به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 81
  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 تیر 92 [ 18:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-09
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,385
    سطح
    20
    Points: 1,385, Level: 20
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 192 در 82 پست

    Rep Power
    30
    Array
    خیلی ممنونم دوستان عزیز از راهنمایی خوبتون... من تصمیم قطعی گرفتم که استادمو فراموش کنم و دنبال یه رابطه جدیتر و پاکتر باشم. اما متاسفانه با روحیاتی که در خودم میشناسم نمیتونم به کسی علاقمند بشم.
    در مورد رابطه خودم و استادم این چند روز که تالار بسته بود اتفاقات زیادی افتاد... من از طریق عمه ام به یک آقایی معرفی شدم جهت آشنایی و ازدواج که ایشون دانشجوی رشته پزشکی بود با شرایط مالی مناسب و قد بلند و غیره... اما به محض این که با این آقا قرار حضوری گذاشتم احساس خفگی بهم دست داد و اصلا از ظاهرش خوشم نیومد. من خیلی روی ظاهر آدمها حساس نبوده و نیستم منتها اینقدر استادم از نظر ظاهری خوب و برجسته و خوش لباسه که نمیتونم و توی ناخودآگاهم همه رو با ایشون میسنجم... من قرار شد به اون آقای خواستگار جواب بدم که قطعا جوابم منفی هست ولی برای این که مزه دهن استادمو در مورد خودم بفهمم؛ بهش گفتم که یه خواستگار پزشک دارم...باورتون نمیشه چقدر از این موضوع استقبال کرد و گفت خیلی خوشحاله و دلش میخواد من سروسامون بگیرم
    بگذریم که با این حرفها فهمیدم تمام آرزوهای توی قلبم خواب و خیالی بیش نبوده و ایشون اصلا نه تنها با من بلکه با هیچ دختری قصد ازدواج نداره و به نظرش ازدواج یه رابطه ابتدایی مسخره است برای تولید بچه! (ایشون هشت سال تجربه زندگی مشترک داره) ولی گفت تو باید ازدواج کنی چون دختری و آسیب پذیر... بهش گفتم از دماغ عمل شده‌ی آقای خواستگار بدم اومده که سریع جبهه گرفت و گفت ظاهر دوزار مهم نیست و همین که طرف وضعش خوبه و دکتره و غیره کافیه...
    بعد هم فهمیدم که ایشون احتمالا برای همیشه قصد ترک ایران رو داره...و به زودی ممکنه که بره... حالا من موندم و یه قلب شکسته که قصد ترمیمشو دارم... نمیدونم هنوزم توی ذهنم میگم اگه از ایران بره شرایط بهتر میشه چون منم بعد از تحصیلاتم میرم پیشش و با هم زندگی می کنیم چون یه آدم که نمیتونه همیشه تنها باشه... ولی از یه طرف میترسم اینا همه اش بعد از سالها بشه خواب و خیال... اینم بگم که خیلی از دانشجوهاش عاشقش هستند و چون از رابطه ما خبر ندارند جسته گریخته از دهن اینو اون میشنوم که چقدر دوستش دارند. متاسفانه خودشم میدونه که با چهل سال سن هنوز چقدر خوب و خواستنیه و همین موضوع منو آزار میده

  2. 2 کاربر از پست مفید sara.s تشکرکرده اند .

    bahar.shadi (جمعه 18 اسفند 91), Serok (شنبه 19 اسفند 91)

  3. #12
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 مهر 97 [ 09:20]
    تاریخ عضویت
    1390-5-27
    نوشته ها
    1,398
    امتیاز
    13,057
    سطح
    74
    Points: 13,057, Level: 74
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Social1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,610

    تشکرشده 8,998 در 1,493 پست

    Rep Power
    157
    Array
    سارا جان ، دوستم

    قدر و قیمت سارا چقدره؟ اینو بهم میگی؟

    چرا سارای همه چیز تمام اسیر ظاهر یک مرد بوالهوس شده؟

    یک توصیه خواهرانه! فعلا از فکر ازدواج بیا بیرون!

