سلام یوسف جان،
جوابی که به سوالم دادی، مشخص میکنه که هم اسنادسازی هات اشتباه هستند و هم درست اطرافت رو نگاه نمیکنی.
(خط بالا رو میتونم خیلی توضیح بدم، اما در ادامه به یه مختصر اکتفا میکنم.)
عزیزم از نظر من بزرگترین مشکل تو اینه که نمیدونی مشکلت چیه.
دقیقا
ما انسان هستیم، نیازهای برآورده نشده چیزیه که همیشه همراه ما هستند. اما اینکه چه حالی داشته باشیم، برمیگرده به روحیات و توانایی ها و جهان بینی هامون.
اینکه مسئله ازدواج تا این حد تو رو آزار میده، بخاطر نیازهات نیست، بخاطر ضعف هاته.
تاحدودزیادی قبول دارم
پس به جای اینکه بشینی و غصه بخوری، دست به کار شو و ضعف هات رو به قدرت تبدیل کن.
چندساله دارم همین کارو میکنم.اما کم آوردم.
چون این ضعف ها بعد از ازدواج هم کار دستت میدن.
میدونم
گفتی مشاور گفته تو با هرکس ازدواج کنی، خوشبختش میکنی. من موافق نیستم. همین زودرنج بودنت، قوی نبودنت در اسنادسازی و حل مشکلات، افسرده بودنت، اینکه هنوز اثرات روانی کودکیت رو برطرف نکردی، اینها با بهترین مرد این سیاره هم که زندگی کنی، برات مشکل ایجاد میکنن. و یوسف برمیگرده به همین سایت، همین حرفا رو میزنه، اما اینبار بعنوان یه متاهل.
حتما
مگه برای خوشبخت کردن یه مرد، داشتن احساسات کافیه؟ یه مرد رو باید فهمید، باید در مقابل خشمش نرنجید و بهش محبت کرد، باید برنامه های مختلف برای شادی و سرگرمیش فراهم کرد، باید منعطف بود و مهارت های مختلف رو یاد گرفت. باید تو سختی های زندگی بهش امید داد. باید مشکلاتش با خونوادش و خونواده همسرش رو حل کرد.
من زبون مردهارو میفهمم اما...میدونم الان این حرف شما درست تره.
اگه میخوای مطمئن بشی که میتونی یه خونواده سالم و شاد داشته باشی، اول قابلیت هایی که لازمه زن اون خونواده داشته باشه رو در خودت تقویت کن. خودت رو درک کن، تا بتونی اون رو درک کنی. خودت رو شاد کن، تا بتونی اون رو شاد کنی. خودت رو امیدوار کن، که بتونی به اون امید بدی. مشکلات خودت رو حل کن که بتونی مشکلات اون رو حل کنی. بر سختی های زندگی خودت پیروز شو، تا بتونی سختی های زندگی اون رو برطرف کنی. مشکلاتت با خونوادت رو حل کن تا بتونی مشکلات اون رو حل کنی. مهارت های ارتباطیت رو تقویت کن، تا در ارتباط باهاش موفق باشی.
من خسته ام
مهم تر از همه: یاد بگیر که یادبگیری.
اینهمه یاد گرفتم اما ...
خیلی کارا داری که انجام بدی. اگه حواست به این کارا باشه فرصت نمیکنی بشینی غصه بخوری.
میدونم اما تحملم تموم شده.انگار همش رو هوام ودستم به زمین نمیرسه.
روی روانت و روی کاستی هات کار کن، نه بخاطر یه ازدواج موفق، بخاطر اینکه چشم به هم بزنیم فرصت زندگیمون تموم شده. و کسیکه با هزار شوق ما رو ساخت، ازمون میپرسه: من نصف تو رو ساختم، نصف دیگت رو فرستادم خودت بسازی، روکن ببینم چی ساختی؟
من از خدا طلب ندارم اما الان بهش میگم تو که تو قرآنت گفتی بخوانید تا اجابت کنم شمارا پس چرا واسه اجابت یک خواسته طبیعی اینقدر به من سختی دادی؟چرا به من تهمت زدن اما تو دلم یه ذره کینه ازشون نزاشتی اماباز هم ذجر کشیدم؟چرا تمام عمرم در حسرت دست محبت بودم اما نبود؟چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما اونم میگه تو نباید به داییت اجازه میدادی...
تونباید به کسی دل میبستی...
تو نباید...
اما من میگم توباید منو از سنگ میآفریدی نه ازخاک.چون خاک همه چیز درش رشد میکنه.من که جز خوبی بنده هات نخواستم.هرکس گفت بدی کن گفتم نه من مثل اون نیستم...
ناشکری نمیکنم اما دیگه جونم به لبم رسیده.خسته ام خسته خسته...
اما به خودم حق نمیدم شکر نعمت سلامتی وتمام امکانات مادی که بهم داده به جا نیارم.
یوسف عزیزم، تو حواست به فلسفه ی زندگی نیست، وگرنه تو یه مشکل اینطور غرق نمیشدی.
نه نیست.حواسم به روحمم نیست که چقدر زخم روشه.دیگه نمیدونم کجاشو باید درمان کنم.
یه چیزی رو هم در مورد دعاکردن بهت بگم.
هیچوقت از خدا نخواه کاری رو برات انجام بده. آستین هات رو بالا بزن و (با توکل به اون) خودت انجامش بده.
چطور واسه ازدواج آستین بالا بزنم؟
بهترین ها رو برات آرزو میکنم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)