به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 92
  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 11 شهریور 93 [ 17:24]
    تاریخ عضویت
    1392-6-25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    1,184
    سطح
    18
    Points: 1,184, Level: 18
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    246

    تشکرشده 257 در 104 پست

    Rep Power
    28
    Array
    سرم درد می کنه... نگرانشم می ترسم یه کاری دست خودش بده... اون دیوانه است... یه بار باهاش بحث کردم محکم خودش رو زد... من ازش ترسیدم... اون به من می گفت تو امانت مردمی ولی هیچ کس چشم انتظار من نیست...

  2. #12
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 آبان 98 [ 00:18]
    تاریخ عضویت
    1391-9-15
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    7,732
    سطح
    58
    Points: 7,732, Level: 58
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 52.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    626

    تشکرشده 656 در 231 پست

    Rep Power
    48
    Array
    Opal عزیز
    میدونم شرایط سختی رو داری تحمل میکنی و روزهای سختی رو گذروندی

    میبینم که همش داری اعتراض میکنی یه لحظه از خاطرات و امیدهاتون به آینده میگی یک لحظه از عمر تلف شده ات میگی

    میخوام یه مقدار عمیق تر به رابطه ات فکر کنی

    تحصیلات تو و نامزدت چی هست ؟ آیا شاغلید؟


    شاید تو فکر میکنی نخوردن غذائی که نامزدت دوست داشته در نبودش به معنی این هست که تو از خودگذشتگی کردی و یعنی واسه نامزدت ایثار کردی و ...

    شاید فکر میکنی نامزدت مرد نامردی و همه مردها یک کرباسند .... ولی از یک طرف میگی حسرت روابط مردهای دیگه رو با همسر و فرزندانشون رو میخوری ...

    نه اینکه اون مردها که تو حسرت ارتباطشون با خانوادشون رو میخوری هیچ ایرادی نداشته باشن ها اونها هم دارن مطمئن باش هیچکس کامل کامل نیست

    اینکه میگی از خدا خواستم فقط عشق یکی رو در دل من بندازه و اون یک نفر هم کامل باشه

    تو کامل بودن رو در چی میبینی

    به نظر تو یک مرد کامل باید چه خصوصیات اخلاقی داشته باشه

    باید چه کارهائی در برابر نامزد یا همسرش انجام بده

    تو با توجه به اینکه دیدت در مورد یک مرد کامل چی هست در اون زمانی که به نامزدت گفتی بله چه چیزی در او دیدی که جواب مثبت دادی ؟

    و اینکه به نظر تو یک زن کامل چه مشخصاتی داره ؟ آیا تو یک زن کامل (نامزد) برای نامزدت بودی ؟

    کجاها بهش نشون دادی که به عنوان مرد زندگیت قبولش داری ؟

  3. کاربر روبرو از پست مفید malakeh تشکرکرده است .

    Opal (سه شنبه 26 شهریور 92)

  4. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 11 شهریور 93 [ 17:24]
    تاریخ عضویت
    1392-6-25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    1,184
    سطح
    18
    Points: 1,184, Level: 18
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    246

    تشکرشده 257 در 104 پست

    Rep Power
    28
    Array
    ساحل چطوری باید خودخواه باشم با کسی که سه سال همه زندگیم بوده... مرسی عزیزم ولی من چیزی ازش دریغ نکردم اون خودش نخواست همه اش می گفت امانت مردمی تو... توی این سه سال عزیزم حتی طرز حرف زدن و فکر کردن ما به هم نزدیک شده بود... الان هر کاری می کنم یا هر حرفی می زنم یه رد پایی ازش توش هست... ولی واقعیت اینه از من با همه ویزگی هام فراری هست... چرا نباید مغرور باشم؟ چرا اون نباید نگران من بشه؟؟؟ مگه نه اینکه عزیزش بودم... یعنی هیچی یادش نمیاد؟؟؟ دلش تنگ نمیشه؟؟؟ انداختن یه ادم از زندگی بیرون به این راحتی هست که اگر جایی بهمون بد گذشت باید ترکش کنیم... چه نامردی هم بوده این شوهرت ساحل... تو خیلی دختر قوی بودی که این هشت ماه با خودت و خدا و روزگار دشمن نشدی...

