به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 42
  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 22 شهریور 93 [ 10:26]
    تاریخ عضویت
    1392-2-09
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    1,966
    سطح
    26
    Points: 1,966, Level: 26
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    201

    تشکرشده 120 در 72 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    0
    Array
    میدونید چیه من آرومم و خیلی با شوهرم خوبیم اما تا وقتی که مشکلات پیش نیاد.. مشکلم اینه که توو اوج آرامش و مهربونی وقتی اونا زنگ میزن اینو بخر و اونو بخر و وقتی میریم خونشون و بی توجهی های شوهرم شروع میشه و یواشکی حرف زدناشون شروع میشه داغون میشم از بس با خودم فکر میکنم ... منو شوهرم قبلا هرروز و هرشب با هم بودیم و الان با اینکه اوایل خیلی سخت بود اما تحمل کردم و هفته ای 3 شب با همیم و من 1روز میرم اونجا.. اما همون 1روز هم این رفتاراشون خیلی خیلی ناراحتم میکنه.. نمیدونم چطور رفتار کنم ... یه مثال دیگه از کارای مادرشوهرم بگم که پارسال رفیم مسافرت با شوهرم تنهایی و 1هفته مسافرت بودیم اما هیچ بحث وناراحتی پیش نیومد ... ولی مامانش یه روز زنگ زد که یادتون نره اسه خواهرت سوغات بیارین و من خیلی ناراحت شدم ولی به شوهرم چیزی نگفتم.. مگه خواهرش چه فرقی با بقیه داره اگه قرار باشه سوغات ببریم واسه همه میبریم و واسه همه هم بردیم از اول هم قصدمون همین بود... و اینکه بعداز چند روز شوهرم از الکی بدون اینکه خواهرش چیزی بگه بعد از اینکه همه سوغاتیارو خریدیم دوباره گفت خواهرم گفت واسم یه ادکلن بخرین و من هم گفت کی گفت که من نفهمیدم و ما که هر ثانیه هم پیش هم بودیم و دیگه ساکت شد و چون قبلش قرار بود واسه همه نفری یه دونه ادکلن هم اضاف کنیم به سوغاتو و وقتی پول کم آوردیم دیگه گفتیم نه نخریم ولی ایشون میخواست اینطوری فرق بذاره و با حرف من دیگه منصرف شد... و توو این یه هفته حتی 1بار هم زنگ نزدن با من حرف بزنن در صورتی که خونواده من هر وقت به من زنگ میزدن با شوهرم هم حرف میزدن ... کلا خبر شوهرم هم خیلی کم میگیرن و اگه دخترشون 2روز بره جایی 10 باربهش زنگ میزنن.. منم بهم برنمیخوره و حرفی نمیزنم تا وقتی که شوهرم بازم با همه این بی توجهی های خونوادش به من و به خودش (که به من ربطی نداره و من به این کارشون کار ندارم)بازم پیش اونا که میرسه اینجوری بهم بی محلی میکنه.. به جای اینکه بیشتر تحویلم بگیره اما... و اینقدر هواشونو داره و هی اینو بخره واسشون و اینو بخرو اسشون... و یه مشکل دیگه اینکه شوهرم تا بهش نگم بهم پول نمیده و منم اصلا بهش نمیگم که بهم پول بده چون احساس بدی پیدا میکنم .. و تازه وقتی حقوق میگیره ازم پنهون میکنه که بعد یه موقعی از دهنش میپره که حقوق گرفته و منم ناراحت میشم که چه دلیلی داره که این موضوع بی اهمیت رو ازم پنهون کنه..... البته اینو بگم که هروقت بریم بیرون اگه چیزی لازم داشته باشم بهش بگم واسم میخره و بعضی وقتا هم خودش بدون مناسبت واسم کادو میخره .. اما خب دوست دارم مثلا هر ماه یه مقداری بهم بده تا آخر ماه داشته باشم تا وقتایی که نیست اگه چیزی لازم داشتم از مامان بابام پول نخوام آخه خجالت میکشم..
    مشکلات اصلی من همینه 1:با بی توجهی های خونوادش چطور رفتار کنم ؟ 2:با بی توجهی های خودش بامن پیش خونوادش چیکار کنم؟ (قبلا خیلی بهم توجه میکرد پیش اونا واسه همین الا که بی توجهی میکنه خیلی ناراحت میشم)
    3:با این موضوع که بهم پول نمیده چیکار کنم؟(الان واسم خیلی مهم نیست از این میترسم که بریم خونه خودمون هم همین جوری باشه)

