به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 15 نخستنخست ... 456789101112131415 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 144
  1. #131
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 25 خرداد 92 [ 12:49]
    تاریخ عضویت
    1392-1-19
    نوشته ها
    20
    امتیاز
    47
    سطح
    1
    Points: 47, Level: 1
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    تشکرها
    0

    تشکرشده 21 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط baharr نمایش پست ها
    شوهر من حتی وقتی منطقی هم باش حرف میزنم. ناراحت میشه و برا اینکه کم نیاره به اشتباهاتی که تو چند ماه پیش و گذشته مرتکب شدم اشاره میکنه. ینی به نقطه ضعف های من اشاره میکنه. در حالی که هیچ ربطی به موضوع نداره. فقط میخات از اشتباهاتش فرار کنه این کارو میکنه. یا مثلا بعدش دنبال این میگرده که یه چیزی پیدا کنه ازم ایراد بگیره.
    سلام
    كار درستي نيست كار ايشون
    اما به نظرم وقتي ايراد شما رو ميگه اونم زماني كه شما بهش ايرادشو متذكر شديد
    بهترين كار اينه كه ازش بخاطر انجام اون كار كه از نظر ايشون ايراد بوده عذر بخواهيد
    مثلا شما بهش مي گيد فلان كارت زشت بود و... اونم سريع مي گرده دنبال ايراد هاتون
    اين يه ناهنجاري هست كه همسرتون بهش دچاره و اون نداشتن روحيه انتقاد پذيريه
    راه حل
    بهشون نشون بديد وقتي از كسي ايراد مي گيرن و ايراد منطقي و در زمان صحيح بيان ميشه رفتار چطور باشه
    مثلا اگه از شما ايراد گرفتم
    ازشون عذر بخواهيد و بگيد به نظر شما چي كار كنم تا ديگه تكرارش نكنم
    و خيلي كارهاي ديگه كه با هنر خودتون مي تونيد انجام بديد


    نقل قول نوشته اصلی توسط barani نمایش پست ها
    با سلام
    یه سئوال داشتم
    شما تو نوشته هاتون به این نکته اشاره کردین که شخصی که عزت نفس و اعتماد به نفس کافی نداره نمی تونه جرات مند باشه
    من اعتماد به نفسم کمه از انجام خیلی از کارها بیخودی میترسم نمونه اش ادامه زندگی مشترک تا 6 سال و همون چرخه معیوب که من جرات طلاق رو نداشتم
    لطفا اگه منبعی یا تاپیکی واسه بالا بردن اعتماد به نفس دارید ممنون میشم بهم معرفی کنید
    ببخشید یه نکته رو فراموش کردم من خودم رو دوست ندارم و هیچ چیز خاصی در وجود خودم نمیبینم که بخوام بهش افتخار کنم
    ممنون میشم راهنماییم کنید
    اولين گام جهت بالا بردن اعتماد به نفس
    دوست داشتن خودتونه
    نيازي نيست به خودتون افتخار كنيد
    كافيه افتخار آفريني كنيد
    ارتباط قوي و صميمي بين خودتون و خدا ايجاد كنيد
    با برنامه و با هدف زندگي كنيد
    با اراده گام برداريد
    نسبت به خودتون احساس كرامت كنيد
    كم كم و با حوصله پيش بريد
    خودتونو دوست داشته باشيد

  2. #132
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اسفند 92 [ 09:57]
    تاریخ عضویت
    1392-1-31
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    1,090
    سطح
    17
    Points: 1,090, Level: 17
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 158 در 82 پست

    Rep Power
    27
    Array
    آنی عزیز من دقیقا همین مشکل رو با شوهرم دارم اگه می شه یه مثال میزنی که بدونم اگر بخوام با شوهرم مخالفت کنم چه طوری باید باهاش صحبت کنم که هم احترام آمیز باشه و هم بتونم انتقاد ازش بکنم

  3. #133
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اسفند 92 [ 09:57]
    تاریخ عضویت
    1392-1-31
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    1,090
    سطح
    17
    Points: 1,090, Level: 17
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 158 در 82 پست

    Rep Power
    27
    Array
    آنی عزیز منم دقیقا همین مشکلو دارم میشه واسم یه مثال بزنی اگه بخوام از شوهرم انتقاد کنم چطور باید بهش بگم که احترام آمیز باشه و اختلافی بینمون پیش نیاد:confused::confused::confused:

