نمیدونم زدن این حرفا درسته یا نه اما خدا کنه درست باشه.
واحد کناری خونه ما زن و شوهر جوونی بودند که تازه اومده بودن خونه جدیدشون.با خانومش کم کم دوست شدیم .بهم گفت اونقد تو اون دو تا خونه قبلیشون دعوا و سرو صدا داشتن که دیگه صابخونه ها حاضر نبودند اجارشونو بعد یه سال تمدید کنن.
همین جا هم که بودند تقریبا سروصداشون واسمون عادت شده بود. شوهرش تقریبا بیکار بود .تا اینکه یه بار شوهرش دیگه خونشون برنگشت. باورت نمیشه شیما یه سره گریه میکرد سر کارش نمیرفت رفته بود التماس شوهرشو کرده بود التماس مادر شوهرشو وحتی شاید باورت نشه رفته بود خونه عموی شوهرش که شوهرشم خیلی ازش حرف شنوی داشته اما تنها چیزی که شنیده بود این بود که شوهرت گفته ازت متنفره و دیگه نمیخواد با تو زندگی کنه. بهش گفته بود مهریه نمیدم بیا بریم توافقی جداشیم فقط همین. و شیما هم التماس و التماس
هرشب میومد با من بریم مسجد و یه دنیا گریه والتماس پیش خدا، یه لحظه ازم جدا نمیشد البته به حرفای منم اصلا گوش نمیکرد و فقط در ظاهر تایید میکرد. حتی شوهر خواهراش رفته بودند در مغازه بابای پسره که مگه بتونند شوهرشو راضی کنند اما حتی حاضر نشده بود که بیاد باهاشون صحبت کنه.
از اینا تلختر جوی بود که تو خونه بابای شیما حاکم بود همه انگشت اشاره ها به سمت اون بود و همه اونو مقصر میدونستن. باباش ازاینکه این انقد منت کشیده و حتی شوهر خواهراشو فرستاده خیلی شاکی بود
تازه دو سه روز مونده بود به سال تحویل و شب عید و همین موضوع بیشتر دوست منو اذیت میکرد.
تمام این التماسا فایده ای نداشت. حتی گفته بود مهرمو میبخشم بیا بامن زندگی کن
دو ماه گذشت و هرروز شیما منتظر بود من از سرکار برگردمو بیاد پیش من گریه کنه. شب عیدم تنها بود.
دوماه بعد تو جلسه ای که واسه صحبت کردن گذاشته بودن بابای شیما خیلی محکم جلو دامادش واستاده بود و قاطع حرفشو زده بود وگفته بود به حرفه شیما نیست باید تا قرون اخر مهرشو بدی.(وضع مالی بابای شیما عالیه فقط واسه اینکه بفهمه با کی طرفه گفته بود) و گفته بود خیلی ناراحتم که دختر من اومده منت ادمی مثه تورو کشیده و پررو شدی برو گمشو برای همیشه. تازه بحثشونم شده بود. باباش گوشیه شیما رو گرفته بود و قسمش داده بود که حق نداره به هیچ عنوان کاری بکنه حتی شیما رو تهدیدش کرده بود.
به خدا باورت نمیشه من از خواهرش بهش نزدیکتر بودم بدون اینکه کسی زنگ بزنه بعد از دو ماه و خورده ای خود پسره بدون هماهنگی رفته بود خونه بابای شیما معذرت خواهی و با خانومش برگشتن خونشون . چند وقتی رفتن پیش مشاور و زندگیشون الان عادی شده.
اما بیشترین چیزی که شیما رو زجر میده وهروقت با هم درددل میکنیم اشکاش میریزههمون منت کشیهای بی موردشه. میگه وقتی یادم میاد داغون میشم. رفتار و کار بابام خیلی درست تر بود.
مدیرهمدردی لطفا اگه نبایداینارو میگفتم این پستو حذف کنید نمیخوام خدای نکرده راهنمایی بدی کرده باشم.اما واقعا نمیتونستمم نگم.












علاقه مندی ها (Bookmarks)