  2. #12
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 22 شهریور 93 [ 10:26]
    تاریخ عضویت
    1392-2-09
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    1,966
    سطح
    26
    Points: 1,966, Level: 26
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    201

    تشکرشده 120 در 72 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    0
    Array
    پس چرا کسی نمیاد کمکم کنه............................................ .......... یه چیز دیگه هم بگم که تا به حال بهش فکر نکردم :احساس میکنم که خیلی بیش ازحد دوستش دارم و به بعضی از رفتاراش با بقیه حسودیم میشه و دوست دارم فقط واسه خودم باشه اما خب اون درکم نمیکنه و باهام لج میکنه

  3. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 تیر 92 [ 18:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-09
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,385
    سطح
    20
    Points: 1,385, Level: 20
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 192 در 82 پست

    Rep Power
    30
    Array
    عزیزم روی چیزای بی اهمیتی حساس شدی... واسه همینه که کسی راه حلی به ذهنش نمیرسه که بهت بگه. یه کم سعی کن حساسیتاتو کم کنی.

  4. #14
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 22 شهریور 93 [ 10:26]
    تاریخ عضویت
    1392-2-09
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    1,966
    سطح
    26
    Points: 1,966, Level: 26
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    201

    تشکرشده 120 در 72 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sara.s نمایش پست ها
    عزیزم روی چیزای بی اهمیتی حساس شدی... واسه همینه که کسی راه حلی به ذهنش نمیرسه که بهت بگه. یه کم سعی کن حساسیتاتو کم کنی.
    واقعا سارا حون؟خوشحالم که میگید بی اهمیته واسه اینکه مشکل حادی نیست مرسی عزیزم

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط دریا72 نمایش پست ها
    واقعا سارا حون؟خوشحالم که میگید بی اهمیته واسه اینکه مشکل حادی نیست مرسی عزیزم
    اما چطوری این حساسیت هارو کم کنم توو نوشته هام گفتم که دارم کمتر میرم خونشون تا از دیدن این چیزا کمتر ناراحت شم و کلا منو شوهرم که قبلا هر روز و هزر شب با هم بودیم الان فقط 3شب پش هم میمونیم البته با توافق هردومون،ولی میترسم که این دوری ها باعث بشه که نسبت به هم سرد شیم و بیشتر بخواد ازم مخفی کاری کنه.. فعلا که این دوری ها باعث شده بیشتر دلتنگ هم شیم اما خب احساس میکنم افسرده شدم تا یه چیز کوچیکی پیش میاد مثلا مامانم سر یه چیزی بحث کوچیک کنه باهام سریع عصبانی میشم و سرش داد میزنم واقعا دست خودم نیست و بعد ازش معذرت میخوام اما هیچ قت سر شوهرم داد نزدم حتی صدام هم بلند نشده واسش اما مامان بیچارمو سریع قاطی میکنم و داد میزنم و میرم توو اتاقم.. قبلا خیلی گریه میکردم اما الان دیگه یکم دلم سنگی شده.. اینو هم بگم که قبلا یه شکست عشقی داشتم و بعضی وقتا که از دست شوهرم ناراحت میشم به این فکر میکنم که اگه اون بود بازم این چیزا پیش می اومد ؟هنوز به طور کامل اون طرف رو فراموش نکردم و بعضی وقتا که خوابشو میبینم داغون وعصبی میشم .. به نظرشما چطوری میتونم با این مشکلات کنار بیام؟ اصلا نمیخوام هیچ وقت فکر اون طرف به ذهنم بیاد چون واقعا هم دوست ندارم بهش فکرکنم اما خب بعضی وقتا هم پیش میاد...منتظر جواب هاتون هستم عزیزام... من روزی 2بار میام و به تاپیکم سر میزنم و هر دفعه یه چیزی بهش اضافه میکنم همینکه میام و اینجا مشکلاتمو مینویسم دلم آروم میشه .......

