من احساس می کنم که شما هم دچار احساس دوست داشتن شدیده اید! می دونید چی می خوام بگم! یه روزی بود که شما می گفتید: برام مهم نیست، چون دوستش ندارم! چون از اول قرار نبود که این زندگی تبدیل بشه به ما شدن! و یه احساس غرور و بزرگ منشی خاصی داشتید! اما امروز نمی دونم چه اتفاق بزرگ روحی در شما به وجود اومده که اینقدر خواستار توجه و احترام و محبتی مردی شدید که یه روزی خیلی ساده به خاطر اینکه نمی تونست از یه حدی بیشتر فعال باشه می خواستید ازش جدا شدید؟!
من احساس می کنم که خود شما دچار مشکل شدید نه همسرم! من فکر می کنم که تغییراتی در فکر و ذهن و اندیشه ی خود شما به وجود اومده باشه که این گونه شدید؟ درسته!که همه ی خانوم ها چه از جنس موفق، چه از جنس تنها یک زن نیاز به مراقبت و توجه و احترام دارند و قلبا خواستار اون، اما تا اون جایی که من از شما شناخت پیدا کرده بودم، فکر می کردم این مرد اصلا برای شما ارزشی نداشت که بخواهید خواهان توجهات ایشون باشید اما امروز! نمی خوام بگم که این خوب بود یا بد! یا الان خوبه یا بد! می خوام بدونم چی شده! چه اتفاقی توی این زندگی و در طول این تقریبا 6 ماه افتاده که شما در وجود خودتون احساس ضعف و ناتوانی میکنید؟
لطفا از حالات روحی خودتون بیشتر توضیح بدید!
از اینکه یه کم صریح با شما صحبت کردم معذرت میخوام.







علاقه مندی ها (Bookmarks)