با سلام
من یک پسر 22 ساله هستم که مدتی هست ( 4 - 5 سالی میشه ) به یک دختر علاقه مند شدم ، علاقه ی من به این دختر خیلی زیاد بود و هست ، اما علاقه ی من زمانی شروع شد و اوج گرفت که من آینده ی مشخصی نداشتم ، در حال تحصیل بودم ( دبیرستان - پیش دانشگاهی ) و وضع اقتصادی ویژه ای هم نداشتم ! ، به همین دلیل احساس کردم که دستم خالی هست و نمی تونم انتظار داشته باشم که اون پیشنهاد من رو قبول کنه ، به علاوه من نمی خواستم فقط با ایشون دوست باشم ، به مسائل مهم تری فکر می کردم ، همین باعث شده بود که صبورتر باشم و برای شروع رابطه عجله نکنم ، تا هم وضع بهتری پیدا کنم و هم شناخت بیشتری ...
البته من ایشون رو از بچگی می شناسم ( تقریبا همسایه بودیم ) ، خانوادشون رو هم می شناسم ، خانواده ی ایشون بسیار سالم و خوب هستن
خوشبختانه شرایط برای من خوب پیش رفت ، در زمینه ی کامپیوتر فعالیت زیادی داشتم ، برنامه نویسی کامپیوتر رو در حد خوبی یاد گرفتم و در حال حاضر که دانشجو هستم ، در کنار تحصیل شغل برنامه نویسی رو هم دنبال میکنم و درآمد خوبی هم داشتم و دارم و به زودی یک شرکت هم ثبت خواهم کرد ، می خوام بگم که آینده ی شغلی مناسبی می تونم داشته باشم
در کنار فعالیت در زمینه ی کامپیوتر در درس هم تقریبا موفق بودم و در حال حاضر دانشجوی رشته ی برق توی دانشگاه سراسری هستم ( یکی از دانشگاه های خوب کشور )
الآن احساس می کنم هم تحصیلات خوبی دارم و هم شغل مناسبی و هم شدیدا به این دختر علاقه مندم و حاضرم کارهای زیادی براش انجام بدم
در تمام این چند سالی که صبر کردم ، تا به حال با هیچ دختری رابطه نداشتم و با اطمینان می تونم بگم که به هیچ دختری غیر از ایشون فکر هم نکردم و همیشه منتظر لحظه ای برای شروع ارتباط با ایشون بودم ، به خاطر علاقه ی زیاد احساس می کردم که اگر به کس دیگه ای فکر کنم لیاقت ارتباط با ایشون رو ندارم
این نکته رو هم اضافه کنم که حدود چند سالی هست که ما محل زندگیمون رو تغییر دادیم و دیگه همسایه نیستیم ، این موضوع باعث شده که در این چند سال خیلی کم همدیگه رو ببینیم ، من در اوایل علاقه مندیم سعی کردم این علاقه رو نشون بدم اما جرات نمی کردم پیشنهاد جدی ای مطرح کنم ، اما به هر حال کاری کردم که ایشون متوجه علاقه ی من شدند اما چون من سعی نکردم موضوع رو جدی کنم این علاقه یک طرفه موند و برای ایشون ارزش زیادی پیدا نکرد
من رابطه های دوستی رو خیلی کم ارزش می دونم ، برای کسی که دوستش دارم ، احترام بسیار زیادی قائلم ، به خاطر همین صبر کردم
مشکل بزرگی که فکرم رو مشغول کرده اینه که من به تازگی متوجه شدم که ایشون با یک پسر رابطه ی دوستی داره ، من به تازگی و بعد از تحمل مشکلات فراوان تونستم با خودشون صحبت کنم و خواستم وضعیت خودم رو بهشون بگم ، ایشون می دونست که من بهش علاقه دارم ولی همونطور که گفتم من زیاد قضیه رو جدی نکرده بودم
توی ملاقاتی که ما با هم داشتیم ، من سعی کردم از خودم بهش بگم و اینکه چقدر بهش علاقه دارم ، اما وقتی مطمئن شدم که با پسری دوست هست واقعا تاثیر بدی روم گذاشت ، با این حال می دونم که ایشون به من علاقه مند شده ، اما سئوالات زیادی ذهنم رو مشغول کرده !