    - - - Updated - - -

    حالا این موضوع شکست قبلی خیلی مهم نیست .. بیشتر بهم کمک کنید تا زندگیمو خوب بسازم ،نامزدم خیلی دوست دارم اما این چیزا که نوشتم بینمون فاصله انداخته و نامزدم بهم میگه بعضی وتا که تو منو از ته دل دوست نداری مثل امروز که بهم گفت و منم بهش گفتم این دلخوریا که پیش اوده خودم هم قبول دارم که اخلاقم یکم عوض شده اما گفم دوستت دارو و عاشقتم به یکم وقت نیاز دارم تا دوباره بشم همون قبلی که بود... کمکم کنید ... خسته شدم از بس هی اومدمو نوشتم .. فکر هم نکنم کسی حوصلش بشه این همه متن رو بخونه...

  5. #15
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 خرداد 92 [ 08:08]
    تاریخ عضویت
    1392-2-16
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    152
    سطح
    3
    Points: 152, Level: 3
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 26 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دریای عزیز. ولی من حوصله داشتم و همه تاپیکت رو خوندم. و راجع به شخصیت خودت یه چیزایی براداشت کردم که امیدوارم ناراحت نشی فکر میکنم یکم عجولی اعتماد به نفست پایینه و فوق العاده حساسی پس بهتره اول یکم روی خودت کنترل داشته باشی
    من خودم متاهلم و یه چیز رو فهمیدم و مطمئنم در مورد همه مردهاست : شما هیچ وقت نمیتونی وابستگی مرد رو به خانواده ش تغییر بدی و در مورد خانواده ش اونا رو که اصلا نمیتونی تغییر بدی
    پس بهتره حساسیت هاتو کم کنی تا اعصابت بهم نریزه دختر خوب این روزهای خوب دیگه برنمیگرده روزهای نامزدی و جوونی وقتی درگیر کارای مراسم و جهیزیه و خونه و بعدشم بچه دار شدن و کار و.... بشی دیگه فرصتت خیلی کمه اونوقت افسوس میخوری که چرا این لحظه ها رو از دست دادی من نمیخوام تو رو متهم کنم ولی وقتی نمیتونی شوهرت و خانواده شو عوض کنی پس چرا حساسیت به خرج میدی و خودتو داغون میکنی
    اول اینکه سعی کن از لحاظ عاطفی و جنسی به شوهرت برسی تا وابستگیش بهت بیشتر شه با ترفندهای زنونه:cool:
    این روش خیلی بیشتر جواب میده تا اینکه مدام بهش گیر بدی که جرا با اونا اینطوری هستی و بمن بی توجهی و یکم تشنه ش کن به نظرم من سه شب در هفته هم کم نیست ما از اول 2شب بیشتر پیش هم نبودیم و لازم نیست حتما 1شب بری خونه اونا وقتی که اذیت میشی بهش بگو اگه میخوای منو ببینی بیا خونه خودمون یکم هم با خانواده خودت مادرت برادرت برو بیرون خوش بگذرون نشون بده میتونی به خودت متکی باشی پیش شوهرت بهشون محبت من احترام بذار تمام وقت و انرژیتو واسه شوهرت نذار نشون نده که انقد وابسته شی که روی تمام رفتاراش حساسی
    دوم اینکه سعی کن یه کار داشته باشی تا هم دستت به جیبت باشه هم وقتتو پر کنه که کمتر به بعضی مسائل فکر کنی اینکه شوهرت همه چی واست میخره پس دست و دل بازه و اینکه پولی تو کیفت نمیذاره شاید اینکارو بلد نیست باید با ملایمت بهش بگی مثلا بگی چقدر دلم میخواست شوهرم اینکارو واسم بکنه
    و در مورد خواهر شوهر و مادر شوهرت : اگه این کارها رو از روی نفهمیدن انجام میدن نباید اهمیت بدی چون بیشتر ازون نمیفهمن نمیفهمن که الان شوهرت زن داره و نباید راه به راه بهش سفارش و دستور بدن ولی خب چون شوهرت تک پسره اینا طبیعیه خواهر برادر خیلی بهم وابسته ان و زمان حتما حلش میکنه زمانی که هر دو درگیر زندگی بشن ولی اگه این کارها رو از روی منظور انجام میدن که تورو عذاب بدن نمیدونم شاید اعتقاد من مسخره باشه ولی معتقدم هر کاری باتو بکنن خدا سرشون میاره مطمئن باش هروقت ازدواج کنه خانواده شوهرش بدترشو باهاش میکنن پس به خدا واگذار کن و
    غصه نخور و از زندگیت لذت ببر مشکلات خیلی بزرگتر از مشکل تو وجود داره
    موفق باشی