    - - - Updated - - -

    سلام ملکه جان... باهات موافقم دارم متضاد حرف می زنم... چون هرچی به ذهنم میاد رونوشتم... عزیزم منظورم این بود که کامل این بود که یک آدمی که همه مسئولیتهای زندگی مشترک را که به مرد مربوطه را به صورت کامل پذیرفته باشه و نخوام مدام سر مسایل واضح و مبرهنی مثل اینکه باید ازدواج کنیم باهاش سر و کله بزنم... خودش همسر و پدر خوبی باشه و از این نقشهاش لذت ببره... نمی دونم چرا مسئله غذای مورد علاقه اش را تعریف کردم براتون ولی معنی اون کار برای من دوست داشتن بود نه ایثار... الان اینقدر ذهنم در همه که سوالاتت به نظرم خیلی سخت هستن... ولی من به خاطرش جنگیدم... هیچ وقت تا قبل از این خانواده من از مسایل ما خبر نداشتن... هر وقت م یخواستم کاری انجام بدم اول نظر اونو می پرسیدم اول از خودش کمک می خواستم... ولی اینقدر این موارد براش بی ارزش بود که منم گفتم براش مهم نیست دیگه و این رفتارامو تغییر دادم و به دنبالش اون واسه دقیقاً همین موارد روزگار منو شب کرد... عزیزم ما هر دومون فوق لیسانس هستیم. کارمندیم. ولی کارمون ثبات شغلی نداره هر آن ممکنه بگن نیا دیگه...

  5. کاربر روبرو از پست مفید Opal تشکرکرده است .

    malakeh (سه شنبه 26 شهریور 92)

  6. #14
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 06 اردیبهشت 93 [ 16:33]
    تاریخ عضویت
    1391-10-27
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    806
    سطح
    15
    Points: 806, Level: 15
    Level completed: 6%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    55

    تشکرشده 122 در 55 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Opal نمایش پست ها
    سرم درد می کنه... نگرانشم می ترسم یه کاری دست خودش بده... اون دیوانه است... یه بار باهاش بحث کردم محکم خودش رو زد... من ازش ترسیدم... اون به من می گفت تو امانت مردمی ولی هیچ کس چشم انتظار من نیست...
    شوهرت مگه چند سالشه؟ خودت جند سالته؟ تحصیلاتتون چیه؟ ببین خودزنی رو شوهر (؟؟؟!!!) داشت من ظریفم. کوچولو هستم. چون خود نامردش وکیله می ترسید کبود شم برم پزشکی قانونی ازش دیه بگیرم. البته من اهل این کارها نبودم که برم. شوهر همکارم هم خودزنی داشت (زنشو و با نوزاد توی بیمارستان تنها گذاشته بود رفته بود تو سکوت خودشو گم و گور کرده بود)
    مگه بچه است که بلایی سر خودش بیاره. عاقل و بالغه آورد که آورد. مگه تو گفتی؟ می خواست احمق بازی در نیاره قهر نمی کرد. معلومه هیچ کس چشم انتظار آدمی که متعهد نیس نیست.

  7. کاربر روبرو از پست مفید ساحل 63 تشکرکرده است .

    Opal (سه شنبه 26 شهریور 92)

  8. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 11 شهریور 93 [ 17:24]
    تاریخ عضویت
    1392-6-25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    1,184
    سطح
    18
    Points: 1,184, Level: 18
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    246

    تشکرشده 257 در 104 پست

    Rep Power
    28
    Array
    یعنی داشت دروغ میگفت و نقش بازی می کرد و من نفهمیدم؟ مگه من خنگم که نفهمم حرف کسی رو که از چشماش م یشه محبت و عشقشو خوند... اینکه با من کاری نداشت واسه این بود که من امانت مردم بودم یا اینکه خودش از تصمیم خودش مطمئن نبود و حدس می زد تا آخرش نمی مونه باهام... و نمی خواست که ...

    - - - Updated - - -

    واقعاً ؟؟؟ زن و بچه رو توی بیمارستان گذاشت رفت گم و گور شد؟؟؟ چه خبره توی این دنیا... فکر کن آدم جای اون زن باشه... نه ماه... ساعتها درد... مسئولیت سنگین یه موجود کوچولوی بی پناه...
    نه عزیزم بچه نیست... 29 سالشه...

