به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 10 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 131
  1. #91
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 19 اردیبهشت 93 [ 20:18]
    تاریخ عضویت
    1392-2-24
    نوشته ها
    283
    امتیاز
    1,885
    سطح
    25
    Points: 1,885, Level: 25
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    686

    تشکرشده 569 در 244 پست

    Rep Power
    42
    Array
    بچه ها اگر منو شناخته باشید میدونید که هیچوقت محبت کسی رو فراموش نمیکنم.مخصوصا شماها.اما بارها گفتم تو یه برزخی گیر افتادم که فقط ترس تمام وجودمو احاطه کرده.از خدا واز عذابش.از آیندم وتنهایی.ازتمام چیزهایی که نمیدونم ومیدونم.وقتی همیشه باتمام کارهای خوبی که انجام دادید باز هم بهتون میگن تو با چادرت آبرومونو میبری.ومیخوان مثل خودشون باشم وهمش منو از خودشون جدا میدونن وهمیشه از کارام ایراد میگیرن به حدی که مجبورم حرفامواینجا بگم باید چکار کنم؟
    برادرم روزی صدبار بهم میگه اگه چادرتو دربیاری واست هرکار بخوای میکنم وگرنه تو خواهر من نیستی.نیا با من بیرون چون آبرومو میبری.
    من همیشه مرتب راه میرم.اون میگه ببین وقتی حاظر شدی وهنوز چادرسرت نیست چقدر خوش تیپی؟نکن دیگه مسخره بازی در نیار آبرومونو نبر.ما واسه خودمون خانواده آبروداری هستیم.تو آبروریزی میکنی.من پیشش باخنده میگم داداشی من اینطوری دوست دارم.دوست ندارم قشنگیمو نامحرم ببینه.وکلی باهاش شوخی میکنم.مامانمم اضافه شده ومیگه چادر دستوپا گیره.به دردنمیخوره.
    وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم فقط بیرون خونه تایید میشم.اما هرکس جای من باشه احساس خلا میکنه.

    - - - Updated - - -

    بچه ها اگر منو شناخته باشید میدونید که هیچوقت محبت کسی رو فراموش نمیکنم.مخصوصا شماها.اما بارها گفتم تو یه برزخی گیر افتادم که فقط ترس تمام وجودمو احاطه کرده.از خدا واز عذابش.از آیندم وتنهایی.ازتمام چیزهایی که نمیدونم ومیدونم.وقتی همیشه باتمام کارهای خوبی که انجام دادید باز هم بهتون میگن تو با چادرت آبرومونو میبری.ومیخوان مثل خودشون باشم وهمش منو از خودشون جدا میدونن وهمیشه از کارام ایراد میگیرن به حدی که مجبورم حرفامواینجا بگم باید چکار کنم؟
    برادرم روزی صدبار بهم میگه اگه چادرتو دربیاری واست هرکار بخوای میکنم وگرنه تو خواهر من نیستی.نیا با من بیرون چون آبرومو میبری.
    من همیشه مرتب راه میرم.اون میگه ببین وقتی حاظر شدی وهنوز چادرسرت نیست چقدر خوش تیپی؟نکن دیگه مسخره بازی در نیار آبرومونو نبر.ما واسه خودمون خانواده آبروداری هستیم.تو آبروریزی میکنی.من پیشش باخنده میگم داداشی من اینطوری دوست دارم.دوست ندارم قشنگیمو نامحرم ببینه.وکلی باهاش شوخی میکنم.مامانمم اضافه شده ومیگه چادر دستوپا گیره.به دردنمیخوره.
    وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم فقط بیرون خونه تایید میشم.اما هرکس جای من باشه احساس خلا میکنه.

    - - - Updated - - -

    سلام
    سلام

    یعنی اینهمه ادم اینجا حرف می زنن کشک دیگه!!!

    خدانکنه.