  6. 2 کاربر از پست مفید اشک یخی تشکرکرده اند .

    asemani (سه شنبه 17 اردیبهشت 92), shabe niloofari (سه شنبه 17 اردیبهشت 92)

  7. #16
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 03 مهر 94 [ 16:31]
    تاریخ عضویت
    1391-10-27
    نوشته ها
    991
    امتیاز
    7,073
    سطح
    55
    Points: 7,073, Level: 55
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,771

    تشکرشده 1,881 در 749 پست

    Rep Power
    114
    Array
    دریای عزیز حرفهای اشک یخی خیلی خوب بود. منم کاملا با حرفاش موافقم . میزان حساسیت خودت رو بیار پایین . اونا حتی اگه از لج تو اینکارا رو بکنن وقتی ببینن حساسیت نشون نمیدی و بی اهمیتی ، دست از کاراشون برمیدارن.
    ضمن اینکه صبوریت رو باید خیلی ببری بالا. تو زندگی مشکلات بیشتر از این هم هست. از همین الان تمرین کن که صبور باشی. اینکه میگی دلم سنگی شده ، به نظر من اصلا این طور نیست. چون اونوقت نمی اومدی تاپیک بزنی. به نظر من تو فقط یه مقدار صبورتر شدی و این خیلی خوبه .
    راستی اگه خواهرش از تو بزرگتره ، با توجه به اینکه تو هنوز سن خیلی کمی داری ، مطمئن باش قضیه حسادت هم هست. اگه خودش نامزد کنه ، خیلی از میزان توجهش به برادرت کم میشه . پس این روزا رو با صبوری طی کن. روزای خوب در راهن . :)
    هر وقت دلت می گیره بیا و اینجا مشکلاتت رو بنویس . اینجوری سبک میشی و کمتر با همسرت درگیر میشی.
    موفق باشی عزیزم .

  8. #17
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 22 شهریور 93 [ 10:26]
    تاریخ عضویت
    1392-2-09
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    1,966
    سطح
    26
    Points: 1,966, Level: 26
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    201