  9. #16
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 آبان 98 [ 00:18]
    تاریخ عضویت
    1391-9-15
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    7,732
    سطح
    58
    Points: 7,732, Level: 58
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 52.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    626

    تشکرشده 656 در 231 پست

    Rep Power
    48
    Array
    opal جان کاملا مشخصه که شما ذهن پر هیاهویی داری الآن ولی ازت میخوام یه استراحت به ذهنت بدی و به سوالهائی که ازت پرسیدم جواب بدی نیازی نیست الان جواب بدی

    برو یه دوش بگیر یه لیوان شربت آبلیمو با گلاب بخور آرامش داشته باشی یا یه دمکرده گل گاوزبان بخور آرامش داشته باشی

    میدونم دلت پره و الان همه خاطرات خوب و بد به سراغت اومده

    ولی پاشو کاری که گفتم رو بکن بعد سر فرصت بنشین به سوالهائی که ازت پرسیدم جواب بده


    این نوشته تو هست که در پست قبلی گفتی :

    باهات موافقم دارم متضاد حرف می زنم... چون هرچی به ذهنم میاد رونوشتم... عزیزم منظورم این بود که کامل این بود که یک آدمی که همه مسئولیتهای زندگی مشترک را که به مرد مربوطه را به صورت کامل پذیرفته باشه و نخوام مدام سر مسایل واضح و مبرهنی مثل اینکه باید ازدواج کنیم باهاش
    سر و کله
    بزنم... خودش همسر و پدر خوبی باشه و از این نقشهاش لذت ببره... نمی دونم چرا مسئله غذای مورد علاقه اش را تعریف کردم براتون ولی معنی اون کار برای من دوست داشتن بود نه ایثار... الان اینقدر ذهنم در همه که سوالاتت به نظرم خیلی سخت هستن... ولی من به خاطرش جنگیدم... هیچ وقت تا قبل از این خانواده من از مسایل ما خبر نداشتن...
    هر وقت م یخواستم کاری انجام بدم اول نظر اونو می پرسیدم اول از خودش کمک می خواستم... ولی اینقدر این موارد براش بی ارزش بود که منم گفتم براش مهم نیست دیگه و این رفتارامو تغییر دادم و به دنبالش اون واسه دقیقاً همین موارد روزگار منو شب کرد
    ... عزیزم ما هر دومون فوق لیسانس هستیم. کارمندیم. ولی کارمون ثبات شغلی نداره هر آن ممکنه بگن نیا دیگه...



    میبنی این موضوع انقدر ها هم براش بی ارزش نبوده که که روزگارت رو برات شب کرده باشه

    و تو نباید برای چیزی که میخوای بهش برسی سر و کله بزنی باید از راه درست جلو بری مطمئن باش اینجا اگه به سوالهای من و سوالهای دوستان دیگه که از خواهند پرسید جواب بدی حداقل میتونی متوجه این بشی کجای رابطه ات تو اشتباه کردی و کجا درست عمل کردی حتی اگه نامزدت دیگه بر نگشت یا اگه برگشت میتونی یاد بگیری که چطور باهم ارتباط بر قرار کنید


    زندگی میدون جنگ نیست که بخوای باهاش سر و کله بزنی

    زندگی دوران کودکی نیست که بخوای لج بازی کنی مثل کاری که تو کردی مسائل حتی کوچکت رو به نامزدت نگفتی و اون رو از خودت دور کردی

    یادت باشه همه انسانها مثل هم نیستند شاید یه مردی براش مهم نباشه که تو با پولت چیکار میکنی کی میری خونه مادرت با کی میری با کی میای چی خوردی و ....

    ولی بعضی مردها دوست دارن یا این رو یک نوع احترام میبینن که طرفشون ریز و درشت اتفاقات و کارهای که انجام داده رو بهشون بگه با یه مقدار کمتر و بیشتر مثالهائی که برات آوردم ...

  10. کاربر روبرو از پست مفید malakeh تشکرکرده است .

    Opal (سه شنبه 26 شهریور 92)

  11. #17
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 11 شهریور 93 [ 17:24]
    تاریخ عضویت
    1392-6-25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    1,184
    سطح
    18
    Points: 1,184, Level: 18
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    246

    تشکرشده 257 در 104 پست

    Rep Power
    28
    Array
    از زن بودن خودم متنفرم... از اینکه مثل یه احمق نگران کسی باشم که ترکم کرده مثل یه اشغال منو از زندگیش انداخته بیرون، شرمنده هستم...