    همه ماها که اینجا هستیم مثل شما پدر و مادر داریم.اما از خودتون پرسیدین که چرا الان اینجاییم تا حرفمون رو واسه کسانی که نمیشناسیمشون بزنیم؟

    چرا فکر می کنید انسانیتتون به ته رسیده ؟

    واقعا شما کی هستین ؟ یه قاتل !؟ کلاهبردار !؟ مواد فروش !؟ قاچاقچی انسان !؟ .... !؟
    یک گناهکار تنها ودرمونده که فکرش به هیچی نمیرسه.اونقد خسته ام که دوست دارم بخوابم وتا مدتها بیدار نشم.بیدار بشم وببینم تمام گذشته تو ذهنم پاک شده وهیچ تصوری از یوسف گمگشته تنبل گناهکار نباشه.

    واقعا این چه گناهیه که شما رو مستحق اینهمه دادگاهی کردن خودتون کرده.اونم دادگاهی که خودتون هم قاضیش هستین و هم متهمش که هیچ وکیلی هم پذیرفته نیست ؟

    در مورد بقیه نمیدونم.اما من اگه بتونم کمکی به کسی تو این تالار بکنم بزرگترین لطف رو اول از همه به خودم می کنم.چون احساس مفید بودن می کنم.

    به اون دنیا و عذابش اعتقاد دارید اما به این دنیا و ازمایشهاش نه؟
    آزمایشی خوبه که منو به خدا نزدیکتر کنه نه اینکه باعث ذجر چندسالم بشه.وسردرگم وپریشون ندونم چکار کنم.


    فقط خدا
    [/QUOTE]

    - - - Updated - - -

    سلام
    [QUOTE=majid_k;300314]بارها نوشتید که به مسجد میروید. نماز میخونید و از فواید حجاب نوشتید. و حتی حجابو تا اندازه یک معجزه بزرگ دونستید. شخصی که چنین تفکری داره. به عقیده من باید درک درست و وسیعی نسبت به خداوند داشته باشه. چرا که اول باید پروردگارش را شناخته باشه تا به دستوراتش به عنوان یک باور مطلق عمل کنه.
    خانم گمگشته گرامی. خداوند ستار العیوبه. با اینکه من و شما خودمون را گناهکار تصور می کنیم ابروی شما و من را حفظ کرده. نگذاشته که چهره حقیقی ما به اطرافیانمون نشون داده بشه. این موضوع در رابطه با تمام انسانها صدق میکنه. اگر قرار بود از فکار و اعمال هم باخبر بودیم دنیای اطراف ما بسیار زشت و غیر قابل تحمل میشد.
    بهترین کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که از همین لحظه از کارهای اشتباه قبلی دوری کنیم و سعی کنیم بنده شاکر و قدر شناسی برای تمام محبت های خدا باشیم و هیچ وقت در بخشنده بودنش شک به دلمون راه ندیم.
    شما دختر خوبی هستی. کمی با خودت مهربون باش.
    شما لطف دارید

    - - - Updated - - -

    سلام
    نقل قول نوشته اصلی توسط میـشل نمایش پست ها
    سلام یوسف جان،

    جوابی که به سوالم دادی، مشخص میکنه که هم اسنادسازی هات اشتباه هستند و هم درست اطرافت رو نگاه نمیکنی.

    (خط بالا رو میتونم خیلی توضیح بدم، اما در ادامه به یه مختصر اکتفا میکنم.)

    عزیزم از نظر من بزرگترین مشکل تو اینه که نمیدونی مشکلت چیه.
    دقیقا


    ما انسان هستیم، نیازهای برآورده نشده چیزیه که همیشه همراه ما هستند. اما اینکه چه حالی داشته باشیم، برمیگرده به روحیات و توانایی ها و جهان بینی هامون.

    اینکه مسئله ازدواج تا این حد تو رو آزار میده، بخاطر نیازهات نیست، بخاطر ضعف هاته.
    تاحدودزیادی قبول دارم

    پس به جای اینکه بشینی و غصه بخوری، دست به کار شو و ضعف هات رو به قدرت تبدیل کن.
    چندساله دارم همین کارو میکنم.
    اما کم آوردم.