    تشکرشده 120 در 72 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    0
    Array
    سلام آسمانی عزیزم و اشک یخی عزیزم مرسی که اومدین تا کمکم کنین ،چشم سعی میکنم صبور تر باشم اعتماد به نفسم هم زیادکنم و خیلی حساس نباشم... واااااااای اگه به شوهرم بگم نمیام که دق میکنه ،همین که بهش گفتم صبح میامو شب برم گردون خونه ناراحت شد که نه نمیشه و راضیش کردم بالاخره اما خب هنوز باهام سر سنگینه که مثلا میخواد بگم باشه میام و شب هم میمونم.. اما من تا الانش هم به خاطر شوهرم میرفتم که این چیزا پیش اومد دیگه حالا اون باید به خاطر من تحمل کنه....قبلا اصلا بدون شوهرم هیچ جا نمیرفتم و گاهی وقتا که با مامانمو خاله ها میخواستیم بریم جایی باید ازش اجازه میگرفتم که بیشتر وقتا هم دعوامون میشد که اون میگفت نرو و من میخواستم که برم ....اما حالا دیگه وقتی خونمون هستم راحت میرم اینور و اونور با مامانم و بعضی شبا هم با خونوادم میریم مهمونی .. اما وقتی بهش میگم دارم میرم فلان جا ناراحت میشه که میرم .. ولی ما همیشه قبل از ازدواج هم خیلی میرفتیم مهمونی و بیرون اوایل که نمیذاشت برم داغون میشدم دیگه الان عادت کرده آخه خودشون اصلا اهل بیرون رفتن و مهمونی نیستن ... و درباره شغلم هم من کاردانی معماری دارم میخونم و تازه چند ماه دیگه وارد 20 سالگی میشم با این مدرک که فعلا نمیشه کاری پیدا کرد اما قصدم هم اینه که ادامه بدم و یه شغلی واسه خودم داشته باشم چون خودمم خیلی دوست دارم که شاغل باشم... و درباره کارای خونوادش هم منم واگذارشون میکنم به خدا و منم مثل تو عقیده دارم که هر کاری با من بکنن اگه قصدشون بد باشه حتما خدا سرشون میاره.... و اینم بگم من از لوس کردن و ناز ریختن واسه شوهرم کم نمیارم و همیشه هم میگه که خوشحالم که همچین زن شادی دارم که لوس میکنه خودشو و .... اما جدیدا میل جنسیم بهش کم شده و دارم سعی میکنم که برش گردونم و این دوری هم کمکم میکنه.... اگه شما میتونید یکم از سیاست های زنونه رو بهم یاد بدید یا چند مورد رو واسم مثال بزنید ... چون خودم احساس میکنم که یکم بی سیاستم... مثلا قتی میرم خونشون که بهم بی توجهی میکنه اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم که ناراحت نیستم هر کاری میکنم بازم نشون میدم که ناراحتم به نظر شما چطوری خودمو کنترل کنم؟وقتی شوهرم همچین رفتاری میکنه من باهاش چه رفتاری بکنم؟ و چند نمونه از سیاست هایی که به درد من میخوره رو بهم بگید... دوستتون دارم دوستای خوبم

    - - - Updated - - -

    سلام آسمانی عزیزم مرسی که اومدی تا کمکم کنی ،چشم سعی میکنم صبور تر باشم اعتماد به نفسم هم زیاد بشه و خیلی حساس نباشم... واااااااای اگه به شوهرم بگم نمیام که دق میکنه ،همین که بهش گفتم صبح میامو شب برم گردون خونه ناراحت شد که نه نمیشه و راضیش کردم بالاخره اما خب هنوز باهام سر سنگینه که مثلا میخواد بگم باشه میام و شب هم میمونم.. اما من تا الانش هم به خاطر شوهرم میرفتم که این چیزا پیش اومد دیگه حالا اون باید به خاطر من تحمل کنه....قبلا اصلا بدون شوهرم هیچ جا نمیرفتم و گاهی وقتا که با مامانمو خاله ها میخواستیم بریم جایی باید ازش اجازه میگرفتم که بیشتر وقتا هم دعوامون میشد که اون میگفت نرو و من میخواستم که برم ....اما حالا دیگه وقتی خونمون هستم راحت میرم اینور و اونور با مامانم و بعضی شبا هم با خونوادم میریم مهمونی .. اما وقتی بهش میگم دارم میرم فلان جا ناراحت میشه که میرم .. ولی ما همیشه قبل از ازدواج هم خیلی میرفتیم مهمونی و بیرون اوایل که نمیذاشت برم داغون میشدم دیگه الان عادت کرده آخه خودشون اصلا اهل بیرون رفتن و مهمونی نیستن ... و درباره شغلم هم من کاردانی معماری دارم میخونم و تازه چند ماه دیگه وارد 20 سالگی میشم با این مدرک که فعلا نمیشه کاری پیدا کرد اما قصدم هم اینه که ادامه بدم و یه شغلی واسه خودم داشته باشم چون خودمم خیلی دوست دارم که شاغل باشم... و درباره کارای خونوادش هم منم واگذارشون میکنم به خدا و منم مثل تو عقیده دارم که هر کاری با من بکنن اگه قصدشون بد باشه حتما خدا سرشون میاره.... و اینم بگم من از لوس کردن و ناز ریختن واسه شوهرم کم نمیارم و همیشه هم میگه که خوشحالم که همچین زن شادی دارم که لوس میکنه خودشو و .... اما جدیدا میل جنسیم بهش کم شده و دارم سعی میکنم که برش گردونم و این دوری هم کمکم میکنه.... اگه شما میتونید یکم از سیاست های زنونه رو بهم یاد بدید یا چند مورد رو واسم مثال بزنید ... چون خودم احساس میکنم که یکم بی سیاستم... مثلا قتی میرم خونشون که بهم بی توجهی میکنه اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم که ناراحت نیستم هر کاری میکنم بازم نشون میدم که ناراحتم به نظر شما چطوری خودمو کنترل کنم؟وقتی شوهرم همچین رفتاری میکنه من باهاش چه رفتاری بکنم؟ و چند نمونه از سیاست هایی که به درد من میخره رو بهم بگید... دوستتون دارم دوستای خوبم
    ویرایش توسط دریا72 : سه شنبه 17 اردیبهشت 92 در ساعت 14:38