    ما باید به سارا کمک کنیم اول یک سارای محکم و قوی بسازه و خودش رو احیا کنه و بعد بریم سر مقوله ازدواج

    تو هم موافقی با من؟

    اگر آره بهم بگو تا کمکت کنم دوستم.


    روزی تو خواهی آمــــــــد از کوچه های باران

    تا از دلـــــــم بشويي غمهاي روزگـــــاران...





  4. 2 کاربر از پست مفید bahar.shadi تشکرکرده اند .

    sara.s (جمعه 18 اسفند 91), میشل (شنبه 03 فروردین 92)

  5. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 تیر 92 [ 18:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-09
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,385
    سطح
    20
    Points: 1,385, Level: 20
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 192 در 82 پست

    Rep Power
    30
    Array
    بهار جان من خیلی با خانواده ام رابطه خوبی ندارم... مادر و پدرم خیلی زحمتکش و خوب هستند و منو توی تمام زمینه ها ساپورت مالی و قلبی میکنند ولی هردوشون خیلی ناپخته و خام هستند. هر دو فوق لیسانس دارند. یه برادر هم دارم. ولی متاسفانه توی زندگی ما همیشه جنگ و دعوا بوده. ما چهارتا آدم بالغ رشد نیافته هستیم که داریم با هم زندگی میکنیم. من اگه خونه باشم همیشه توی اتاقمم چون اگه بخوام از اتاقم بیام بیرون یا با بابام دعوام میشه یا با مامانم یا با داداشم. ما هر کدوم سرگرمیهای خاص خودمونو داریم. مامانم که حتی وقت نمیذاره یه خرید با من بیاد. چون یا سرکاره یا سرش درد میکنه یا کمرش...بابام اکثرا نیست. اگه باشه توی خودشه...با ما زیاد حرف نمیزنه... داداشم سرش با دوست دختراش گرمه...پدرم از نظر مالی خیلی خیلی به من میرسه...برای قبولی دانشگاهم بهم ماشین هدیه داد... یا کادوهای آنچنانی برام میخره. یه دفعه میره مسافرت و با یه چمدون پر لباس و کفش برمیگرده. تقریبا توی کل دخترهای فامیل به نظر من خوشبخت تر میام. ولی از نظر محبت کردن تقریبا هیچی... البته طفلکیها گناه دارند... چون اصلا محبت کردنو بلد نیستند. روش زندگی منم با اونها فرق داره... من دوست دارم آزادتر و راحت تر باشم... برای همینم تقریبا دیگه کاری به کارم ندارند. بابام خیلی خوب و مهربونه...مامانمم همینطور... هرچی دارم از اونها دارم ولی متاسفانه همونطور که گفتم ما خانواده بیماری هستیم...
    اینم بگم که من خیلی توی فاز محبت پدرانه نیستم... چون از هر آدم مسنی هم خوشم نمیاد. این که آدمهای بزرگتر رو ترجیح میدم به خاطر تجربه بیشترشونه... نمیدونم...شایدم واسه همون کمبود محبته که شما بهش اشاره کردی؟ کدوم دختر ایرانیو میشناسید که توی خانواده ایرانی از کمبود محبت و توجه رنج نکشه؟

  6. 2 کاربر از پست مفید sara.s تشکرکرده اند .

    bahar.shadi (شنبه 19 اسفند 91), Serok (شنبه 19 اسفند 91)

  7. #14
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 تیر 92 [ 18:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-09
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,385
    سطح
    20
    Points: 1,385, Level: 20
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 192 در 82 پست

