سلام
امشب زیاد سرحال و میزون نبودم . از اون مدل دل گرفتنهایی که گاهی پیش میاد. تصمیم گرفتم زنگ بزنم به یکی از دوستای قدیمی. یکی از بچه های مدرسه که اون موقع ها خیلی باهم دوست بودیم. راستشو بخواین حرفامون اونجوری که خیال می کردم پیش نرفت. خیلی زودتر از اونکه فکرشو می کردم حرفام تموم شد و دیگه نمی دونستم چی بگم. نمی دونم هر کدوم چند بار گفتیم: " خب دیگه چه خبر؟" نه که حرف نداشته باشم شاید برعکس اینقدر حرف داشتم که نمی دونستم از کجا بگم. ولی نمی شد شروع کرد نمی دونم چرا . با اینکه هردو کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم (الکی و ادا نبود واقعی بود) ولی نمی دونم چرا بازم جو سنگین بود.
یکم از درس و دانشگاه گفتیم و یکم سراغ دوستای قدیمیو گرفتیم. از اینکه سر کار می ری یا نه؟ . از مامان اینا چه خبر؟ و از این حرفا. پرسید عروس نشدی و وقتی گفتم نه . گفت با کسی هم نیستی؟ گفتم: "کسی دیگه کیه؟ نه بابا." خندید که: "برو خودتو مسخره کن!..." ای بابا یعنی اینقدر این جواب مسخره شده؟!
گوشی رو که گذاشتم دیدم از دلتنگیم کم نشده. شاید تقصیر خودم بود که تمام مدت صحبتمون داشتم دنبال حس گذشته می گشتم, آدمای گذشته, طرز فکرای گذشته.
زنگ زدن به دوستای قدیمی خیلی خوبه حتی خداییش آدم خوشحال هم می شه ولی اگه قبلش خیلی پیش خودش به خاطرات گذشته و دوستیشون فکر کرده باشه شاید مثل من بخوره توی ذوقش چون دیگه هیچی مثل قبل نیست!
حالا من واسه چی دارم اینارو اینجا می گم معلوم نیست. آها خب اینجا حال و احواله دیگه. این بود حال و احوال امشب من!
شما خوبین؟
هه هه فکر کنم اینجا دیگه کسی منو نمی شناسه. :)






پاسخ با نقل قول
اینا حرف من نبودااااا.اون خواننده بد صداهه هستا.متین دو حنجره،یکی از آهنگاش اینه 




کردم و انداختم به زمانی نامعلوم در آینده که فرصت بیشتری برای دیدن هم داشته باشیم! (خودمونیش این میشه که پیچوندم! :))

خوشحالم که کار مناسب پیدا کردی و خوبه حالت. انشالا که بیشتر بیای تالار برای 

علاقه مندی ها (Bookmarks)