    چون این ضعف ها بعد از ازدواج هم کار دستت میدن.
    میدونم


    گفتی مشاور گفته تو با هرکس ازدواج کنی، خوشبختش میکنی. من موافق نیستم. همین زودرنج بودنت، قوی نبودنت در اسنادسازی و حل مشکلات، افسرده بودنت، اینکه هنوز اثرات روانی کودکیت رو برطرف نکردی، اینها با بهترین مرد این سیاره هم که زندگی کنی، برات مشکل ایجاد میکنن. و یوسف برمیگرده به همین سایت، همین حرفا رو میزنه، اما اینبار بعنوان یه متاهل.
    حتما


    مگه برای خوشبخت کردن یه مرد، داشتن احساسات کافیه؟ یه مرد رو باید فهمید، باید در مقابل خشمش نرنجید و بهش محبت کرد، باید برنامه های مختلف برای شادی و سرگرمیش فراهم کرد، باید منعطف بود و مهارت های مختلف رو یاد گرفت. باید تو سختی های زندگی بهش امید داد. باید مشکلاتش با خونوادش و خونواده همسرش رو حل کرد.
    من زبون مردهارو میفهمم اما...میدونم الان این حرف شما درست تره.


    اگه میخوای مطمئن بشی که میتونی یه خونواده سالم و شاد داشته باشی، اول قابلیت هایی که لازمه زن اون خونواده داشته باشه رو در خودت تقویت کن. خودت رو درک کن، تا بتونی اون رو درک کنی. خودت رو شاد کن، تا بتونی اون رو شاد کنی. خودت رو امیدوار کن، که بتونی به اون امید بدی. مشکلات خودت رو حل کن که بتونی مشکلات اون رو حل کنی. بر سختی های زندگی خودت پیروز شو، تا بتونی سختی های زندگی اون رو برطرف کنی. مشکلاتت با خونوادت رو حل کن تا بتونی مشکلات اون رو حل کنی. مهارت های ارتباطیت رو تقویت کن، تا در ارتباط باهاش موفق باشی.
    من خسته ام

    مهم تر از همه: یاد بگیر که یادبگیری.
    اینهمه یاد گرفتم اما ...

    خیلی کارا داری که انجام بدی. اگه حواست به این کارا باشه فرصت نمیکنی بشینی غصه بخوری.
    میدونم اما تحملم تموم شده.
    انگار همش رو هوام ودستم به زمین نمیرسه.

    روی روانت و روی کاستی هات کار کن، نه بخاطر یه ازدواج موفق، بخاطر اینکه چشم به هم بزنیم فرصت زندگیمون تموم شده. و کسیکه با هزار شوق ما رو ساخت، ازمون میپرسه: من نصف تو رو ساختم، نصف دیگت رو فرستادم خودت بسازی، روکن ببینم چی ساختی؟
    من از خدا طلب ندارم اما الان بهش میگم تو که تو قرآنت گفتی بخوانید تا اجابت کنم شمارا پس چرا واسه ا
    جابت یک خواسته طبیعی اینقدر به من سختی دادی؟چرا به من تهمت زدن اما تو دلم یه ذره کینه ازشون نزاشتی اماباز هم ذجر کشیدم؟چرا تمام عمرم در حسرت دست محبت بودم اما نبود؟چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اما اونم میگه تو نباید به داییت اجازه میدادی...
    تونباید به کسی دل میبستی...
    تو نباید...
    اما من میگم توباید منو از سنگ میآفریدی نه ازخاک.چون خاک همه چیز درش رشد میکنه.من که جز خوبی بنده هات نخواستم.هرکس گفت بدی کن گفتم نه من مثل اون نیستم...
    ناشکری نمیکنم اما دیگه جونم به لبم رسیده.خسته ام خسته خسته...
    اما به خودم حق نمیدم شکر نعمت سلامتی وتمام امکانات مادی که بهم داده به جا نیارم.


    یوسف عزیزم، تو حواست به فلسفه ی زندگی نیست، وگرنه تو یه مشکل اینطور غرق نمیشدی.
    نه نیست.حواسم به روحمم نیست که چقدر زخم روشه.دیگه نمیدونم کجاشو باید درمان کنم.


    یه چیزی رو هم در مورد دعاکردن بهت بگم.

