چند سالته ؟ چرا نمي توني ازدواج كني ؟
تشکرشده 3,054 در 793 پست
چند سالته ؟ چرا نمي توني ازدواج كني ؟
تشکرشده 162 در 83 پست
من جدیدا به این نتیجه رسیدم که آقایون وقتی ازدواج میکنن دختری که توی مجردی دوست بودن روهرگزتوزندگی مشترک فراموش نمیکنن اما خانمهاهمه چیز روپشت درمیزارن وتنهابه زندگی مشترکشون فکرمیکنن.پس آآقاسامان شماهم یه فکراساسی کن ازدواج نکن فردمناسبت روپیداکن وباهاش نامزدکن تاسال باهم بعدازدواج کنید
saman sanaye(شنبه 15 تیر 92)
تشکرشده 839 در 268 پست
سلام اقا سامان
شما که دو سال کسی تو زندگیت نبوده.پس تا یک سال دیگه هم سعی کن کسی رو وارد زندگیت نکن تا شرایط ازدواجتون مهیا بشه.شما که تجربه دوستی دارید قطعا میدونید این دوستی ها علیرغم اندک مزایایی که دارن بسیار انرژی بر و مشکل ساز هستن.فکر نکنم ارامشی ازش بدست بیارید.
این روابط برای افرادی خوبه که چیزی به نام عذاب وجدان براشون تعریف شده نیستن.یه دختر رو تو بهترین سالهای عمرش وابسته می کنن.باعث میشن خواستگارهاش رو رد کنه اخرشم به راحتی.... .
ببین سامان.من 31 سال دارم.هیچوقت هم دوست دختر نداشتم(تا پارسال که تو نت با یکی اشنا شدم و اون هم چند ماه نکشید و کات شد).به خاطر اعتقاداتم.علیرغم تمام فشارهایی که روم بود.خیلی سخته با 5 نفر هم خونه باشی که همه یکی رو دارن و هی قربون صدقه هم میرن.اونم توی یه شهر غریب.
الان که به گذشتم بر می گردم افسوس خیلی چیزا رو میخورم.افسوس موقعیت های زیادی(کار،ادامه تحصیل،مهاجرت و ... )اما هرگز افسوس اینو نخوردم که دوست دختر نداشتم.از نظر وجدان خیلی خیلی راحتم و حس می کنم پیش خدا روسفید(تو این زمینه).البته شاید من مشکل دارم!!! فقط نظرم رو گفتم
موفق باشی اقا سامان
فقط خدا
roze sepid (چهارشنبه 05 تیر 92), sanjab (چهارشنبه 05 تیر 92), ویدا@ (چهارشنبه 05 تیر 92), نگاه (پنجشنبه 06 تیر 92), مسافر دنیا (چهارشنبه 05 تیر 92)
تشکرشده 202 در 91 پست
سلام. واقعا نکات خوبی رو دوستمون جناب فقط خدا گفتن. این دوستیها خ انرژی برهم هستند. من هم مثل اقای فقط خدا دوتا هم اتاقی داشتم که این مدلی بودن من از بودن با انها بیش از هر زمان دیگه ای احساس تنهایی داشتم اما جالب اینجا بود( البته متاسفانه ) که هر دو دوستم خ عذاب کشیدن یه مورد که 6 سال هست درگیر این موضوع هستن نه به سامان رسیده نه می تونن رها کنن. مورد دوم هم علی رغم ارتباط زیاد به نتیجه نرسید.
یه سوالی برای من پیش امده چرا جناب سامان ban شدن؟
و در مورد شما جناب فقط خدا چرا افسوس. اگه هنوز ارزوی مهاجرت دارین من ادمهایی با سن بیشتر از شما رو دیدم که اقدام کردن. 0 متولد 58 و 60)
من همکلاسی ی داشتم ( در زمان ارشد که 49 سالشون بود و بطور جد دنبال اپلای هستن)
من از این جمله خ خوشم می اد: اگه میلی متری ناامید شی کیلومتری به فنا می ری
هر قدیسی گذشته ای و هر گنهکاری آینده ای دارد.....اسکار جووون
faghat-KHODA (شنبه 08 تیر 92)
تشکرشده 76 در 56 پست
سلام
اقای سامان من سه سال ازدواج کردم امروز به خاطر اینکه حوصلم سر رفته بود و احساس تنهای میکردم امدم تو ایترنت تا وقتم بگذره که با این سایت اشنا شما .من فکر میکنم ادم وقتی احساس تنهای میکنه که حس مفید بودن از خودش نداشته باشه تو خودش یک چیزی رو کم احساس کنه .نه ازدواج این خلاء رو پر میکنه نه دوستی فقط وقتی احساس کنه برای چند نفر مفید چند نفر منتظر اون هستن دیگه احساس تنهای نمیکنه این نظر من بود البته من هم سنم کمه شاید حرفام درست نباشه ولی تو زندگی شخصی خودم این احساس رو پیدا کردم چون من با ازدواجم نتونستم این حس رو از خودم دور کنم با اینکه بهترین همسر دنیا رو دارم که همیشه کنارم ولی این خلاء در وجود خود منه![]()
faghat-KHODA (شنبه 08 تیر 92), reihane_b (شنبه 08 تیر 92), roze sepid (شنبه 08 تیر 92), saraamini (سه شنبه 18 تیر 92)
تشکرشده 839 در 268 پست
سلام
سامان جان چی کار کردی ؟
نکنه هممون سر کاریم و یه از ما بهترون پیدا کردی!!؟؟
راستی اسمت چرا خط دار شد؟
چنار عزیز.ممنون از تاییدتون.باعث افتخاره.شاید اگه عمری بود یکی از همین روزا اومدم و زندگینامم رو زدم تو بورد تالار.اوضاع بدتر از این حرفاست.
