سلام

پدرم داره در مياد به خدا دارم خل ميشم

تا با شوهرم خوبم و ميگيم ميخنديم نميدونم خودم چشم ميزنم ميگم
آخ تا ميگم بهتر شد فرداش يه دعوا يا بحثي پيش مياد اصلا به نفس تازه شدن نميرسه
چيكار كنم دارم ميميرم

خيلي دارم ديوونه ميشم
دو تا بچه دارم خونه ام هم هر كاري ميكنم تميز بشه نميشه ميخوام لاغر كنم نميشه

به خدا هر كي جاي من بود و بلاهايي كه شوهرش سر چاقي سرش درمياورد تا الان حسابی لاغر شده بود

حالا اينا هيچي يه نفس راحت ندارم نميتونم بكشم
يه روز عالي دو روز قهر يك روز دعوا سه روز خوب يك هفته خوب يك هفته بد

اي خدا
شماها بگيد من چيكار كنم
افسار زندگی از دستم در رفته

لحظه اي مي آيد و دنيا به كامم

لحظه اي مي آيد و برزخ به نامم

لحظه اي گريانم و اندر عذابم

لحظه اي خندانم و اندر شتابم

لحظه اي ساكن مثال دشت سردم

لحظه اي طوفان به اوج كوه دردم

لحظه اي شيرين تر از لبهاي شيرين

لحظه اي غمگين تر از غمهاي ديرين

لحظه اي آكنده از حزن و حزينم

لحظه اي سرشار شور و عندليبم

اين خوشي يا نا خوشي آني نگر

سرد و گرم زندگي فاني نگر