    هیچوقت از خدا نخواه کاری رو برات انجام بده. آستین هات رو بالا بزن و (با توکل به اون) خودت انجامش بده.
    چطور واسه ازدواج آستین بالا بزنم؟


    بهترین ها رو برات آرزو میکنم.
    ممنونم

  2. کاربر روبرو از پست مفید earth تشکرکرده است .

    abi.bikaran (شنبه 20 مهر 92)

  3. #92
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من یه لینک برای ازدواجت معرفی کردم. می توانی از آن طریق آستین بالا بزنی.
    اگر هم حس می کنی بیرون رفتن با برادرت شما را آزار می دهد لازم نیست با او بروی. کسی که اینقدر رابطه خانوادگی را بی اهمیت می داند که به خاطر فشن نبودن و بی حجاب نبودن خواهرش و اینکه خواهرش خودنمایی نمی کند ( ارزش هایی که همه جامعه قبول دارند ) می گوید تو دیگر خواهر من نیستی ، واقعا می تواند به شما آرامش بدهد ؟ شما به احترام رابطه خونی که با هم دارید وظایفت را در قبال برادرت انجام بده اما با او قاطی نشو. یعنی چی ؟ یعنی انتقام گیری ؟ نه عزیزم اصلا.
    یعنی رفتار جرات مندانه . شما هر چه با او خوشرفتاری می کنید آنها می خواهند نظر خودشان را به شما تحمیل کنند. بنابراین شوخی و یا بحث فایده ندارد. شما باید رفتارتان را عوض کنید. یعنی با تغییر رفتار و محبت ویژه نکردن و قاطی نشدن با کسی که اعصاب شما را به هم می ریزد ، به او اعتراض می کنی و نشان می دهی که ناراحت هستی. این کار از صدتا بحث و شوخی و دلیل و برهان بهتر است.
    من فکر می کنم خودکم بینی شما به خاطر این است که خانواده و برادرت شما را آزار می دهند و شما حس می کنی نمی توانی کار موثری برای جلوگیری از رفتار بد آنها انجام دهی. برای همین اینقدر احساس منفی دارید.
    اما اگر رفتار قاطعانه و جرات مندانه و اعتراض به صورت عملی انجام دهید اعتماد به نفس شما افزایش می یابد و دیگر خود را یک موجود ضعیف نمی بینید.
    در روانشناسی هم می گویند : وقتی از رفتار بد کسی ناراحت هستید با رفتار خودتان او را تشویق نکنید یا به او پاداش ندهید. اگر کسی شما را دایما مسخره کرد ، اگر رفتارتان تغییر نکند و بهتر هم شود و تازه با ملایمت شوخی هم کنید او را تشویق کرده اید. پس رفتارتان را عوض کنید.
    در عوض هر وقت به شما اعتماد به نفس دادند و تشویقتان کردند با آنها رفتار تشویقی داشته باشید.
    ویرایش توسط نوروزیان. : شنبه 20 مهر 92 در ساعت 22:20

  4. 3 کاربر از پست مفید نوروزیان. تشکرکرده اند .

    earth (شنبه 20 مهر 92), faghat-KHODA (شنبه 20 مهر 92), majid_k (شنبه 20 مهر 92)

  5. #93
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    یوسف تو قرار نیست هیچ مسئله ای رو حل کنی. از همه حرفا و اقداماتت پیداست.

    از اولین تاپیکت تا اینجا، تو در جواب راهکارهایی که بهت داده میشه، 4 تا اقدام میکنی:

    1. جواب نمیدی و در عوض یه مشکل دیگه رو مطرح میکنی. مثل اینکه ما داریم راجع به نیاز به ازدواج حرف میزنیم، یه دفعه بحث میپره به حجاب. میایم سراغ حجاب، بحث میپره به پدرت. میدویم دنبال اون، تو یه توپ دیگه پرت میکنی.

    یه کیسه داری که توش 100 تا توپ هست. هربار یکیش رو پرت میکنی و مارو میفرستی دنبالش. ما چون یادمونه دفعه پیش چه اتفاقی برامون افتاده، اولش خودمونو کنار میگیریم و وارد بازی نمیشیم. بعد تو ناراحت میشی و قهر میکنی. اونوقت ما دوباره سروکلمون پیدا میشه! میدویم دنبال توپه! پیداش میکنیم میاریمش. ولی به محض اینکه میرسیم، تو یه توپ دیگه پرت میکنی....