فقط خدا
- - - Updated - - -
سلام
سامان جان چی کار کردی ؟
نکنه هممون سر کاریم و یه از ما بهترون پیدا کردی!!؟؟
راستی اسمت چرا خط دار شد؟
چنار عزیز.ممنون از تاییدتون.باعث افتخاره.شاید اگه عمری بود یکی از همین روزا اومدم و زندگینامم رو زدم تو بورد تالار.اوضاع بدتر از این حرفاست.
فقط خدا
roze sepid (شنبه 08 تیر 92)
تشکرشده 259 در 109 پست
سلامی دوباره خدمت دوستان.
رفتم خواستگاری.خواستگاری یه دختر خوب که فامیل دورمون هم بود.دختری خوشگل(از نظر بقیه) که داره واسه ارشد میخونه.میشه گفت یه جورایی جوابشون + بود.چون خود دختره بهم زنگ زد و الان گاهی اوقات باهم اس کاری میکنیم.
ولی بیاد اعتراف کرد.وقتی دیدمش گفتم اینو ولش اگه قراره ازدواج کنم باید با ***(همون دختر دانشگاهمون که چند ماه پیش عاشقش شده بودم) ازدواج کنم.
تازه فهمیدم اگه میگم جواب - اون دختره برام مهم نبوده فقط تلقین بوده.
از دوستان خواهشمندم راهنماییم کنند.
- - - Updated - - -
کسی دوستم نداره؟!
- - - Updated - - -
راستش تو مسابقات ورزش هم حذف شدم و الان تو شرایط روحی بدی هستم.کسی نیست کمکم کنه؟
تشکرشده 259 در 109 پست
راستش چنار جام از م ت ت ز هیچ چیزی نفهمیدم.راستش به نظر من ازدواج با کسی که به اون علاقه نداری سخته.
در ضمن چنار جان ایشالا 5ماه یا 6 ماه بعد بازم مسابقه هست.ایشالا قهرمانی
تشکرشده 164 در 76 پست
آقا سامان واقعاً اگه علاقه به دخترى كه خواستگارى كردى ندارى بيخود باهاش اس كارى نكن خوب اون بنده خدا هم گناه داره بيخود وابستش ميكنى.
تشکرشده 259 در 109 پست
ممنون هم صحبت.راستش همین دیشب بهش همه چی رو گفتم.البته از قبل هم رابطمون برای آشنایی بود و به قرآن کاری نکردم که وابستم بشه.حتی با اسم فامیلش صداش میکردم در حالیکه او چنین بار منو به اسم کوچیک صدا کرد.
در هر حال دیشب بهش گفتم که من عاشق کس دیگه ای بودم و هستم و این تنها دلیلمه که نمیتونم با تو باشم.کلی هم ازش تعریف کردم و با خوبی و خوشی باهم خداحافظی کردیم.
تا اونجا که من میدونم اصلا وابسته نشده.ولی من شدم.عاشق اون دختره ی قبلی شدم.(تاپیک های قبلی داستانش هست).بدون اینکه ذره ای به من محبت کنه خاطر خواش شدم.
حتی از 5شنبه تمرین هم نکردم.(تو این 2 روز شکم هم آوردم و چاق شدم.)
عصبی هم شدم.دیروز تو خیابون تو ترافیک کم مونده بود با یه زن وشوهر سر اینکه شوهره ماشین روندن بلد نبود دعوا کنم.اصلا نفهمیدم دارم چیکار میکنم.فقط یه دفعه دیدم از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در ماشین اونها.یه دفعه عقلم سر جاش اومد و برگشتم و سوار ماشین شدم و رفتم.
یه سوال از خانمها:اگه یه پسر زیادی ازتون درخواست ازدواج کنه چه فکری دربارش میکنین(یا میکردین)؟
- - - Updated - - -
ممنون هم صحبت.راستش همین دیشب بهش همه چی رو گفتم.البته از قبل هم رابطمون برای آشنایی بود و به قرآن کاری نکردم که وابستم بشه.حتی با اسم فامیلش صداش میکردم در حالیکه او چنین بار منو به اسم کوچیک صدا کرد.
در هر حال دیشب بهش گفتم که من عاشق کس دیگه ای بودم و هستم و این تنها دلیلمه که نمیتونم با تو باشم.کلی هم ازش تعریف کردم و با خوبی و خوشی باهم خداحافظی کردیم.
تا اونجا که من میدونم اصلا وابسته نشده.ولی من شدم.عاشق اون دختره ی قبلی شدم.(تاپیک های قبلی داستانش هست).بدون اینکه ذره ای به من محبت کنه خاطر خواش شدم.
حتی از 5شنبه تمرین هم نکردم.(تو این 2 روز شکم هم آوردم و چاق شدم.)
عصبی هم شدم.دیروز تو خیابون تو ترافیک کم مونده بود با یه زن وشوهر سر اینکه شوهره ماشین روندن بلد نبود دعوا کنم.اصلا نفهمیدم دارم چیکار میکنم.فقط یه دفعه دیدم از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در ماشین اونها.یه دفعه عقلم سر جاش اومد و برگشتم و سوار ماشین شدم و رفتم.
یه سوال از خانمها:اگه یه پسر زیادی ازتون درخواست ازدواج کنه چه فکری دربارش میکنین(یا میکردین)؟
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)