  9. #18
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 22 شهریور 93 [ 10:26]
    تاریخ عضویت
    1392-2-09
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    1,966
    سطح
    26
    Points: 1,966, Level: 26
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    201

    تشکرشده 120 در 72 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    0
    Array
    امروز هم شوهرم از سر کار اومد اینجا و یه نیم ساعتی نشست و بعد رفت ... اما چه اومدنی بدتر اعصابمو بهم ریخت و رفت ،اول که واسش 2 3 تا پیام اومد و چپیش من نخوندشون و بعد به بهونه ی پاک کردن صورتشمیره توو اتق میخونه و این مهم نیست شکی هم بهش ندارم اما بهم بر میخوره که ازم پنهون کاری میکنه و منو الکی حساس میکنه... بعد موقع رفتنش از بیرون بهم زنگ زد و موقع خداحافظی من نتونستم جواب خداحافظیشو بدم چون گلوم درد گرفت و صدام هم گرفت و نفسم بند اومد که باید قطع میردم که سرفه کنم یه خدارئ گفتم بقیشو دیگه نتونستم (آخه یه هفته است که گلو درد دارمو هی نفسم بند میاد وقتی حرف میزنمو باید سرفه کنم )بعد این پیامو واسم فرستادهیه ضد حالی بهت بزنم که جواب خدافظیمو ندادی که دیگه از این غلطا نکنی... بعد هم من زنگ زدم دلیلشو گفتمو بعد و خدافظی کردمو قطع کردم .. بعد دوباره این پیامو فرستاد:این دومین باریه که غلط اضافه میکنی،حالم بهم میخوره از کسی که این کارارو میکنن و متاسفم که اون طرف تو ودی که این این کارو کردی... منم دیگه چیزی بهش نگفتم اما داغووووووووووووووونم ،خیلللللییییییییییییی ناراحتم که همچین حرفایی رو بهم زد............. نارااااااااااااااااحتم ... به نظرتون چه رفتاری باهاش بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    - - - Updated - - -