    قرار نیست هیچ توپی پیدا بشه، قرار نیست هیچ مسئله ای حل بشه. فقط قراره پست بزاریم... چیزیکه تو میخوای اینه که پست بزاریم.

    2. میگی من نمیتونم.

    3. دلخور میشی. البته اگه ما شانس بیاریم، دلخور میشی، در غیر اینصورت قهر میکنی.

    4. همه چی رو دور میزنی و میرسی سرجای اول. دقیقا مثل جوابی که الان به پست آخر من دادی.

    - - - Updated - - -

    یوسف تو قرار نیست هیچ مسئله ای رو حل کنی. از همه حرفا و اقداماتت پیداست.

    از اولین تاپیکت تا اینجا، تو در جواب راهکارهایی که بهت داده میشه، 4 تا اقدام میکنی:

    1. جواب نمیدی و در عوض یه مشکل دیگه رو مطرح میکنی. مثل اینکه ما داریم راجع به نیاز به ازدواج حرف میزنیم، یه دفعه بحث میپره به حجاب. میایم سراغ حجاب، بحث میپره به پدرت. میدویم دنبال اون، تو یه توپ دیگه پرت میکنی.

    یه کیسه داری که توش 100 تا توپ هست. هربار یکیش رو پرت میکنی و مارو میفرستی دنبالش. ما چون یادمونه دفعه پیش چه اتفاقی برامون افتاده، اولش خودمونو کنار میگیریم و وارد بازی نمیشیم. بعد تو ناراحت میشی و قهر میکنی. اونوقت ما دوباره سروکلمون پیدا میشه! میدویم دنبال توپه! پیداش میکنیم میاریمش. ولی به محض اینکه میرسیم، تو یه توپ دیگه پرت میکنی....

    قرار نیست هیچ توپی پیدا بشه، قرار نیست هیچ مسئله ای حل بشه. فقط قراره پست بزاریم... چیزیکه تو میخوای اینه که پست بزاریم.

    2. میگی من نمیتونم.

    3. دلخور میشی. البته اگه ما شانس بیاریم، دلخور میشی، در غیر اینصورت قهر میکنی.

    4. همه چی رو دور میزنی و میرسی سرجای اول. دقیقا مثل جوابی که الان به پست آخر من دادی.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  6. 5 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (شنبه 20 مهر 92), earth (شنبه 20 مهر 92), faghat-KHODA (شنبه 20 مهر 92), majid_k (شنبه 20 مهر 92), شیدا. (شنبه 27 مهر 92)

  7. #94
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    کلید همه مشکلات شما این است : انفعال داشتن و رفتار بیش از حد انفعالی در مقابل دیگران و نیز حوادث زندگی .

    - - - Updated - - -

    اینهمه یاد گرفتم اما
    آره عزیزم اینهمه یاد گرفتی اما هرگز به دانشت عمل نکردی. عزیزم کامپیوتر خیلی بیشتر از تو می تواند اطلاعات ذخیره کند. اما تو چرا برتر از هر کامپیوتری هستی ؟
    چون می توانی به دانشت و به اندوخته هایت عمل کنی . می توانی آنچه در ذهن داری عملی کنی .

  8. 4 کاربر از پست مفید نوروزیان. تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (شنبه 20 مهر 92), earth (شنبه 20 مهر 92), faghat-KHODA (شنبه 20 مهر 92), شیدا. (شنبه 27 مهر 92)

  9. #95
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 19 اردیبهشت 93 [ 20:18]
    تاریخ عضویت
    1392-2-24
    نوشته ها
    283
    امتیاز
    1,885
    سطح
    25
    Points: 1,885, Level: 25
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    686

    تشکرشده 569 در 244 پست

    Rep Power
    42
    Array
    من گیج وسر در گمم.
    میشل جان از این تحلیلت خیلی خوشم اومد چون من واقعا ناخواسته همین کارو کردم اماواقعا قصد بدی پشت این رفتارم نبوده.
    من هرچی فهمیدم جواب دادم.
    نمیدونم چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نوپو عزیز دقیقا رفتار خانوادم اعتماد به نفسمو میاره پایین ومن بین اونهمه نمیدونم باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟
    میدونم منفعلم میدونم زودرنجم.همه اینارو میدونم میدونم که ضعیفم...

