وهم عزیز..
ممنونم از اینکه من رو راهنمائی میکنی..
من با همسرم همین توافق رو کردم که توی جمع اونها مثل اونها لباس بپوشم..یعنی جلوی اقوام// اما بین خودمون پوشیده اما راحتتر.. اما اون حالا خودش هم فراموش کرده... اصلا بدون دلیل با لباسی که با هم نخریدیم و سلیقه اون نباشه مخالفت میکنه..
من هم نمیتونم مدام با اون برای خرید برم.. دلم میخواد گاهی هم با سلیقه خودم وقتی بیرون میرم خرید کنم..البته با سلیقه ودم ولی با توجه به رعایت پوشش لباسم...
راستش 2 روز پیش مجلس شب چلم بود.. مادر و پدر وخواهر و شوهر خواهر و وخواهرها و شوهر خواهرهای خودم...
کلی زحمت کشیدیم... تدارک.. اونها هم همینطور... تا همون روز وقت برای خرید و انتخاب لباس نداشتم .. از من پرسید چی میپوشی .گفتم نمیدونم... گفت فلان لباس رو بپوش..یک لباس زشت که اصلا مناسب من برای اون شب نبود..گفتم نه... خودم یک کاریش میکنم... من هم یک دامن بلند سفید با بلوز پوشیده پوشیدم.. وقتی اومدن دیدم اخماش تو همه به من میگه برو جوراب بپوش در حالی که اصلا پاهام جز روی پام دیده نمیشد.. گفت حوصله حرفای بابام رو ندارم..در حالی که من کاملا پوشیده بودم..دلم ترکید...فقط کافی بود یکی یک حرف بزنه بترکم از گریه..رفتم کنارش گفتم نگو بابام بگو خودم..من کاملا پاهام پوشیدس اما به خاطر تو میپوشم و بدون روزم رو داغون کردی..اونم تمام مدت قیافه گرفته بود و همه فهمیدن که من جوراب پام کردم و اون برای من قیافه گرفته...این اولین بار بود که این طور توی جمع با من سرسنگین بود..مادرم فهمید گفت جرا اینطوری بود..من هیچ چیز نگفتم... خیلی ناراحتم..از اون روز نه اون به من زنگ زده نه من...
من هم نمیزنم...روزمو داغون کرد..یک گیری داد که اصلا درست نبود..از طرز نگاهاش خسته شدم..یک لحظه که موهام میاد بیرون چشمش به موهامه.. اگه لباسم بره بالا با چمش اشاره میکنع..من که احمق نیستم... خودم دخترم ..هواسم به این چیزا هست...چرا اینکارا رو میکنه عادت کرده... اما من اینطوری نیستم و نمیتونم بااین مساله کنار بیام... اگرم کنار بیام فقط خودم رو دارم داغون میکنم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)