شمیم عزیزم میدونم توی دلت چه غوغاییه!میدونم اگه خودت تنها بودی و هیچ مسولیتی به جز دخترت نداشتی تا سالها بدون هیچ نگرانی ای تمام وقتت رو برای دخترت میگذاشتی،میدونم دوراهی سختیه،میفهمم چه قدر کشمکش درونی داری بین وجدانت و وظیفه مادری حتی همسری
شمیم من جای تو نیستم که بخوام دقیقا بگم چی درسته چی غلط،اما منظورم از این که میگم از زوایای مختلف بررسی کن یعنی اینکه همه راه ها رو توی ذهنت و با مشاورت بررسی کن
اولا که فکر میکنم الان ذهن آشفته ای داری و احتیاج داری کمی آروم بشی بعدش میتونی فکر کنی و تصمیم بگیری
دوماً اینکه هر تصمیمی که بگیری به هیچ وجه نباید خودت رو سرزنش کنی پس سعی کن هر تصمیمی که داری قاطعانه انتخابش کن وگرنه اصلا اینکار رو نکن چون بعد از مدتی دوباره سردرگم میشی
شمیم جان به نظرم چند تا فرض رو در نظر بگیریم بد نیست!؛بیا فرض کنیم از همسرت جدا شدی و مسئوایت بچه ها هم با خودته،به نظرت ذهن آرومتری داری؟به نظرت میتونی به تنهایی از پس هر دو بربیای؟الان همسرت از لحاظ روحی چقدر ازتو حمایت میکنه؟هم برای دخترت هم برای پسرت؟تا چه حد کمک حالته؟سوای مواقعی که خودش مشکل درست میکنه آیا درصد کمک هاش بیشتر نیست از مشکلاتش؟همه جوانب رو در نظر بگیر بعد پاسخ بده،آیا بودن همسرت بهتره یا نبودنش!نمیدونم شمیم اما انتظار داشتم همسرت حداقل با این بیماری دخترت و این امتحان سخت تغییر رویه میداد و واست جبران میکرد،نمیدونم شاید هم اون بیشتر از تو داره امتحان میشه،خیلی دعا میکنم که همسرت دلش رو باتو همراه تر کنه،از خدا میخوام که هرچه که خیر هست برای تو و همسرت اتفاق بیفته،مطمئنا برای یک پدر هم بی نهایت سخته این شرایط!
فرض بعدی این که با همین شرایط ادامه بدی،یعنی خستگی روحی و جسمی خودت،ارتباط خش دار با همسرت،دیدن دخترت و اوضاع و احوال ناراحت کننده اش،و پسرت که احتمالا توی این شرایط خیلی آسیب روحی میبینه،خودت که میگی توانایی لازم برای اداره این شرایط یا این فرض رو نداری،اما به نظرت چه اتفاقی بیفته میتونی این اوضاع رو تحمل کنی و با همین شرایط ادامه بدی؟به جز بیماری دخترت که فعلا تغییر ناپذیره چه چیزی قابل تغییره؟توانایی و صبر و شکیبایی خودت یا همسرت یا ...با تغییر کدوم اوضاع بهتر میشه؟
فرض بعدی هم که میفهمم خیلی سخته ،سپردن دخترت به مکانی مناسب برای ادامه زندگی، هست
چقدر میتونی این رو قبول کنی؟مثلا مکانی باشه که شرایط مناسب نگهداریش رو داشته باشه و خیلی از تو بهتر بتونن ازش مراقبت کنند و تو هم هر روز بهش سر بزنی ،میتونی فرض کنی به جای اینکه پرستار بیاری خونه پیشش تو اون رو بردی پیش پرستار،میدونم به این سادگی ها نیست اما مثل مادری که شاغل هست و بچه اش رو میزاره مهد یا یک پرستارمیاره خونه تا اون به شغلش برسه
شمیم این خواست پرودگار بوده که اینجوربشه،حکمتش هر چه که هست امیدوارم برای تو و خانوادت خیر باشه ،میدونم هر کدوم از این انتخاب ها عواقب خودش رو داره اما چاره ای نیست باید از این سردرگمی دربیای.
فکر گذشته رو هم اصلا نکن،همه ما گذشته مون با الان مون زمین تا آسمون متفاوته،نه من نه تو، هیچ وقت قرار نبود همون دختر مجرد با دغدغه های مجردی بمونیم،باید تغییر اتفاق بیفته تا رشد کنیم
شمیم بدون ملاحظه و بدون اینکه خودت و احساست رو سانسور کنی حرف بزن،شجاع باش و هر حرفی و هر تصمیمی که میگیری خودت رو سرزنش نکن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)