  10. 2 کاربر از پست مفید earth تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (شنبه 20 مهر 92), میشل (یکشنبه 21 مهر 92)

  11. #96
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    یوسف گمگشته عزیز چرا اینقدر داری خودت رو اذیت میکنی؟
    عزیزم این مشکلاتی که داره تو رو اینقدر ضعیف و ناتوان میکنه در زندگی اغلب ما وجود داره! بخصوص خود من!
    عزیزم منم 34 سالمه یادمه از سن 8 .9 سالگی میل ج...شدیدی داشتم و دارم به خاطر همین از سنین پایین همیشه از خدا خواستم که کمکم کنه تا زود شرایط ازدواج برام فراهم بشه تا مرتکب گناهی نشم!ولی هنوز خبری نیست!
    چون تو خانواده پاک و بزرگ شدم و دختر مقیدی بودم نمیخواستم به گناه بیفتم!
    نمیخوام زیاد در مورد شرایط خودم توضیح بدم چون میدونم تایپیک های من رو خوندی و تا حدودی با من آشنا هستی!
    یه جورایی گاو پیشونی سفید شدم اینجا
    ببین گلم..گفتم بهت باز هم میگم من کاملا احساست رو درک میکنم میدونم الان چی داری میکشی و چقدر سخت داری تحمل میکنی!!!!!!!!!
    خودم با همین مشکل دارم دست و پنجه نرم میکنم گاهی اونقدر بهم فشار میاد که احساس خفگی و و انزجار از خودم و اطرافیان و زندگی بهم دست میده! دوست دارم برم یه جایی و تا میتونم داد بزنم تا تمام این فشارهای روحی و عصبی از وجودم خارج بشه
    ولی دیگه توان همین رو هم ندارم......
    میدونی چرا؟ چون کاری از دستم بر نمیاد به خاطر همینه که تحملش سختره و ادم رو عصبیتر و افسرده تر و سرخورده میکنه!!!
    فکر کن در من که این نیاز از 8سالگی شدید بوده چقدر باید تحمل کرده باشم تا الان که 34 سالم شده و هنوز هم شرایط ازدواج برام فراهم نشده هر روز دارم افسرده تر و ناامیدتر میشم!!!!!
    ولی تا اونجایی که میتونم سعی میکنم مقاومت کنم هر چند گاهی کم میارم و من رو از پا در میاره ولی باز میگم باید صبور بود
    چون واقعا هیچ کاری نمیتونم بکنم تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمیوفته!
    گاهی میگم شاید خدا داره من رو بابت کم تحملیم و ناصبوریم مجازات میکنه واینجوری دارم تقاص گناهامو پس میدم!
    ولی باز میگم خدایا منم ادمم........ صبرم تاریخ انقضا داره دیگه بسم نیست ؟
    چقدر امتحان میکنی به خودش قسم خسته شدم حس میکنم تمام لحظات زندگیم دارم امتحان پس میدم! کی میخواد تموم بشه؟
    مگه من چند سال دیگه میخوام زندگی کنم؟
    یوسف عزیز فکر نکن فقط خودت این مشکلات رو داری به خدا هستن کسایی که شرایطشون از تو بدتره!
    میدونم تحملش واقعا واقعاااااااااااااا سخته ولی به نظرت من تو و امثال ما چه کاری از دستمون بر میاد؟؟؟؟؟؟؟
    حالا اگه من ازت بخوام کمکم کنی بهم راه حل نشون بدی چی داری بهم بگی؟
    منم مشکل تو رو دارم شاید شرایطم از تو بدتر باشه؟
    ولی سعی کن لااقل بیای اینجا خودتو خالی کنی حرف دلت رو بزن در دو دل کن هر چی دوست داری بگو...
    نزار هیچ حرف و غصه ای رودلت سنگینی کنه! مطمئن باش خیلی اروم تر میشی!
    برات دعا مکینم که خدا هر چه زودتر بهت ارامش بده!
    وهیچ وقت صبر ما بنده های حقیر و ناچیز رو با صبر خداوند با اون عظمتش مقایسه نکن !!! بهش اعتماد کن و صبور باش!