    الن هم مامانم زنگ زد خونه ی اونا ... باهاش دعوا کردم که چرا زنگ زدی و کلی بحث کردم با مامانم ،آخه اونا یه بار زنگ نمیزنن خبرمارو بگیرن بعد مامان من ماهی 2 بار زنگ میزنه، روز مادر به مادر شوهرم پیام تبریک داده مامانم، بعد اون انگار نه انگار و فرداش هم که روز معلم بود مادر شوهرم بازم انگار نه انگار حالا تلفن خونشون قطع بود اما گوشی همراه که دارن تازه شوهرخودم هم به مامانم پیام نداد و بعد هم کادو خریدیم مامانمو نبوسید و حتی دست هم نداد وقتی دیدش ....منم دوست ندارم مامانم اینقدر محلشون بزاره وقتی اونا اینقدر بی تفاوتن ، اعصابمو امشب کلا بهم ریختن ........... واااااااااااااای چیکارکنم ............ خدا بقیه ی شبمو بخیر بگذرونه........... امیدوارم زود صبح شه... خیلیییییییییی بهم ریختم ........... تازه تووو تلفن هم به مادرشوهرم میگه اینا دیگه هفته ای 3شب میان پیش هما !!!!! و میگه منم کاری به کارشون ندارمو هرجوری دوست دارن و راحتن و بعد هم میگه فقط مشکلشون بدتر نشه ......... وااااااای من خودم راحتم اینطوری حالا مامانم هی این حرفای الکی میزنه........... ووووواااااااااای خدا
    ویرایش توسط دریا72 : سه شنبه 17 اردیبهشت 92 در ساعت 21:17

  10. #19
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 22 شهریور 93 [ 10:26]
    تاریخ عضویت
    1392-2-09
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    1,966
    سطح
    26
    Points: 1,966, Level: 26
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    201

    تشکرشده 120 در 72 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    0
    Array
    دیدید گفتم خدا بقیه شبو بخیر بگذرونه!!!!!!!!!!!!.... یه مشکل که پیش میاد ادامش هم باید باشه یه مشکل دیگه... دیشب که همه خونواده جمع شدن بعد مامان به بابا میگه شوهرش بهش گفت بیا امشب بریم اونجا(منظورش شوهرمنه،حالا اینا خبر ندارن که ما چه قرارهایی با هم گذاشتیم،اون از چند روز قبل هم قرار بود سه شنبه یعنی دیشب بیاد خونه ما که اومد و یکم نشست و بعد گفت من میرم دنبال کارای کامپیوترم و منم گفتم مگه نگفتی امشب اینجا میمونی اما گفت دیگه کامپیوترم خرابه باید درستش کنم (اینم بگم که یک هفته است کامپیوترشو داره تامیر میکنه احساس میکنم که بهونشه)منم دیگه چیزی نگفتم و بعد یه تعارف کرد و گفت تو بیا بریم اونجا وم منم گفتم من که از قبل بهت گفتم 5شنبه میامو و بعدش هم امشب که دیگه ساعت 8شده از بیام فردا که تو رفتی سر کار منم باید ساعت 7 ونیم ببری خونه و بعد هم که ماجرای تلفن پیش اومد)حالا مامان و بابام گیر داده بودن که چرا الان هفته ای یه شب میری و اون هم فقط دوشب میاد منم جواب دادم به خاطر یه سری مسایل دیگه باهم مشورت کردیم دیدیم اینطوری باشه بهتره .. بعد بابام گفت چه مساءلی و هی گیر داد منم اعصابم خورد شد و گتم به خاطر اینکه اگه از همون یه روز بیشتر بمونم رفتارا تغییرمیکنه و من اذیت میشم و بعد ناراختی پیش میادو بعد بابام میگه نه هرجوری که قبلا بودی الان هم باید همین جوری باشی گفتم قبلا اشتباه کردم الان نمیخوام اشتباه کنم و بعد مامانم و داداشم هم اومدن و بحث راه انداختن و مامان و داداشه هی میگفتن فلانیو ببین چقدر زبون میریزه واسه مادرشوهرشو و پدرشوهرش فلان کارو میکنه علان کارو میکنه و بعد ببین چقدر دوستش داره تو که ساکتی تو که زبون نمیریزی واسشون شاید به خلطر همینه که اینطوری هستن و منم گفتم من رفتارم همینه و نمیتونم تغییرش بدم من دوست ندارم خودمو واسه کسی شیرین کنم .... ای بابا آخه یکی به من بگه من چیکار کنم از من میخوان که همه چیه زندگیمو بهشون بگم ... بابا من تا به حال اگه میگفتم اشتباه کردم الان میخوام مشکلمو خودم حل کنم و روو پای خودم وایستم ... ولی مامان و بابام میگن نه تو اشتباه میکنیو نمیدونم هی مشاهوره و... هم اشتباه میکنن ... منم دیگه عصبانی شدم و گفتم من حوصله ندارم و یکم کنترل خودمو از دست دادمو گریه کردمو البته نه پیش اونا پیششون فقط صدام لرزید و بعد هم رفتم تووو اتاقمو درو بستم ... اما اونا هنوز ادامه میدادن که حرف نمزنه و فلان نمکنه و ... اینا توقع دارن من همه چیزمو تغییر بدم که فقط اونا مثلا به من زنگ بزنن یا نزنن ... من توو طول هفته اصلا به مادرشوهرمو پر شوهرم زنگ نمیزنم و همون یه روز که میرم خونشون فقط حالشونو میپرسم ... آخه قبلا من هی زنگ میزدم و اونو هی بی مخلی میکردن منم دیگه مثل خودشون شدم... ولی مامان بابام میگن اشکال نداره اونا زنگ نمیزنن تو هی زنگ بزن وظیفته.... اما من میگم اگه وظیفه منه وظیفه اونام هست من اگه یه بار زنگ میزنم اونام باید زنگ بزنن من خصلتم اینجوری شاید به شما برنخوره اما به من برمیخوره... خلاصه دیشب کلی بحث و آخرشم که همه خوابیدن و فقط من موندمو کلی اعصاب خوردی ....حالا به نظر شما من با این مشکلاتم چیکار کنم ؟ دوست ندارم همه چیمو به خونوادم بگم میخوام مستقل باشم اما اونا میگن باید بگی و بعد هم میگم همش سرزنشو همش فلانی اینطوریه تو نیستیدر مورد مشکلای دیگه هم نوشتم بهم نظر بدید که چیکار کنم خوااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااش میکنم ، یه 2روز بود که آروم بودما نمیزارن که آروم باشم یه کاری باید بکنن حتما

