به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

Hybrid View

  1. #1
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array
    سلام برادر عزیز
    متن درد و دل شما رو چند بار خوندم
    متوجه هستم که شرایط سختی رو دارید
    آدمها با امید و آرزو ازدواج میکنن و انتظار یه زندگی عاشقانه واقعی رو دارن ولی همیشه همه چیز همون‌طور که می‌خوایم پیش نمیره
    کار خوبی کردید درد و دل کردین
    بیماری همسر شما درمان بلند مدت داره و نیاز به صبر و حوصله فراوان داره . به نظرم این شما هستید که باید بررسی کنید آیا در خودتون این شکیبایی رو میبینید یا خیر و اینکه تصمیم در جدایی دارید یا در موندن کنار همسرتون تا پیشروی مراحل درمان ...با رفتن ایشون به منزل پدریش مشکلی حل نمیشه ...فکر میکنم بهتر باشه شما قاطعانه تصمیم خودتون رو بگیرید . چه بخواین بمونید و چه بخواین جدا بشید . جدا شدن که بحثی نداره اما در مورد موندن شاید بهتر باشه با همسرتون و خانوادش صحبت کنید و یه زمانی رو مشخص کنید مثلا شش ماه و به همسرتون قول بدید کنارش باشید و در این زمان تحت نظر روانپزشک پیش برید و توصیه ها رو مو به مو اجرا کنید .اگر انشالله در این مدت جواب گرفتید که چه بهتر...اگر هم یک درصد. نتیجه نگرفتید بعدا خودتون رو سرزنش نمیکنید
    ضمنا وقتی ایشون شروع به عصبانیت و پرخاش و ...می‌کنه شما محیط رو ترک کنید تا کار به جای باریک نکشه .بالاخره شما آقا هستید و نصفه شبم که باشه میتونید تا سر خیابون برید و برگردید.در دسترس ایشون نباشید که هم آسیب فیزیکی بهتون برسه و هم اینکه عصبانیت همسرتون چندین برابر بشه و شعله دعوا بیشتر و بیشتر بشه ....

  2. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 فروردین 03 [ 09:36]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    11
    امتیاز
    7,164
    سطح
    56
    Points: 7,164, Level: 56
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    6