  12. کاربر روبرو از پست مفید abi.bikaran تشکرکرده است .

    earth (یکشنبه 21 مهر 92)

  13. #97
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 19 اردیبهشت 93 [ 20:18]
    تاریخ عضویت
    1392-2-24
    نوشته ها
    283
    امتیاز
    1,885
    سطح
    25
    Points: 1,885, Level: 25
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    686

    تشکرشده 569 در 244 پست

    Rep Power
    42
    Array
    سلام
    دوست ندارم مرثیه سرایی کنم اما وقتی واستون مینویسم اشکام ناخواسته سرازیر میشه.

    شما دوستای خوب من هستید.میخوام کم کم ازتون یاد بگیرم.
    من نمیتونم یهو تمام مسائلمو حل کنم اما دوست دارم یکی یکی به همش برسم.

    من خواستم تفریح خوبی واسه خودم درست کنم اماکوهنوردی با اون آدما استرسمو بیشتر کرد.
    قبلش آرامش بیشتری داشتم.
    وقتی تو یک گروه ورزشی امنیت نداری باید کجا بری؟من گفتم مربیش خانومه خوبه اما دیگه وقتی اسم کوه میادیاد روز آخر میفتم ودوست ندارم اسمشو بیارم.
    اون کاری که بهتون گفتم هم قراره جور بشه اما هنوز مسئولش مسافرته.اونم تماس میگیره میگه شرمنده یه مسافرت فوری پیش اومد بهت بدقولی کردم.گفتم حتما صلاح خداست.
    فعلا که همه چی گیر کرده روصبر.

  14. کاربر روبرو از پست مفید earth تشکرکرده است .

    abi.bikaran (یکشنبه 21 مهر 92)

  15. #98
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 27 آذر 93 [ 21:30]
    تاریخ عضویت
    1392-7-01
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    999
    سطح
    16
    Points: 999, Level: 16
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 1
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered500 Experience Points
    تشکرها
    9

    تشکرشده 4 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    بیخیییییییییییییییییال بابا

    به نظر منم اون اصلا تورا دوست نداشته شایدم دوست داشته ولی نه خیلی زیاد وگرنه بیشتر تلاش می کرد تا تورا به دست بیاره چرا داری زندگی خودتا به خاطر چیزایی که تموم شده و گذشته خراب میکنی من یه تجربه ی کمی مشابه داشتم پسر دایی من میگفت یاتو یا اصلا ازدواج نمیکنم راستش منم دلم لرزید و بااینکه هیچ حسی بهش نداشتم سعی کردم دوستش داشته باشم بعد از چندبار که باهم صحبت کردیم فهمیدم اصلا به درد هم نمیخوریم و سریع تمومش کردم اونم رفت ازدواج کرد.
    ولی من اصلا بهش فکر نمیکنم و تموم شده میدونمش

  16. کاربر روبرو از پست مفید elena_27 تشکرکرده است .

    earth (یکشنبه 21 مهر 92)

  17. #99
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    سلام عزیزم.

    پس اولین مسئله ی تو آشفتگی ذهنی و روانی هست. موافقی؟ لطفا اول خوب جوانبش رو بررسی کن (این بررسی حداقل باید یک روز زمان ببره) و بعد جوابم رو بده.

    - - - Updated - - -

    جواب مثبت رو منفیت رو مفصل توضیح بده. یعنی اگه جواب مثبته، مفصل (حداقل دو پاراگراف توضیح. بعلاوه ی سه تا مثال) بیان کن که چطور فکر میکنی مسئله ی آشفتگی ذهنی و روانی رو داری؟ و چرا فکر میکنی این در اولیت هست نسبت به سایر مسائلت؟

    اگرم جواب منفیه، تفسیرت رو برای ردش بیار. و بگو که پس اولین مسئله ای که باید حل بشه، کدومه؟ و چرا؟

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  18. 3 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (یکشنبه 21 مهر 92), earth (یکشنبه 21 مهر 92), شیدا. (شنبه 27 مهر 92)

