[align=justify]سلام بر همه دوستان گل
امروز سر کلاس بودم یکی از دانشجوها داشت سمینار میداد یک واژه رو به طرز بسیار خنده داری غلط میگفتو متاسفانه اون واژه توی همه اسلایداش بود و دائم تکرار میکرد من از طرفی به اون واژه و نحوه بیانش خندم گرفته بود و از طرفی یاد یک همکلاسیم که تو دوره کارشناسی داشتم افتاده بودم در مورد همکلاسیم کارش به این شکل بود که یکبار به دوستش سپرده بود برای سمینارش موضوع و اسلاید تهیه کنه و دقیقا قبل ارائه سمینار از شهرشون اومد و اصلا موضوع سمینا رو هم نمیدونست بیچاره وسط اسلایدا گم شده بود و دوستش هم که کلی برای اسلایدها effect گذاشته بود و اون آقاهه گیج تر شده بود خلاصه ارائه اش خیلی خنده دار بود و دو ساعتی همه بهش خندیدند[/align]
خلاصه من امروز سر ارائه این دانشجو به یاد اون روز افتاد و حس نیاز به خنده از نوع بسیار شدید و غیر قابل کنترل رو داشتم هر کار کردم با یک لبخند ساده این حس رو کنترل کنم و از حالت جدی درنیام نشد که نشد
در کلاس هم آخر کلاس بود و نمیشد برم بیرون چون خندم رو همه میدیدند
خلاصه خنده هه دست از سر من برنداشت و شروع کردم به خندهو بقیه دانشجوها هم ادامه دادند و کلاس کلا رفت تو هوا
خلاصه که من مثلا مدرس این درس بودم و باید دانشجوها رو کنترل میکردم یکی نبود منو کنترل کنه
چه کار کنم هر کار کردم نشد که نشد
البته آخرش توضیح دادم که به خاطر یک خاطره من خنده ام گرفت ولی اگه میشد از اول جدی میبودم بهتر بود به هرحال گذشت دیگه








و متاسفانه اون واژه توی همه اسلایداش بود و دائم تکرار میکرد من از طرفی به اون واژه و نحوه بیانش خندم گرفته بود و از طرفی یاد یک همکلاسیم که تو دوره کارشناسی داشتم افتاده بودم در مورد همکلاسیم کارش به این شکل بود که یکبار به دوستش سپرده بود برای سمینارش موضوع و اسلاید تهیه کنه و دقیقا قبل ارائه سمینار از شهرشون اومد و اصلا موضوع سمینا رو هم نمیدونست بیچاره وسط اسلایدا گم شده بود و دوستش هم که کلی برای اسلایدها effect گذاشته بود و اون آقاهه گیج تر شده بود خلاصه ارائه اش خیلی خنده دار بود و دو ساعتی همه بهش خندیدند[/align]
و بقیه دانشجوها هم ادامه دادند و کلاس کلا رفت تو هوا

از بس کم میاد من چشمام سراب می بینه رویای صداقت رو اشتباهی فکر میکنم بالهای صداقته
کلی بهش دلداری دادم روحیه دادم ..از بعداز ظهر تا الان به شهرداری که خیابون یخ زده رو ول کرده و اون خانم که ترمز زد گیر داده بود غر می زد ........منم همراهیش می کردم هی میگفتم آدمم درست رانندگی کنه بازم شرایط خطر آفرین هستن و .....
)رفته واین دوستش هم در به در دنبال کاروان تا بهشون برسه.خانومش به من زنگید و شماره سیمکارتی که شوهرش خریده رو گفت بدم همسرمتا باهاش تماس بگیره بگه کجان .همسرم فکرش مونده پیشش و ما هم دچار عذاب وجدان شدیم.



علاقه مندی ها (Bookmarks)