    - - - Updated - - -

    چشم ملکه جان می رم یه دوش بگیرم و یک چیزی بخورم الان چند روزه که چیز درست جسابی نخوردم

  12. 2 کاربر از پست مفید Opal تشکرکرده اند .

    malakeh (سه شنبه 26 شهریور 92), میشل (چهارشنبه 17 مهر 92)

  13. #18
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 11 شهریور 93 [ 17:24]
    تاریخ عضویت
    1392-6-25
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    1,184
    سطح
    18
    Points: 1,184, Level: 18
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    246

    تشکرشده 257 در 104 پست

    Rep Power
    28
    Array
    زنگ زدم به برادرش بهم گفت زن داداش به خیالت تو خیلی عزیزتر از ما بودی؟؟؟ ما همه مون منتظر این روز بودیم تازه دیر اتفاق افتاده ما خیلی زودتر از این حرفا منتظر بودیم!!!!

    - - - Updated - - -

    دلم خون هست... خدایا تمام اون چیزایی که با من بحث می کرد و می گفت تو به من تهمت می زنی یا می گفت تو بد متوجه شدی اینا واقعیت نداره واقعاً واقعیت داشت... من بد یا اشتباه متوجه نشده بودم... اون نامردتر از اونی بود که من تخمین زده بودم...

    - - - Updated - - -

    احساس پوچی میکنم تحمل درد طرد شدن برام خیلی سخت تر از هم پاشیدن این رابطه است... اینجا هیچ حق انتخابی به من داده نشده، هیچ تلاشی نمی تونم بکنم اینکه باید زندگیمو بر پایه این تصمیم اون از نو بنویسم ازارم میده... اینقدر م یترسم که ترجیح می دم خود بی معرفتش بر گرده ولی در واقع می دونم حتی دیگه اگر برگرده هم یه چیزی درون من خرد شده که نمی تونم همون آدم قبلی باشم باهاش...

    - - - Updated - - -

    فقط خدا می دونه یک دخترایی مثل ساحل چی کشیدن از دست شوهراشون... چطور دلش اومده 6 ماه بره حتی یک خبر از زنش نگیره... یعنی اینا دل ندارن؟ دوست داشتنشون حرف مفته؟؟؟ چی بگم خدا لعنتشون کنه که اینقدر نامرد و بی غیرت و بی وجدان هستن که همه دنیای یک زن را نابود می کنن و می رن...

    - - - Updated - - -

    خدا رو شکر می کنم که حداقل پیش خدا رو سیاه نیستم... در حقش بی وفایی و خیانت نکردم. ازش سو استفاده نکردم. بهش نارو نزدم... نپیچوندمش دورش نزدم گاهی... خدا خودش شاهده اگر یک حرفی هم زدم واسه این بوده شاید یه تکونی به خودش بده این رابطه را نجات بده... ولی...

    - - - Updated - - -

    کاش من پولدار بودم می تونستم برم سفر... یه جای دور برم که کسی منو نشناسه...

  14. 2 کاربر از پست مفید Opal تشکرکرده اند .

    maryam240 (پنجشنبه 07 اسفند 93), ساحل 63 (چهارشنبه 27 شهریور 92)

  15. #19
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 21 دی 93 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1391-5-23
    نوشته ها
    535
    امتیاز
    3,418
    سطح
    36
    Points: 3,418, Level: 36
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    573

    تشکرشده 935 در 360 پست

    Rep Power
    68
    Array
    دوست عزیزاروم باش
    میبینی داری همه خاطرات تلخ وشیرین گذشته روتخمین میزنی میشه درکت کرد چون ادم وقتی بایه نفرقرارازدواج میذاره وروزوشب بهش فکرمیکنه وقتی دعوایابحثی پیش میاد وازسرناراحتی ازهم خداحافظی میکنند ادما چه حالی میشوند مدام گریه وناله حالاکه نامزدشمارفته براتون سخته
    ولی خواهرگلم قوی باشید خودتون رونبازید مگه چی شده که میخوایدیه جایی بریدکه کسی شمارونشناسه خدای نکرده شماکه گناهی ندارید
    اگرقوی باشیدبهترمیتونیدبه یه نتیجه برسید سعی کنیدخودتون رواروم کنید چون همین روحیه شماباعث میشه که خانوادتون بیشترازشماعذاب بکشند ولی اگرخودتون رونبازید اونهاهم میتونند راهنماییتون کنند
    عزیزم نمیخوام بنویسم خودخواه باش وفقط خودت روببین فقط میخوام بدونیدکه درحال حاضرلازمه یکی به شمارسیدگی کنه شمانشستیدوبه نامزدتون فکرمیکنیدکه چی خورده کجارفته چیکارکرده برای فکرکردن دراین مورداول بایدخودتون ازنظرروحی وجسمی درسلامت کامل باشید وطوریکه براحتی توان پرس وجو کردن داشته باشید یاحداقل بتوانید منتظررسیدن به پاسخ سوالهاتون بمونید
    میدونم سخته ولی شدنیه همونطوریکه میدونیدبرای ساحل هم راحت واسون نبوده بلکه خودش خواسته ودوباره به زندگی برگشته ویک شروع دوباره داشته شماهم اگربخواهیدمیتوانید
    من نمیخواهم بدبینانه به موضوع نگاه کنم وبگویم نامزدتون برنخواهدگشت چون ازدل ایشون کسی جزخداخبرنداره
    امیدتون به خداباشه

