بچه هام کوچیک هستن و میگن مدرسه شونو دوست دارن (مدارس اینجا از سه سالگیه) واقعا کوچیکن هنوز صلاحیت نظردهی ندارن. فقط نظر خانمم مهمه که اونم اگه بخوام با رضایت خودش برش گردونم راضی کردنش خیلی سختو غیرممکنه وقتی در ارتباط روزانه با برادرشه. همونجور که از ایران به زور درش اوردم الانم به زور فقط میتونم برش گردونم جای قبلی.
حس میکنم مشکل از کمالگرایی خودمم هست من حتی این تابستون انقدر تحمل اینجا برام سخت بود دوبار برای سفر تنهایی به خونه قبلیم رفتم کارم زندگیم شرایطم رو در کشور قبلی واقعا دوست داشتم زندگی اینجا بهم حس سفر به زمان گذشته میده. و با یه کار کسل کننده با درامد خنده دار که اگه من منابع درامدی دیگه ای نداشتم با این درامد نمیشد خرج زن و بچه رو بدون کمک دولت داد. مسئله درامدشم نیست نه درامد کمش نه مالیات زیادش برام خیلی مهم نیست هرچند اختلاف رقم بزرگیه با شرایط قبلیم ولی در اصل حس میکنم اون همه زحمتی که در کشور قبلی کشیدم داره با اینجا موندنم هدر میره. قبل این دانشگاه درس میدادم ایرانم برای خودم شرکت داشتم کار اینجا هیچ جوره منو راضی نمیکنه.
درسته این تصمیم از ابتدا از طرف خودم بود و اونم بخاطر بیماری مادرخانمم ولی شرایط به قوت خودشون باقی نموندن عوض شدن. حال مادر خانمم الان خوبه و سنشم زیاد نیست که منتظر مرگش باشم و اینکه خانمم ابتدا بخاطر این پیشنهاد من قدردان بود و قبل اومدن دائم از من تشکر میکرد من به خودم میگفتم که پس تصمیمم درست و به صلاحه وقتی انقدر خوشحالش کرده با اینکه اون موقع نگران مادرشم بود ولی وقتی اومدیم اینجا انگار همه چیز یادش رفت اخلاق و رفتار درست رو کنار خانوادش میذاره کنار. و حتی باعث شده من یاد اون علل اولیه ای که اصلا از خانواده ش دورش کرده بودم بیوفتم و پشیمون بشم.
شرایط سختی گذرونده و میدونم لایق بهترین زندگیه و فکر میکنم اومدم اینجا که دوباره بهم یاداوری بشه باید اولویتم اون باشه باید هواشو داشته باشم باید براش جبران کنم ولی خودمم دارم اذیت میشم فکر میکنم بخش زیادی از نارضایتیم بخاطر کمالگرایی و همینطور خاطرات بدیه که از خانوادش تو ذهنم مونده و وقتی روبرو میشم باهاشون برام پررنگ میشه.شش ماهه دارم با خودم میجنگم که اولویت، خواست و نیازهای همسرمه برای همین چون بین این دوتا حالت گیر کردم نه دلم اومده بهش قاطع بگم باید برگردیم نه میتونم با خودم کنار بیام و از اینجا موندن راضی بشم.
اگه حتی سیگنالی میگرفتم که تامین مالی براش از رابطه فامیلی مهمتره میگفتم جمع کن برمیگردیم ولی حتی همچین چیزیمنشون نداده تا الان.








علاقه مندی ها (Bookmarks)