  4. #134
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 شهریور 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1391-12-10
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    4,080
    سطح
    40
    Points: 4,080, Level: 40
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 70
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    161

    تشکرشده 167 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام به همه ی دوستان و مشاوران تالار
    اقای sci و خانم انی اگه امکان داره به تاپیک من سر بزنید خیلی با خودم و زندگی و افکارم دچار مشکل شدم

    http://www.hamdardi.net/thread27939-4.html

    پیشاپیش از لطفتون سپاسگذارم

  5. #135
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    جهت به روز رسانی!
    واقعا تاپیک مفید و عالی هست!
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  6. 3 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (پنجشنبه 14 شهریور 92), sci (پنجشنبه 14 شهریور 92), shapoor (پنجشنبه 14 شهریور 92)

  7. #136
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 17 آبان 92 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1392-6-15
    نوشته ها
    21
    امتیاز
    196
    سطح
    3
    Points: 196, Level: 3
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points31 days registered
    تشکرها
    10

    تشکرشده 26 در 10 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    0
    Array
    آقایci خیلی درست گفتن ...من و همسرم هردو منفعلیم و این انفعال نمیزاره از زندگی لذت ببریم ..از اول این ظوری نبود از بس همو مقصر دونستیم تو اشتباهات زندگیمون و انگشت اشاره اتهام به سمت هم گرفتیم آخرش اینطوری شد....من دارم سعی میکنم جراتمندانه رفتار کنم..ولی نمیدونم باید چطور ایشون هم تعغیر کنه؟باید چیکار کنم؟البته اون تو حالت منفعل -پرخاشگر هست معمولاو منم همینطوری بودم ولی همسرم به سرعت رفتارهای پرخاشگرانه منو با عکس العملای شدید تغییر داد و یه جورایی شدم منفعل-افسرده و دیگه جرات پرخاشگری نداشتم ..تااااا الان که میخوام واقعا عوض شم و اونم تغییر کنه ....

  8. کاربر روبرو از پست مفید خاطره مهتابی تشکرکرده است .

    sci (پنجشنبه 21 شهریور 92)

  9. #137
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 03 مهر 94 [ 16:31]
    تاریخ عضویت
    1391-10-27
    نوشته ها
    991
    امتیاز
    7,073
    سطح
    55
    Points: 7,073, Level: 55
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,771

    تشکرشده 1,881 در 749 پست

    Rep Power
    114
    Array
    تاپیک بسیار سودمند در خصوص آموزش عملی جرات مند بودن (مصاحبه تخصصی جناب sci با خانم she)
    در این تاپیک به همراه مثال های فراوان ، انواع شناسایی حقوق فردی ، نحوه درخواست ، شرایط درخواست ، نحوه بیان جراتمندانه و .... آموزش داده شده است.
    با تشکر از جناب sci

    http://www.hamdardi.net/thread-29971.html

  10. 3 کاربر از پست مفید asemani تشکرکرده اند .

    ammin (دوشنبه 13 آبان 92), sci (پنجشنبه 21 شهریور 92), shapoor (جمعه 22 شهریور 92)

  11. #138
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام دوستان.
    من خیلی وقته از همدردی کمک میگیرم.اما الان یه دو هفته ای میشه که با بحث جراتمند بودن و تاپیکهای مربوطش اشنا شدم.
    دوستان من نیاز به تصمیم جراتمندانه دارم.اما خیلی تازه کارم.نمیدونم کارم درسته یا نه؟میشه کمک کنید.
    من و همسرم 20 و 22 سالمونه. و دو ساله نامزدیم.مثه همه اتفاقای بدی که بین خیلی عروس و دومادا و خونواده هاشون میفته واسه مام افتاد.تصمیم گرفتیم با خونواد ه ها قطع رابطه کنیم.فقط تو این یه سال نامزدم میومد اتاق خوابم که تو یه طبقه جداس میخوابید و میرفت.تا اینکه چند وقت پیش خونوادم بهش گفتن دیگه نیا تا رفتارتو اصلاح نکردی.
    نامزدمم منو تحت فشار گذاشت باید بیای باهم بری هتل.با مشورت با اقای sciزیر بار نرفتم.حالا میگه یا میای خونمون یا میای خونه باغ یا خونه خواهرم یا....باهام میخوابی اگه نه من ادم گرمیم و بهت خیانت میکنم اخه خسته شدم بس که منت تورو کشیدم.منم والا جو جراتمندی گرفتتم و گفتم این راهش نیست و نمیام که نمیام.اون میگه تو به خاطر خونوادت داری به من ظلم میکنی و اونا باید بیان ازم معذرت بخوان.منم میگم باید رفتارمون با خونواد ها اصلاح کنیم و بهشون احترام بذاریم.راهش اینه .نه اینکه بگردیم دنبال اتاق های خالی مردم و جاشیم توش.
    دیشب حرف اخرو زدم و اونم حرف اخرو زد.
    دوستان من دارم اشتباه میکنم؟
    خیلی نگرانم.امروز خیلی باهام بداخلاق بود حتی از ظهر تا حالا بهم یه زنگم نزده.من تا حالا خیلی کم دیدم با من اینجوری تا کنه.نگرانم.عذاب وجدان دارم.
    چیکار کنم/وظیفه من چیه الان؟تصمیم درست الان واسه ما که نامزدیم چیه؟؟
    من تازه کارمو تا بیام راه بیفتم میترسم دیر شه و همه چی خرابتر شه.رومم نمیشه دیگه وقت اقای sciرو با پیغامام بگیرم.کمکم کنید