نمی دونم از چه زمانی با اون پسر رابطه داره اما می دونم که این رابطه عمیق نیست ( اطمینان دارم ، خودم رو گول نمی زنم ! )
من توی اون ملاقات سعی کردم خیلی راحت هرچی توی دلم هست بهشون بگم ، میزان علاقم ، و اینکه چه فکرهایی توی ذهنم هست ، ایشون رشته ی تحصیلیشون کامپیوتر هست ، بهشون پیشنهاد همکاری توی شرکت خودم رو دادم و یک سری مسائل دیگه ، اما سعی کردم از ازدواج و مسائل مربوط به اون حرفی نزنم
با تمام این توضیحات و حرفهایی که بینمون رد و بدل شد ، ایشون گفتن که در حال حاضر از زندگیشون راضی هستن و نمی تونن به دوست پسر فعلیشون خیانت کنن ( نوشتن این جملات هم من رو آزاد میده ! )
من هم راضی به خیانت نیستم ، دوست دارم رابطشون هرچه زودتر تموم بشه ، مطمئنم که اگر این رابطه به هر دلیلی پایان پیدا کنه ، ایشون به کسی غیر از من رجوع نخواهد کرد
اما نمی خوام فکری از اون پسر توی ذهنش باقی بمونه
نمی دونم باید چی کار کنم ، فکرم به شدت مشغوله ، هم روی تحصیل و هم روی کارم تاثیر گذاشته ، من اون پسر رو نمی شناسم اما پسرها رو می شناسم ! ، نمی خوام بدون اطلاع قضاوت کنم اما دوستی رو رابطه ی کاملا سالمی نمی دونم و این من رو خیلی نگران کرده ...
نمی دونم باید قضیه رو جدی تر کنم یا اینکه بهش وقت بدم تا خودش تصمیم بگیره ؟
می ترسم که من رو انتخاب نکنه ، اما مطئمنم که من توی ذهنش هستم ، نگاهش و استرسش موقع صحبت کردن با من و خیلی مسائل دیگه من رو مطئمن کرده که ایشون به من علاقه دارن ، ولی هیچ تضمینی نمی تونم به خودم بدم که ایشون دوست پسر فعلیشون رو کاملا ترک کنه و ما با هم رابطه داشته باشیم
آدمی نیستم که بخوام با زبون بازی و تحریک کردن ، اون رو به خودم جذب کنم و از اون پسر دورش کنم ، می خوام شروع رابطه ی ما کاملا داوطلبانه باشه ، اما شدیدا نگرانم که موفق نشم ، چون دقیقا عمق رابطه ی بین اونها رو نمی دونم
به خاطر همین من توی اون ملاقات سعی نکردم شماره ی تماسش رو ازش بگیرم ولی شماره ی خودم رو بهش دادم ( البته ایشون اولش شماره رو نمی گرفت و می گفت که فعلا نمی تونم رابطه ی دیگه ای داشته باشم و به کسی خیانت کنم )
به هر حال تونستم شمارم رو بهش بدم ، اما شدیدا تردید دارم ، هم دوست دارم هرچه زودتر باهام تماس بگیره و هم دوست ندارم به همین راحتی برای گذشتن از رابطه ی فعلیش تمایل نشون بده ! ، این من رو برای آینده نگران می کنه
تا الان انتظار کشیدم که راهی برای صحبت کردن باهاش پیدا کنم و الآن باید انتظار بکشم که باهام تماس بگیره ! ، دوران خوبی رو سپری نمی کنم
همیشه سعی کردم که قضیه رو از حالت احساسی خارج کنم و به صورت منطقی دنبالش کنم ، آدم احساسی ای نیستم و معمولا منطقی برخورد می کنم اما نگرانی و انتظار توانایی تصمیم درست رو ازم گرفته
به عنوان نکات پایانی بگم که ایشون همسن بنده هستن ( احتمالا چند ماه از من کوچکتر هستن )
چون خودم رابطه با کسی نداشتم و اعتقاد دارم که داشتن رابطه ی دوستی عشق در ازدواج رو کمرنگ می کنه به خاطر همین رابطه ی دوستی فعلی ایشون به شدت من رو آزاد میده ، اما اگر مطمئن بشم که ایشون کاملا ارتباط قبلیش رو قطع کرده ، می تونم با خودم کنار بیام
باز هم تاکید می کنم که علاقه ی بسیار زیادی به ایشون دارم و حاضرم کارهای بزرگی براشون بکنم ، اما فعلا انگیزم رو تا حدودی از دست دادم
لطفا راهنماییم کنید که باید چی کار کنم ، صبر کنم یا اینکه اقدامات جدی تری انجام بدم ؟ ، من همه شرایط برای جذب کردن ایشون رو دارم و مطمئنم که می تونم زندگی ای که می خواد رو براش بسازم ، این جملات رو از روی احساسات نمی گم ، وضعیت فعلی خودم رو می دونم
اگر موردی رو باید ذکر می کردم که نکردم بگید
پیشاپیش ممنون و شدیدا منتظرم ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)