نیلوفر عزیز
همین که بیدار شدی و خودتو بیرون کشیدی و پشیمان شدی و حتی باورت نمیشه تو بوده باشی را فکر می کنی از کجا آوردی ؟؟؟؟!!!!
با اطمینان بهت میگم ، این یعنی دستگیری خدا ، یعنی خدا تو را میخواهد و بیرونت کشید ، حالا میشه از این خدا و بخشش ناامید بود ؟؟!!
می دونم عزیزم که درد تو از این که بخشیده نشی نیست ، از شرم و خجالتیه که به درگاهش داری ، این شرم و حیاء خوبه و حفظش کن چون میتونه باعث هوشیاری مدام باشه . حتی بهت میگم برو به سمتی که این شرم از خدا را ارتقاء ببخشی و ...... احساس ناامیدی از فضل و رحمت خدا را از خود دور کن ، اما شرمت را حفظ کن .
عزیزم از این ماجرا درس زیبایی می تونی بگیری و اونم اینه که دریابی که دنبال زیبایی و آرامش در بیرون از خودت و نزد غیر معبود یگانه گشتن ، جز در پی سراب بودن نیست . آنچه عطشت را با غرق محبت کردنت فرو می نشاند در درون خودته ، پیداش کن و باهاش مأنوس شو ، هرچه بیشتر باهاش پیوند بخوری دیگه جایی نیست که بی او نباشی و درد و آلام حقیقی تو تنها در اوقاتیست که بی اویی و ورد زبانت می شود :
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود *** داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
و چنان زار و نزار عشقبازی با اویی و غرق حال شکر
که اوقات خوشی و ناخوشیت فقط کافیه بدانی
او با توست دیگر درد و رنج نمی شناسی
و حتی بر ابتلائات از سوی او هم شکر می کنی :
وفایت با جفایت هر دو نیکوست *** تفاوت کی کند چون دارمت دوست
و حتی در اوج ناملایمات فقط کافیست از او دور نباشی و سعی کنی آنگونه که او می خواهد باشی :
مستی عشقم چو آید درد نشناسم *** همنشین باگل و بی باک از غم خارم
وقتی مآنوس با لطف و رحمت و محبت مسحور کننده اون باشی خار رنجهای دنیا غم جانکاهت نخواهد شد :
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم *** سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
او با توست ، همیشه و همه جا ، کافیه اینو درک کنی ، ببینی ، و تو هم محکم بخواهی که با او باشی .
و .....................
حکایت این سخن همچنان باقیست [/color]







نميدونم چيكار كنم ؟




علاقه مندی ها (Bookmarks)