سد می شدن بعد موقش ک میشد همه اینارو عیب می کردن و بصورت شکایت ب همسرم می گفتن .
دوستای خوبم نمیدونم از نظر شما حرفام چقدر منطقین یا احساسی ؟ منو همسرم فقط دوتا جوون بی تجربه بودیم . خدا می دونه توی این چندتا پیغامی ک گذاشتم تا راهنماییم کنید ب والله قسم اصلا قصدم توهین ب همسرم یا خانوادش نبوده . نخواستم خودمو مظلوم نشون بدم و از اونا غول بی شاخ و دم بسازم تا شما ب نفع من نظر بدبد . هر چیزی گفتم عین واقعیت بود . من میخوام همون طور ک خانواده خودم توی زندگیم حضور دارن خانواده همسرم هم باشن . بهشون احترام میذارم . فقط می خوام ک همسرم حد و حدودارو مشخص کنه .
تا منو زندگیم حریممون حفظ بشه. من دوسشون داشتم و برای حفظشون خیلی تلاش کردم نمی دونم چقدر تلاشم فایده داشت یا اصلا با فکر و سیاست بود . من آرامش میخوام . اعتراف می کنم دلم برای همسرم تنگ شده اخه ما از لحاظ احساسی خیلی بهم وابسته بودیم و لی همه چیز خراب شد و گذاشتیم ی سری مسائل روی رابطمون تاثیر بذاره با وجود این دلتگی ازش خیلی ناراحتم . تو رو خدا برام دعا کنید تا راهمو پیدا کنم . و هر چه ب صلاح منو همسرم هست اتفاق بیفته . تصمیمم برای مشاور حتمیه . امیدوارم بتونن با راهکارایی ک میدن ی مسیر نو ی شروع دوباره داشته باشم .
بازم می گم من اشتباهاتم فهمیدم و قبول کردم و مطمئنا اگه روز بخوام دوباره شروع کنم دیگه نمی ذارم اون اشتباهات از جانب من دوباره تکرار بشه. خیلیییییییییییییییی خسته ام . فقط خدا میدونه.
التماس دعا









علاقه مندی ها (Bookmarks)