  19. #100
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 19 اردیبهشت 93 [ 20:18]
    تاریخ عضویت
    1392-2-24
    نوشته ها
    283
    امتیاز
    1,885
    سطح
    25
    Points: 1,885, Level: 25
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger First Class1000 Experience Points
    تشکرها
    686

    تشکرشده 569 در 244 پست

    Rep Power
    42
    Array
    سلام
    نقل قول نوشته اصلی توسط elena_27 نمایش پست ها
    به نظر منم اون اصلا تورا دوست نداشته شایدم دوست داشته ولی نه خیلی زیاد وگرنه بیشتر تلاش می کرد تا تورا به دست بیاره چرا داری زندگی خودتا به خاطر چیزایی که تموم شده و گذشته خراب میکنی من یه تجربه ی کمی مشابه داشتم پسر دایی من میگفت یاتو یا اصلا ازدواج نمیکنم راستش منم دلم لرزید و بااینکه هیچ حسی بهش نداشتم سعی کردم دوستش داشته باشم بعد از چندبار که باهم صحبت کردیم فهمیدم اصلا به درد هم نمیخوریم و سریع تمومش کردم اونم رفت ازدواج کرد.
    ولی من اصلا بهش فکر نمیکنم و تموم شده میدونمش
    النا عزیز منم همون زمان حس کردم که خیلی دوستم نداره واسه همین حرفی نداشتم که بگم.آخه اون زمان برادرم عاشق دختر عمم بود وهر طور شده هرجامیشد باهاش حرف میزد.اما اون حتی یکبارم خودش تنها باهام حرف نزد. همش مثل آدمای سربه زیر حرفای مامانشو تایید میکرد.من اصلا بعد ازدواجش حتی فکر کردن بهشو اشتباه دونستم.من فقط اون زمان شوکه بودم.
    با صحبتهای شما دوستای خوب هم تونستم کاملا از ذهنم خارجش کنم.یعنی درحال حاضردلیلی واسه فکر کردن به یک آدم متاهل بادوتا بچه نمیبینم.من اون زمان واسه خاطر پاکیش دوستش داشتم.اگر خودم بخوام به مردی با این شرایط فکر کنم دور از پاکی فکره.خدانکنه.

    - - - Updated - - -

    سلام
    نقل قول نوشته اصلی توسط elena_27 نمایش پست ها
    به نظر منم اون اصلا تورا دوست نداشته شایدم دوست داشته ولی نه خیلی زیاد وگرنه بیشتر تلاش می کرد تا تورا به دست بیاره چرا داری زندگی خودتا به خاطر چیزایی که تموم شده و گذشته خراب میکنی من یه تجربه ی کمی مشابه داشتم پسر دایی من میگفت یاتو یا اصلا ازدواج نمیکنم راستش منم دلم لرزید و بااینکه هیچ حسی بهش نداشتم سعی کردم دوستش داشته باشم بعد از چندبار که باهم صحبت کردیم فهمیدم اصلا به درد هم نمیخوریم و سریع تمومش کردم اونم رفت ازدواج کرد.
    ولی من اصلا بهش فکر نمیکنم و تموم شده میدونمش
    النا عزیز منم همون زمان حس کردم که خیلی دوستم نداره واسه همین حرفی نداشتم که بگم.آخه اون زمان برادرم عاشق دختر عمم بود وهر طور شده هرجامیشد باهاش حرف میزد.اما اون حتی یکبارم خودش تنها باهام حرف نزد. همش مثل آدمای سربه زیر حرفای مامانشو تایید میکرد.من اصلا بعد ازدواجش حتی فکر کردن بهشو اشتباه دونستم.من فقط اون زمان شوکه بودم.
    با صحبتهای شما دوستای خوب هم تونستم کاملا از ذهنم خارجش کنم.یعنی درحال حاضردلیلی واسه فکر کردن به یک آدم متاهل بادوتا بچه نمیبینم.من اون زمان واسه خاطر پاکیش دوستش داشتم.اگر خودم بخوام به مردی با این شرایط فکر کنم دور از پاکی فکره.خدانکنه.


 
صفحه 10 از 14 نخستنخست 1234567891011121314 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:21 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.