  16. 4 کاربر از پست مفید roseflower تشکرکرده اند .

    mahsa63 (چهارشنبه 27 شهریور 92), Opal (سه شنبه 26 شهریور 92), unknown girl (سه شنبه 26 شهریور 92), ساحل 63 (چهارشنبه 27 شهریور 92)

  17. #20
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 18 اردیبهشت 94 [ 01:55]
    تاریخ عضویت
    1391-12-29
    نوشته ها
    74
    امتیاز
    2,094
    سطح
    27
    Points: 2,094, Level: 27
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    86

    تشکرشده 73 در 40 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم اینا تو پسرهای بی مسولیت حالا و فشارهای اقتصادی الان عادی شد دیگه
    منم دقیقا شرایط شما رو داشتم یعنی تقریبا همسرم منو 3ماه کامل بی خبر گذاشت منم مثل شما نگرانش بودم البته بعدا فهمیدم آقا تفریح بود و من احمق براش گریه میکردم
    بعدا با میلهای بی امان من مجبور شد جواب بده و گفت طلاق
    منم گفتم من طلاق نمی خوام هر کی می خاد خودش اقدام کنه.مشکل من دخالت بی امان خانواد ش بود
    بعد که طلاق رفت تقاضا داد دید همه چی به ضررش هست رفت پس گرفت
    2سال از عمرم از اون طرفم 6سال زندگیمو نابود کرد و با خیال راحت
    من خودم بعدا با نفقه رفتم ازش طلاق گرفتم
    بعدا به غلط کردن افتاد من طلاق نمیخوام و ................
    من دیگه واقعا ازش متنفرم شدم و راحت
    بعد از طلاق تازه باورش شد واقعا زنش نیستم همش زنگ می زد و گریه میکرد
    ولی دیگه برام مهم نبور
    دقیقا بعد از دوره عده خودم نامزد گرفتم داشت روانی میشد ولی دیگه هیچ فایده ای نداشت
    ذره ای از زندگیمو گفتم برات
    که فقط بدونی این چیزا زیاد شده.فقط فکر خودت و ارامشت باش
    مردی زنی رو بخاد امکان نداره رهاش کنه
    این مردا بی مسولیت و راحت طلبن.تا فشار بیاد روشون فرار می کنند.
    بهتر است الان برن تا بعدا با یک بچه این کارو کنن

  18. 4 کاربر از پست مفید mahsa63 تشکرکرده اند .

    maryam240 (پنجشنبه 07 اسفند 93), Opal (سه شنبه 26 شهریور 92), unknown girl (سه شنبه 26 شهریور 92), ساحل 63 (چهارشنبه 27 شهریور 92)


 
صفحه 2 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. احساس میکنم همسرم خیلی درگیری فکری داره وتحت فشار کاریه.میخوام کمکش کنم
    توسط آناهیتا۲۷ در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 آذر 96, 13:08
  2. قد کوتاه اخه چرا خدا
    توسط mahmoud777 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: یکشنبه 08 دی 92, 11:14
  3. کبوتر با کبوتر، باز با باز
    توسط lord.hamed در انجمن سایر مقالات ازدواج
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 18 فروردین 92, 16:06
  4. می خوام برگردم خونه پدرم ..ی مدت کوتاه
    توسط نازنین آریایی در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 60
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 آذر 91, 17:02
  5. می خوام برگردم خونه پدرم ..ی مدت کوتاه
    توسط نازنین آریایی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 60
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 آذر 91, 17:02

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:50 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.