    Rep Power
    30
    Array
    بهار جان من واقعا قصد دارم از این رابطه بیرون بیام... ولی دست خودم نیست. الان اومدم اینجا دو ساعت نوشتم که میخوام فراموشش کنم... ولی همین فردا قرار برم پیشش! اونم با اصرار و التماس خودم! باورت میشه؟ یه همچین آدم دو شخصیتی مزخرفیم من!
    یعنی به نظرت میشه که نرم؟ میشه اون لحظه آخر بهش زنگ بزنم و بگم من این رابطه پر از استرس مزخرفتو نمیخوام... الان این رابطه کجاش به نفع منه؟ میتونم بهش بگم بیا بشو همون استاد خوب و محترم سابق بذار منم ازت چیز یاد بگیرم... بهم به چشم بقیه شاگردات نگاه کن... که همون رابطه شاگرد و استاد بمونه برامون به جای این که دوتا پارتنر مسخره باشیم که معلوم نیست اصلا اسمشو چی میشه گذاشت؟
    یعنی شدنیه؟ میشه دوباره قوی شم؟ دارم دیوونه میشم...
    آره بهار جان حتما کمکم کن... خدا کنه هیچ دختری اینجوری مثل من به بن بست فکری و روحی نرسه

  8. 2 کاربر از پست مفید sara.s تشکرکرده اند .

    bahar.shadi (شنبه 19 اسفند 91), Serok (شنبه 19 اسفند 91)

  9. #15
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 اردیبهشت 95 [ 01:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-19
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    2,961
    سطح
    33
    Points: 2,961, Level: 33
    Level completed: 41%, Points required for next Level: 89
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    13

    تشکرشده 33 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام ساراجون.منم مشکل تورودارم.میدونم آدم انگارتاتهش نره ول کن نیست.من سه سال پیش طی جریاناتی توجهم به استاد متاهلم که 44ساله بودجلب شد.ازنظرمنم اون خوشگلترین مردیه که تاحالا دیدم.باایمیل باهاش رابطه برقرارکردم و بدون اینکه بدونه من کیم ج داد.فقط ازکنجکاوی و هیچ حرف نامربوطی نزد.ولی من دیوونش بودم.پارسال خودمو معرفی کردم و اون انگارکه دیوونه ی من باشه بهم ابرازعلافه کرد.اما متاهله.توی دانشگاه اصلا به روی هم نیاوردیم.ولی بازهم ارتباط ایمیلی داشتیم.هرازچندگاهی هم عذاب وجدان میگرفتو میگفت برو که من گوش میکردم...وبااینکه شماره هموداشتیم اما بهم زنگ نزدیم.تااینکه دیدم فکرم بدجورمشغوله.ازش خاستم ببینمش تامتوجه تفاوتاش باخودم و واقعیت موضوع بشم و از عشق مجازیم خارج شم.اونم قبول کرد و دوساعت توی دفتردانشگاهش باهم صحبت کردیم اما فقط راجع به کارودرس.و اصلا به روم نیاورد.و ازش خداحافظی کردم.واسه همیشه.چون دیدم شدنی نیست.دوماه بهش ایمیلم ندادم.تاچندروزپیش که درکمال ناباوریم خودش برای اولین باربهم زنگ زدو گفت میخادواقعا با من باشه و بهم نیاز داره و منتظره درسم تموم بشه.منم میدونم اشتباهه.اما ....انگارآدم میخاد تا ته بره و خودشو داغون کنه

  10. #16
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 دی 94 [ 14:29]
    تاریخ عضویت
    1391-12-18
    محل سکونت
    زیر آسمان
    نوشته ها
    171
    امتیاز
    2,829
    سطح
    32
    Points: 2,829, Level: 32
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    43