    - - - Updated - - -

    سلام دوستان.
    من خیلی وقته از همدردی کمک میگیرم.اما الان یه دو هفته ای میشه که با بحث جراتمند بودن و تاپیکهای مربوطش اشنا شدم.
    دوستان من نیاز به تصمیم جراتمندانه دارم.اما خیلی تازه کارم.نمیدونم کارم درسته یا نه؟میشه کمک کنید.
    من و همسرم 20 و 22 سالمونه. و دو ساله نامزدیم.مثه همه اتفاقای بدی که بین خیلی عروس و دومادا و خونواده هاشون میفته واسه مام افتاد.تصمیم گرفتیم با خونواد ه ها قطع رابطه کنیم.فقط تو این یه سال نامزدم میومد اتاق خوابم که تو یه طبقه جداس میخوابید و میرفت.تا اینکه چند وقت پیش خونوادم بهش گفتن دیگه نیا تا رفتارتو اصلاح نکردی.
    نامزدمم منو تحت فشار گذاشت باید بیای باهم بری هتل.با مشورت با اقای sciزیر بار نرفتم.حالا میگه یا میای خونمون یا میای خونه باغ یا خونه خواهرم یا....باهام میخوابی اگه نه من ادم گرمیم و بهت خیانت میکنم اخه خسته شدم بس که منت تورو کشیدم.منم والا جو جراتمندی گرفتتم و گفتم این راهش نیست و نمیام که نمیام.اون میگه تو به خاطر خونوادت داری به من ظلم میکنی و اونا باید بیان ازم معذرت بخوان.منم میگم باید رفتارمون با خونواد ها اصلاح کنیم و بهشون احترام بذاریم.راهش اینه .نه اینکه بگردیم دنبال اتاق های خالی مردم و جاشیم توش.
    دیشب حرف اخرو زدم و اونم حرف اخرو زد.
    دوستان من دارم اشتباه میکنم؟
    خیلی نگرانم.امروز خیلی باهام بداخلاق بود حتی از ظهر تا حالا بهم یه زنگم نزده.من تا حالا خیلی کم دیدم با من اینجوری تا کنه.نگرانم.عذاب وجدان دارم.
    چیکار کنم/وظیفه من چیه الان؟تصمیم درست الان واسه ما که نامزدیم چیه؟؟
    من تازه کارمو تا بیام راه بیفتم میترسم دیر شه و همه چی خرابتر شه.رومم نمیشه دیگه وقت اقای sciرو با پیغامام بگیرم.کمکم کنید