    تشکرشده 8 در 5 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط maryam123 نمایش پست ها
    سلام برادر عزیز
    متن درد و دل شما رو چند بار خوندم
    متوجه هستم که شرایط سختی رو دارید
    آدمها با امید و آرزو ازدواج میکنن و انتظار یه زندگی عاشقانه واقعی رو دارن ولی همیشه همه چیز همون‌طور که می‌خوایم پیش نمیره
    کار خوبی کردید درد و دل کردین
    بیماری همسر شما درمان بلند مدت داره و نیاز به صبر و حوصله فراوان داره . به نظرم این شما هستید که باید بررسی کنید آیا در خودتون این شکیبایی رو میبینید یا خیر و اینکه تصمیم در جدایی دارید یا در موندن کنار همسرتون تا پیشروی مراحل درمان ...با رفتن ایشون به منزل پدریش مشکلی حل نمیشه ...فکر میکنم بهتر باشه شما قاطعانه تصمیم خودتون رو بگیرید . چه بخواین بمونید و چه بخواین جدا بشید . جدا شدن که بحثی نداره اما در مورد موندن شاید بهتر باشه با همسرتون و خانوادش صحبت کنید و یه زمانی رو مشخص کنید مثلا شش ماه و به همسرتون قول بدید کنارش باشید و در این زمان تحت نظر روانپزشک پیش برید و توصیه ها رو مو به مو اجرا کنید .اگر انشالله در این مدت جواب گرفتید که چه بهتر...اگر هم یک درصد. نتیجه نگرفتید بعدا خودتون رو سرزنش نمیکنید
    ضمنا وقتی ایشون شروع به عصبانیت و پرخاش و ...می‌کنه شما محیط رو ترک کنید تا کار به جای باریک نکشه .بالاخره شما آقا هستید و نصفه شبم که باشه میتونید تا سر خیابون برید و برگردید.در دسترس ایشون نباشید که هم آسیب فیزیکی بهتون برسه و هم اینکه عصبانیت همسرتون چندین برابر بشه و شعله دعوا بیشتر و بیشتر بشه ....
    ممنون که جواب دادید و ببخشید اگر دیر جواب میدم
    بنده بارها این کار رو کردم و کلا ادم صبوری هستم
    ولی متاسفانه هر بار بدتر شده
    الان داره 5 سال میشه و شما در نظر بگیر بنده چقدر تحمل کردم ولی همچنان این موضوع بدتر میشه ، در نظر بگیرید که الان به اینجا رسیده که دوست داره پیش بقیه بهم بی احترامی کنه ، همین چند وقت پیش با هم صحبت میکردیم تو خیابون یهش گفتم چرا اصلا حرفای منو گوش نمیکنی (تبحث پوشش بود) یه دفعه داغ کرد گذاشت رفت و بلند سرم تو خیابون داد زد ، من چیزی نگفتم و افتادم دنبالش برای معذرت خواهی چون واقعا خسته شدم از خجالت زدگی جلوی مردم و نمایش جلوی مردم ، آخرش یه جا وایساد شروع کرد سرم داد زدن و اخر یدونه وسط مردم زد در گوشم (: ، بازم چیزی نگفتم و این کاراش پیش خودش اصلا کار بدی نیست و واقعا بعدا هیچ جیزی از پشیمونی نمیبینم ، من واقعا مطمئن شدم زنم مشکل شدید روانی داره و جنون داره ، همین هفته گفت میخوام برم پیش دوستم یه شهر دیگه همسرش خونه نیست ، خودم بردمش دوباره برگشتم فرداش زنگ زد شروع کرد به گریه که همین الان بیا دنبالم ، با بدبختی مرخصی گرفتم رفتم دنبالش ، میدونستم باز حماسه آفریده ازش پرسیدم چی شده گفت هیچی حوصلم سر رفته ولی با شناختی که دارم میدونستم بازم دست گل به آب داده ، از زیر زبونش کشیدم بیرون فهمیدم که با دوستش سر یه موضوع معمولی دعواش شده ( و من مطمئنم مقصر خانم من بوده ) و صبح هم با هم رفتن استخر اونجا با مسئول استخر دعوا کرده و زده شیشه اونجا رو شکونده (:
    بخدا بازم بهش همش گفتم میفهممت مردم اذیتت میکنن و...
    برای اینکه حالش بهتر بشه بردمش یه شام خیلی خوب خوردیم ، اومدیم خونه میگفت فردا با دوستم میخوام برم بیرون گفتم اشکال نداره گفت فقط شاید شب باشه ، منم گفتم شب نه شروع کرد به کولی بازی چی میشه مگه و... منم واقعیتشدیگه حوصله کارهاشو ندارم گقتم باشه ولی مطمئن بودم بازم یه داستان درست میکنه
    از اونجایی که تعادل نداره فرداش نرفت و دقیقا یک روز بعد من سرکار بودم بهم زنگ زد و شروع کرد فوش دادن ... که همسایه پایین آهنگ گذاشته زنگ بزن پلیس گفتم آخه پلیس چرااا؟ گفت یا زنگ بزن پلیس یا من خودم الان میرم جلو درشون ، همینجوری داشتم آرومش میکردم نگو داره میره جلو درشون ، درشون رو زد شروع کرد باهاشوت دعوا کردن منم میشنیدم ، یارو میگفت یه بار تولده تموم میشه ، زنمم میگفت چیه میخوایی منو یزنی؟؟ /
    بعد من همش پشت تلفن میخوام آرومش کنم دید اینجوری فاییده نداره بدترین چیزهایی که میشه به یه نفر گفت بهم گفت از مادرم شروع کرد فوش داد تا خودم و...
    به نظرتون یه همچنین آدمی درست میشه ؟ یا صلا من چقدر دیگه میتونم تحمل کنم ؟

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط سحر بهاری نمایش پست ها
    سلام، خوش آمدین

    ممنون از توضیحات خوب شما، لطفا به این سوالات پاسخ بدین؛

    ۱. رابطه ی شما با والدینتون چگونه بوده ؟

    ۲. کودکی و نوجوانی شما چطور گذشته؟

    ۳. رابطه ی شما با خواهر و برادر چگونه بوده؟

    ۴. آیا در گروه های دوستانه حضور داشتین؟ یا در مدرسه رابطتتون با همکلاسی ها چطور بوده؟
    1-خوب بوده پدر مادری دارم که کلا مهربون هستند
    2-کودکی تو محله خوبی نبودیم ولی در کل خداروشکر عادی بوده و اتفاقی که شخصیتم رو شدید تحت تاثیر بذاره نداشتم
    3-برادر ندارم و با خواهرهام هم رابطه معمولی دارم نه خیلی خوب نه خیلی بد
    4-من در تمامی دوران ها سعی کردم دوستان زیادی داشته باشم ولی خوب بخاطر شرایط خیلی هاشون موقتی بوده

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط setare21 نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز
    خیلی خیلی متاسف شدم از خوندن داستان زندگی شما
    و کاملا درکتون میکنم
    منم شرایط این چنینی داشتم ولی با دوز پایین تر
    به نظر من طلاق بهترین راهه
    اینجور اختلال های شخصیتی هیچ وق هیچ وقت درست نمیشن
    مگر اینکه خود شخص قبول کنه ایراد داره و درمانش رو پیگیر ادامه بده که بعید میدونم همسر شما اینقدر منطق داشته باشه
    چون ادم خود شیفته ای به نظر میاد
    ادامه ندید با این ادم خیلی سخته خیلی سخت
    خودمم به این نتیجه رسیدم


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.