    تشکرشده 433 در 151 پست

    Rep Power
    31
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sara.s نمایش پست ها
    بهار جان من واقعا قصد دارم از این رابطه بیرون بیام... ولی دست خودم نیست. الان اومدم اینجا دو ساعت نوشتم که میخوام فراموشش کنم... ولی همین فردا قرار برم پیشش! اونم با اصرار و التماس خودم! باورت میشه؟ یه همچین آدم دو شخصیتی مزخرفیم من!
    یعنی به نظرت میشه که نرم؟ میشه اون لحظه آخر بهش زنگ بزنم و بگم من این رابطه پر از استرس مزخرفتو نمیخوام... الان این رابطه کجاش به نفع منه؟ میتونم بهش بگم بیا بشو همون استاد خوب و محترم سابق بذار منم ازت چیز یاد بگیرم... بهم به چشم بقیه شاگردات نگاه کن... که همون رابطه شاگرد و استاد بمونه برامون به جای این که دوتا پارتنر مسخره باشیم که معلوم نیست اصلا اسمشو چی میشه گذاشت؟
    یعنی شدنیه؟ میشه دوباره قوی شم؟ دارم دیوونه میشم...
    آره بهار جان حتما کمکم کن... خدا کنه هیچ دختری اینجوری مثل من به بن بست فکری و روحی نرسه
    شما به روانپزشک نیاز دارید. قطعا شدنیه که شما دوباره قوی بشید و اعتماد به نفستون رو هم بدست بیارید و حتی از قبل هم بهتر بشید مشروط به اینکه کمک حرفه ای بگیرید و تا پایان ادامه بدید.

    بطور خلاصه کاری که روانشناس با شما خواهد کرد: اولین مرحله قطع رابطه کامل با این شخصه. ارتباطتون رو باهاشون در دانشگاه هم به حداقل برسونید و اگه می تونید درس ها رو هم با اساتید دیگه ای بگیرید. دقت کنید این کار زمان می بره، احساساتی که دارید کاملا طبیعیه، شما نیاز به برگشتن به روتین زندگیتون دارید، وقت بیشتری رو با دوستانتون بگذرونید و درباره این موضوع باهاشون صحبت نکنید، و این مسائل و احساسات و تفکرات مختلفتون رو باید یک به یک حل کنید و کنار بگذارید.

    به هیچ وجه تا وقتی تکلیف خودتون رو با این رابطه مشخص نکردید وارد رابطه جدیدی نشید. عمه و خاله و هر کس دیگه هم کسی رو معرفی کرد بگید الان آمادگی ندارم.

  11. 3 کاربر از پست مفید Sinéad تشکرکرده اند .

    bahar.shadi (شنبه 19 اسفند 91), sara.s (شنبه 19 اسفند 91), میشل (شنبه 03 فروردین 92)

  12. #17
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 اردیبهشت 95 [ 01:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-19
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    2,961
    سطح
    33
    Points: 2,961, Level: 33
    Level completed: 41%, Points required for next Level: 89
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    13

    تشکرشده 33 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    منم میتونم بفهم عاقبت خودم چی میشه.احتمالا درسم تموم میشه.باهاش میرم بیرون.دفعه ی دوم میرم خونش یا میگم بیاد خونه ی من!بعدش واسه اینکه پاپیش نشم پشیمون میشه.دلشو میزنمو بی خیالم میشه.به من پشت تلفن گفت لذتی که ازباتوبودن میبرم بیشتر ازلذت بهشته.احتمالا فورا میبینه اشتباه میکرده و میخاد ازم خلاص بشه.و بعد اینجاست که من طاقت شکستو نخاهم داشت.شده مثل الآ ن تو خودمو باالتماس بهش میرسونم تاباز باهاش باشم.و میشم مثل الآ ن تو.میدونی فکرکنم تو طاقت شکست و رد شدن از جانب یه مرد رو نداری و مشکلت اینه.اگه اون بیاد بهت بگه سارا عاشقتم تو نفس راحتی میکشی و تازه میبینی چقدر حقیره.انگار که ما طاقت رد شدن از جانب طرف مقابلو نداریم

  13. #18
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 مهر 97 [ 09:20]
    تاریخ عضویت
    1390-5-27
    نوشته ها
    1,398
    امتیاز
    13,057
    سطح
    74
    Points: 13,057, Level: 74
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Social1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,610

    تشکرشده 8,998 در 1,493 پست

    Rep Power
    157
    Array
    سلام سارای عزیزم

    خوشحالم که به درماندگی رسیدی و میخوای خودت رو دریابی عزیز دلم :)

    درماندگی آغاز تحولات بزرگه! اینو یادت نره.