  12. #139
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام.من باهاهش صحبت کردمو دلیل رفتارشو ازش پرسیدم.(خواستم جراتمند باشم و مشکلمو طرح کنم).اخه تاحالا ندیدم باهام.اینجوری باشه.حتی تو بدترین شرایط.
    اونم گف تو دلمو شکوندی.من به عنوان یه مرد چیزی که حققم بودوازت خواستم تو هربار رومو زمین انداختی.چون برات بی ارزشم.گف دیگه ازت نمخوام پیشم بخوابی.دیگه هیچ ازت نمیخوام.فقط میتونم از خدا بخوام مواظبم باشه.(معمولا ازین حرفا نمیزنه.اگه بزنه ام پاش میمونه)
    چند ساعت بعد من یه اس با این متن بهش دادم:(کلی ام زور زدم حقوقمون توش رعایت شه)
    "اگه خواستی فردا بریم خونه باغ.هنوزم میگم این راهش نیست.اما میخوام باز تو خوشحال باشی.اگه خواستی بریم خ بده.اگه ام نه من واقعا ناراحت نمیشم اما اصن ج نده این اسو."
    اونم ج ندااااد.(اصن همجین ادمی نبووووود!)
    بچه ها من خیلی ضعیفم.الان از وقتی این جریان پیش اومده به طور ناجوری بهم ریختم.
    من هزاران بار تصمیم گرفتمبه خاطر رفتارای خودشو خونوادش بذارم همه جی ت شه اما نتونستم.چون واقعا دوسش دارم.رفتار من با اون از سر دوس داشتن نه افعال.انجام دادن اون تمرینا با همه واسم راحته اما هروق نوبت اون میشه....
    میبینید؟زندگی اصن به من فرصت جراتمند بودن نمیده.چون زندگی من تو یه بحرانه و هر لحظه نیاز به تصمیم جدید داره.که هر دفعه ام گند میزنم.رفتا جراتمندانه با تصمیم جراتمندانه فرق داره.اصن من نمیخوام و بلد نیستم و شرایط جراتمندی ندارم..انقد غرورمو جلو شوهرم شکستم راحتترین راه واسم التماس کردن شده.


    همیشه میگف"حواست باشه.اونی که زود میرنجه و میره زودم برمیگرده اما اونی که دیر میرنجه و میره دیگه برنمیگرده.".نکنه وقت رفتنش رسیده؟
    از خودم خسته شدم.احساس میکنم خدا هزارتا فرصت بهم داد و من هر دفه خرابش کردمو گذاشتم واسه دفه بعد که درسش کنم.

    اصن اصن طاقت این رفتارشو ندارم.با همه بدی هاش.اما دوسش دارم.شاید اقتضای سنمه.نمیدونم.دوستان میشه راهنمایی بدین؟
    اینا احساس منه:عذاب وجدن-ترس از از دست دادن-غرور له شده-نفرت از خودم و اکثر دور و وریام-هیچ راهکاری ندارم چون دارم رفتار جدید و خطرناکی میبینم به نظرم.



    - - - Updated - - -

    سلام.من باهاهش صحبت کردمو دلیل رفتارشو ازش پرسیدم.(خواستم جراتمند باشم و مشکلمو طرح کنم).اخه تاحالا ندیدم باهام.اینجوری باشه.حتی تو بدترین شرایط.
    اونم گف تو دلمو شکوندی.من به عنوان یه مرد چیزی که حققم بودوازت خواستم تو هربار رومو زمین انداختی.چون برات بی ارزشم.گف دیگه ازت نمخوام پیشم بخوابی.دیگه هیچ ازت نمیخوام.فقط میتونم از خدا بخوام مواظبم باشه.(معمولا ازین حرفا نمیزنه.اگه بزنه ام پاش میمونه)
    چند ساعت بعد من یه اس با این متن بهش دادم:(کلی ام زور زدم حقوقمون توش رعایت شه)
    "اگه خواستی فردا بریم خونه باغ.هنوزم میگم این راهش نیست.اما میخوام باز تو خوشحال باشی.اگه خواستی بریم خ بده.اگه ام نه من واقعا ناراحت نمیشم اما اصن ج نده این اسو."
    اونم ج ندااااد.(اصن همجین ادمی نبووووود!)
    بچه ها من خیلی ضعیفم.الان از وقتی این جریان پیش اومده به طور ناجوری بهم ریختم.
    من هزاران بار تصمیم گرفتمبه خاطر رفتارای خودشو خونوادش بذارم همه جی ت شه اما نتونستم.چون واقعا دوسش دارم.رفتار من با اون از سر دوس داشتن نه افعال.انجام دادن اون تمرینا با همه واسم راحته اما هروق نوبت اون میشه....
    میبینید؟زندگی اصن به من فرصت جراتمند بودن نمیده.چون زندگی من تو یه بحرانه و هر لحظه نیاز به تصمیم جدید داره.که هر دفعه ام گند میزنم.رفتا جراتمندانه با تصمیم جراتمندانه فرق داره.اصن من نمیخوام و بلد نیستم و شرایط جراتمندی ندارم..انقد غرورمو جلو شوهرم شکستم راحتترین راه واسم التماس کردن شده.


