من با نظریه شما کاملا موافقم و تجربه زندگیم کاملا بر این اساسه و من و همسرم تا حد خیلی زیادی از خانواده هامون جدا هستیم. اما رفته رفته همسرم تغییر رویه داد و مدام اصرار به مقایسه خودش با دیگران پیدا کرد و توقعش بالاتر رفت. هر چقدر باهاش صحبت میکنم که این استقلال ما ارزش داره متوجه میشه ولی در موقعیت فراموش میکنه و مدام به رفتار خودش ادامه میده.البته حدود یکساله این قضیه خیلی بیشتر شده چون من اصرار کردم خونه بخریم و این مورد با سختیای زیادی همراه بود. باعث شد بیشتر متوجه کسایی بشه که مثل خودش نبودن و با کمک پدراشون به چیزی دست پیدا کردن. فکر میکنم این قضیه خیلی روش اثر گذاشته
- - - Updated - - -
خیلی خوب متوجه منظور من شدید. پیشنهادی ندارید که من بتونم این شرایطو میانبر حل کنم؟! راستش واقعا در این راه دارم مصرف میشم. همسرم نسبت به خانواده خودش هم همینطوره در واقع در کل زیاد به دنبال مقصره جوری که تمامی شغل های دولتی رو بد میدونه و میگه اونا بلد نبودن کار پیدا کنن. من در هر حالی سعی میکنم بهش یاد بدم و یاد میگیره اما باز تو موقعیت که میوفته انگار تبدیل میشه به یه موجود پر از حسرت و کینه. البته در گذشته همسرم به شدت مشکلات خانودگی داشته و طرد شدن رو خیلی خوب میفهمه! اینها رو به تمامی مشکلات دیگه زندگیم اضافه کنید.
از طرفی من هم خب کم میارم گاهی توانم تموم میشه از آینده میترسم از اینکه چطوری میتونم با این وضعیت روحیمون بچه ای به دنیا بیاریم؟! مشکلات جسمی و عصبی پیدا کردم دچار میگرن شدم هر روز قرص آسنترا مصرف میکنم تا به توانم اضافه بشه ولی این راه حل نیست.
- - - Updated - - -
بله حساس شده ولی مدت زمان زیادیه .ما تو یک ساختمون نیستیم در واقع خانوداه من اصلا یک شهر دیگه هستن. که این برای من هم خوب بوده هم بد. چون همسرم میدونم نمیتونه ارتباط سالم و طولانی مدتی بگیره. من اگه الان بهش ایراد بگیرم باعث بدتر شدن قضیه میشه. فقط باید تاییدش کنم و درنهایت با سیاست خاصی درست و غلط رو بهش یادآوری کنم که اونم خیلی کار سختیه









علاقه مندی ها (Bookmarks)