    میخوام برات یک فلش بک بزنم به گذشته. با من بیا :

    نوشتی :
    دختری بودم که تو تمام زمینه های درسی و هنری و ورزشی سرآمد بودم!

    احتمالا دختری شاد و سرزنده که البته غرور خاص خودش رو داشته و موفقیت و شخصیت فوق العادش آرزوی خیلی ها بوده!

    اما امروز سارای زیبای دیروز چطور شده؟

    دختری که غرور خودش رو زیر پای بولهوسی مردی بی تعهد خورد کرده و با عزت نفسش و روزهای شاد و سرزندش و شخصیت قویش خیلی غریبه شده

    و التماس مردی رو می کنه که هیچ بویی از عشق نبرده!

    روح سارا الان بیمار شده! خسته شده از دست سارایی که هیچ ارزشی برای خودش قائل نیست!

    و طبق اصل ها و قواعد جهان هستی ما اگر برای خودمون ارزش و احترام قائل نشیم و خودمون رو در نیابیم هیچ کس ما رو در نخواهد یافت و کسی بهمون

    ابراز علاقه نخواهد کرد چون خودمون ، خودمون رو دوست نداریم.

    سارای خوب من

    تو این سارای درمانده رو دوست داری؟ سارای بیمار و وابسته رو دوست داری؟

    بیا بهم قول بده امروز با نفست مبارزه کنی و نری به دیدنش!

    وقتی تو این سایت رو پیدا کردی قطعا خداوند خواسته که کمکت کنه که به اینجا رهنمونت کرده.

    وقتی دلتنگ شدی یا کلافه ، بیا اینجا و برام بنویس.

    به حرفام فکر کن بازم برات حرف دارم.

    تو خیلی کارها میتونی بکنی و آینده رو زیبا بسازی.

    فقط ازت میخوام که حتما به حرفام فکر کنی و بعد بیای بهم بگی تصمیمت چیه؟

    منتظرم.


    روزی تو خواهی آمــــــــد از کوچه های باران

    تا از دلـــــــم بشويي غمهاي روزگـــــاران...





  14. 4 کاربر از پست مفید bahar.shadi تشکرکرده اند .

    sara.s (شنبه 19 اسفند 91), Serok (شنبه 19 اسفند 91), taraneh89 (شنبه 19 اسفند 91), صبا_2009 (شنبه 19 اسفند 91)

  15. #19
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 اسفند 93 [ 18:59]
    تاریخ عضویت
    1391-12-18
    نوشته ها
    224
    امتیاز
    2,769
    سطح
    32
    Points: 2,769, Level: 32
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    92

    تشکرشده 345 در 153 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    به نظرم این ضعفه وقتی آخر کارو می دونی ولی باز انجامش بدی . یه بار فرصت زندگی داریم حیفه بشیم وسیله لذت بردن موقتی دیگران
    منم می دونم چی می گین ولی تا کی ؟ تا کجا ؟ دوستی نا تمام من هم شبیه قصه شماست و کلی قصه دیگه :
    http://www.hamdardi.net/thread-27509.html

  16. #20
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 31 تیر 92 [ 18:54]
    تاریخ عضویت
    1391-12-09
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,385
    سطح
    20
    Points: 1,385, Level: 20
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 192 در 82 پست

    Rep Power
    30
    Array
    مرسی دوستان... متاسفانه نمیتونم رابطه مو با ایشون به صورت کامل قطع کنم چون این ترم هم باهاش کلاس دارم و سه شنبه ها 4 ساعت پشت سر هم میبینمش.
    امروز سر قراری که باهاش داشتم نرفتم... بهانه آوردم که سرما خوردم...الان توی خونه نشستم و دارم گریه میکنم... از صبح چند تا اس‌ام‌اس رد و بدل کردیم و یه کم هم حرف زدیم... ولی به طور کامل از نظر روحی ارضا نشدم. چون محبتش به من دیگه مثل سابق نیست و احساس میکنم داره کم کم از این ضعف روحی و جسمی من خسته میشه.

