سلام آرش جان خوشحالم که حالتون خوبه ...و یواش یواش با مسائل کنار میاید ...مشهد یاد ما بودید که ؟ ایشاله ..این آقا رضا مدتیه منو صدا نکرده ..با اینکه دلم واسش تنگ شده ...بگذریم ....
خواستید با توجه به مطالبی که از زندگیتون نوشتید ..در مورد خودتون و ایرادهای احتمالی که دارید ..البته ببخشید ..جسارتا ..مطالبی بنویسیم ..من میخواستم بگم ...شما در زندگی گذشته به دلیل سن کمی که داشتید و بی تجربگی تون خیلی ..ببخشید شل عمل کردید ..یعنی خیلی ساده گذاشتید که شخصیتتون رو زیر سوال ببرن اون هم توسط ادمایی که خودشون فاقد شخصیت ثابتی بودند ...ببینید زنا اصولا دوست دارن مردشون دارای اقتدار باشه ...البته نه به صورت که اونو تحت فشار بگذاره واذیت کنه ..و موجبات نارضایتشو تو زندگی فراهم کنه ..نه اما یک اقتدار مردونه تو جاهایی که لازمه ..برش داشته باشه ...و کوتاه نیاد ...نه به این منظور که حرف حرفه خودش باشه ..نه ...اما یه جاهایی باید ...نشون بده مرد هستش دیگه ...دیگه اینکه ..باید بتونید بهنوان یک تکیه گاه ..برای همسرتون باشید ...وقتی مردی اقتدار لازم رو نداشته باشه ...به عنوان یک تکیه گاه هم برای همسرش نمیتونه ..مطرح باشه ...زنا در هر موقعیت شغلی ..اجتماعی ...یا تحصیلی ..و....که قرار داشته باشن ..از اینکه یک مرد قوی پشتشون باشه ..لذت میبرن ...و بهش افتخار میکنن...نه تحقیر کنید ..و نه بگذارید تحقیرتون کنند.........
و اینکه میخواهید با کسی ازدواج کنید که دخترتون رو هم بپذیره ....کار خوبیه ..اما باید خیلی دقت کنید ...اینکار خیلی سخته ...کسی رو پیدا کنید که هم شما باهاش بتونید کنار بیاید ..هم ایشون بتونن دخترتون رو بپذیرند ...
من فکر میکنم ...اگر شما برای ازدواج مجدد دنبال کسی اشید که ایشون هم یک بار ازدواج کردند و تجربه ی یک شکست رو دارن ...بهتر میتونن شما رو و موقعیت شما رو درک کنند تا کسی که تا بحال ازدواج نکرده ....
حتما ..حتما ..مدتی رو برای شناخت دقیق از هم و باز گو کردن نیازها ...و خواسته ها ..و رویا ها و آرزوها ...در نظر بگیرید ...
با عجله جلو نرید ....شما مرد بسیار عاطفی هستید ...و امکان داره که خیلی زود وابسته بشید و احساسی عمل کنید ..البته اینکه احساسی هستید ..خیلی قشنگه ..اما خوب ..بایدمواظب باشید ...که با دیده ی دل و عقل در کنار هم وارد زندگی مجدد بشید ...فکر کنید تازه متولد شدید ....البته در کنار اینکه تجربه ی یک زندگی 10 ساله رو هم دارید .....
در مورد اینکه دخترتون هم در کنار شما زندگی کنند باید خیلی محتاط عمل کنید ...خیلی کارتون سخت میشه .. اون دیگه با توجه به سنش یک بچه نیست ..میشه گفت یک خانم کوچولوی که خیلی نیاز به توجه داره ..در واقع باید حواستون باشه ..که 2 تا زنو تو خونه باید اداره کنید .....وبا توجه به اینکه ..دختر گلتون حتما با مادرش و خانوادش با اون فرهنگ خاص هم باید ارتباط داشته باشه ....امکان تاثیر گذاریشون روی اون زیاده ....
به نظر من حداقل 6 ماه رو به خودتون فرصت بدید ..و گاهی با دخترتون تنها باشید ..باهاش حرف بزنید ..و بدونید دختر ها با پدرشون راحتتر از با مادرشون هستند ووپدر براشون یک بت است ...سعی کنید همونی باشید که اون میخواد ...شاید بد نباشه یک خاطره رو از دختر خودم براتون تعریف کنم که ببینید دختر ها چه تصوری از پدر دارن ...من معمولا کل خریدها برای بپه ها رو انجام میدم از لباسو ووو براشون عادی شده و همسرم اصلا از این کارا نمیکنه ...یک بار که همسرم مسافرت رفته بود ...برای دخترم 2 جفت کفش کتانی اورده بود ..اون موقع دخترم 6 سالش بود ...وقتی اون کفشارو که باباش براش اورده بود پوشید ..من دیدم حس میکنه یک متر قدش بلند تر شده ..هی میدوه اینور ..و اونور ..و بعد گفت ....این کفشا رو بابام برام خریده ..من دیگه قوی هستم ...میتونم از همه جلو بزنم ......برام خیلی جالب بود ...بچه ها با کوچکیشون چه روح عمیقی دارن ...اون موقع من از یک طرف خندم گرفت که بابا دستم نمک نداره ..اما از یک طرف متوجه شدم ...چه بت بزرگی از پدرش برای خودش ساخته که حتی با پوشیدن کفشی که پدر خریده ..اون از همه قویتر ..میشه .........
بگذارید این خدای کوچک ..دختر بچه ها ..اول خودشو تثبیت کنه ..بعد با داریت به خودش بپر دازه ....البته حق طبیعیه شماست ...فعلا اینا به ذهنم رسید ...شاد باشید![]()







.

علاقه مندی ها (Bookmarks)