    - - - Updated - - -

  11. #20
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 03 مهر 94 [ 16:31]
    تاریخ عضویت
    1391-10-27
    نوشته ها
    991
    امتیاز
    7,073
    سطح
    55
    Points: 7,073, Level: 55
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,771

    تشکرشده 1,881 در 749 پست

    Rep Power
    114
    Array
    خانمی اگه نظر پدر و مادرت اینه که داری کوتاهی می کنی ، یه کمی دقت کن. نکنه واقعا رفتارات اینجور باشه . مثلا در مورد تلفن زدن واقعا این وظیفه توئه که خیلی بیشتر به اونا زنگ بزنی و حالشونو بپرسی. چون هرچی باشه بزرگترن. بعد هم اونا نمی دونن تو خصلتت اینه که ساکت باشی و زبون نریزی و .... . اما بالاخره یه جوری محبتت رو باید بهشون نشون بدی . زبون ریختن تو خصلتت نیست. ببین با چه راهی می تونی محبتت رو تو دلشون زیاد کنی. موفق باشی.

  12. کاربر روبرو از پست مفید asemani تشکرکرده است .

    tamanaye man (پنجشنبه 19 اردیبهشت 92)


 
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: سه شنبه 18 فروردین 94, 07:59
  2. پیامک های بیمحتوای همسرم از سوی خواهرش
    توسط نارگل65 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: جمعه 21 تیر 92, 03:01
  3. ناتوان از پیشنهاد ازدواج
    توسط mahbang در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: یکشنبه 31 اردیبهشت 91, 23:39
  4. توجه توجه، سریعا صندوق پیامهای خصوصی خود را تخلیه فرمایید
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آموزش استفاه از تالار گفتگوی همدردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: چهارشنبه 29 تیر 90, 16:22
  5. باید تورو پیدا كنم !!!
    توسط آرمان 26 در انجمن موسیقی و آرامش، دانلود موسیقی و...
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: چهارشنبه 14 اسفند 87, 20:26

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.