    وقتی میام و اینجا مینویسم حالم بهتر میشه. نظرات شما دوستان هم به من کمک میکنه. من نمیدونم این چه حسیه که در مورد این آقا اینقدر منو درگیر خودش کرده.. قضیه از اونجا شروع شد که مهر ماه، زمانی که من با ایشون کلاس داشتم؛ اینقدر این آقا برای من توی نظر اول از لحاظ جنسی جذاب اومده بود که شب و روز بهش فکر میکردم ولی هیچوقت فکر نمیکردم که یه استاد با دانشجوش رابطه داشته باشه. ایشون برای یه مساله کلاسی شماره تلفن بچه ها رو گرفتند و شماره خودشونم گذاشتند. من واسه پرسیدن یه سوال ساده که بیشتر جنبه باز کردن سر صحبت رو داشت باهاشون یه تماس گرفتم و از اون به بعد اس‌ام‌اس ها شروع شد. اوایل فقط فرستادن جمله های فلسفی و جوک و غیره بود. یا مثلا بهم اس‌ام‌اس میزد که من بهت افتخار میکنم و غیره... ولی بعدش شروع کرد منو با الفاظ گلم و خوشگلم و جوجو و غیره صدا کردن... تا اون زمان من هیچ حرفی از علاقه خودم نزده بوده. که این رفتارش به منزله چراغ سبز برای من اومد. دیگه هر روز حرف میزدیم و برای یه جشنواره کلاسی هم یه مسافرت یه روزه رفتیم و باب آشنایی باز شد تا حدی که به خونه اش رفتم و رابطه هم همون روز اول شکل گرفت چون زمانی که توی خونه با هم تنها شدیم از شدت شوق تمام بدنم میلرزید و باورم نمیشد پیشش هستم... من اونو از همون روز اول دوست داشتم ولی اون اعتراف کرد که اولش منو فقط برای رابطه میخواسته چون فکر میکرده من خیلی گرم و شیطون هستم ولی کم کم خودشم به من علاقمند شده و الانم اگه من خیلی هندی بازی در نیارم (اصطلاحی که در مقابل ابراز علاقه من به کار میبره) میتونیم با هم تا یه زمان طولانی دوست باشیم.
    دوستان شما باورتون نمیشه که چقدر من باهاش بهم خوش میگذره. از فکر این که یه روزی نتونم خودمو مثل یه موجود خوشبخت بین بازوهاش قایم کنم حالت مرگ بهم دست میده... وقتی بهم دست میزنه حس میکنم دارم ذره ذره توی بدنش حل میشم... هیچوقت این حسو به هیچ کس نداشتم.
    ایشون اعتقاد مذهبی به هیچ نوع نداره... و حتی خدارو هم انکار میکنه... من هنوز به وجود خدا اعتقاد دارم... ولی خدایی که هست چرا کمکم نمیکنه؟ چرا من دارم درد میکشم؟ چرا باید یه مردی رو تا این حد عاشقانه بپرستم که مطمئنم مال من نیست و نخواهد شد؟ اگه این رابطه تموم شه فنا میشم...میمیرم...چطور فراموشش کنم؟


 
صفحه 2 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. غلبه بر استرس و انتظار پیش از بارداری
    توسط معجزه عشق در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: چهارشنبه 30 اردیبهشت 94, 18:40
  2. خواستار پیشنهاد شما در مورد همسریابی برای ایرانیان خارج از کشور
    توسط شب شکن در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: جمعه 06 اردیبهشت 92, 20:50
  3. من با شوهرم بخاطر استخدام کارمند خانم مشکل پیدا کردم، کمکککک
    توسط پرستوی مهاجر در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 45
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مهر 91, 11:32
  4. داستان پیر مرد
    توسط مو طلایی در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه 11 تیر 90, 08:53
  5. نقش پیاده روی در از بین بردن فشار روانی ( استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 14 اسفند 87, 01:22

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.