به نام خدایی که عشق را آفرید
سلام به همه مدیران و اعضای سایت همدردی
می خوام داستان زندگی ام رو واستون بگم تا شاید یه کمکی به من بکنین !
من پسری 22 ساله ام !
خانواده مذهبی دارم !
خودمم اهل نماز و روزه ام !
حدود 4 سال پیش دختری رو توی کوچمون دیدم و برای اولین بار عاشق شدم ، نه اینکه فکر کنید که با یه نگاه عاشق شدم ! نه اولا خانواده اون دختر آدمهای مذهبی و خوبی هستند و خود دختر ، یه دختر نجیب و پاکی هست !

به خدا و کتاب مقدسش قرآن قسم میخورم که عشق من از روی هوا و هوس نیست ، آخه بعضی ها میگن که عشق پسرها از روی هوا و هوس هست !

اوایل کنکور کاردانی بود ، بطوری که هنگام درس خواندن به اون دختر فکر می کردم و اونو توی ذهنم تجسم می کردم با یه زندگانی خوب که این بهم یه قدرتی میداد که بتون درسهامو خوب بخونم و بالاخره تو کنکور قبول شدم که البته قبول شدنمو مدیون اون دختر میدونم !

میدونستم که اون دختره هم منو دوست داره چون از حرکاتش میشد فهمید و یه روزی مادرش دم در خونمون اومد و از من خواست که کتابهای کنکورمو به اون دختر بدم و میدونستم که خودش عمدا مادرشو فرستاده !

تا اینکه یه روزی یه کارت عروسی از طرف خانواده اونا واسمون اومد که من احمق فکر می کردم مال اون دختره و بعد از بی محلی به اون دختر دیگه اون دختر رو ندیدم !

یه روزی فهمیدم که بابا اشتباه می کردم و اون دختره اصلا ازدواج نکرده !

حالا بعد از 4 سال فکر اون دختره دوباره ذهنمو مشغول کرده و بعضی وقت ها که می بینمش یاد اون روزها می افتم و قبلم تند تند میزنه !

حالا به نظر شما چیکار کنم !

از یه طرف خودمو واسه کنکور ارشد آماده می کنم !
از طرفی اصلا موقعیت ازدواج ندارم (شغل و ...)
فقط تو رو خدا زودتر بهم کمک کنید !
به خدا و کتاب مقدسش قرآن قسم میخورم که عشق من از روی هوا و هوس نیست ، آخه بعضی ها میگن که عشق پسرها از روی هوا و هوس هست !


البته اینم بگم که قصد من فقط ازدواجه !