    همیشه میگف"حواست باشه.اونی که زود میرنجه و میره زودم برمیگرده اما اونی که دیر میرنجه و میره دیگه برنمیگرده.".نکنه وقت رفتنش رسیده؟
    از خودم خسته شدم.احساس میکنم خدا هزارتا فرصت بهم داد و من هر دفه خرابش کردمو گذاشتم واسه دفه بعد که درسش کنم.

    اصن اصن طاقت این رفتارشو ندارم.با همه بدی هاش.اما دوسش دارم.شاید اقتضای سنمه.نمیدونم.دوستان میشه راهنمایی بدین؟
    اینا احساس منه:عذاب وجدن-ترس از از دست دادن-غرور له شده-نفرت از خودم و اکثر دور و وریام-هیچ راهکاری ندارم چون دارم رفتار جدید و خطرناکی میبینم به نظرم.



    - - - Updated - - -

    سلام.من باهاهش صحبت کردمو دلیل رفتارشو ازش پرسیدم.(خواستم جراتمند باشم و مشکلمو طرح کنم).اخه تاحالا ندیدم باهام.اینجوری باشه.حتی تو بدترین شرایط.
    اونم گف تو دلمو شکوندی.من به عنوان یه مرد چیزی که حققم بودوازت خواستم تو هربار رومو زمین انداختی.چون برات بی ارزشم.گف دیگه ازت نمخوام پیشم بخوابی.دیگه هیچ ازت نمیخوام.فقط میتونم از خدا بخوام مواظبم باشه.(معمولا ازین حرفا نمیزنه.اگه بزنه ام پاش میمونه)
    چند ساعت بعد من یه اس با این متن بهش دادم:(کلی ام زور زدم حقوقمون توش رعایت شه)
    "اگه خواستی فردا بریم خونه باغ.هنوزم میگم این راهش نیست.اما میخوام باز تو خوشحال باشی.اگه خواستی بریم خ بده.اگه ام نه من واقعا ناراحت نمیشم اما اصن ج نده این اسو."
    اونم ج ندااااد.(اصن همجین ادمی نبووووود!)
    بچه ها من خیلی ضعیفم.الان از وقتی این جریان پیش اومده به طور ناجوری بهم ریختم.
    من هزاران بار تصمیم گرفتمبه خاطر رفتارای خودشو خونوادش بذارم همه جی ت شه اما نتونستم.چون واقعا دوسش دارم.رفتار من با اون از سر دوس داشتن نه افعال.انجام دادن اون تمرینا با همه واسم راحته اما هروق نوبت اون میشه....
    میبینید؟زندگی اصن به من فرصت جراتمند بودن نمیده.چون زندگی من تو یه بحرانه و هر لحظه نیاز به تصمیم جدید داره.که هر دفعه ام گند میزنم.رفتا جراتمندانه با تصمیم جراتمندانه فرق داره.اصن من نمیخوام و بلد نیستم و شرایط جراتمندی ندارم..انقد غرورمو جلو شوهرم شکستم راحتترین راه واسم التماس کردن شده.


    همیشه میگف"حواست باشه.اونی که زود میرنجه و میره زودم برمیگرده اما اونی که دیر میرنجه و میره دیگه برنمیگرده.".نکنه وقت رفتنش رسیده؟
    از خودم خسته شدم.احساس میکنم خدا هزارتا فرصت بهم داد و من هر دفه خرابش کردمو گذاشتم واسه دفه بعد که درسش کنم.

    اصن اصن طاقت این رفتارشو ندارم.با همه بدی هاش.اما دوسش دارم.شاید اقتضای سنمه.نمیدونم.دوستان میشه راهنمایی بدین؟
    اینا احساس منه:عذاب وجدن-ترس از از دست دادن-غرور له شده-نفرت از خودم و اکثر دور و وریام-هیچ راهکاری ندارم چون دارم رفتار جدید و خطرناکی میبینم به نظرم.
    -و فک مینم اگه جراتمند باشم این زندگی باید ت شه

  13. #140
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    دوستان لطفا کمک کنید.من هنوز کلی سوال دارم.میشه همراهیم کنید تالااقل یکم انگیزه بگیرم؟؟؟


 
صفحه 14 از 15 نخستنخست ... 456789101112131415 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.