سلام به همه دوستان عزیز
با اینکه کم میام به سایت ولی خودمو از اعضای وفادار سایت می دونم و واقعا بیشتر عزیزان رو بصورت مجازی شناخت دارم از روی نوشته ها و راهنماییها و پست هاشون.
انشالله همیشه همگی حال دلتون خوب باشه
ممنون الهه جان بابت احوالپرسی از بنده. خبرای خوب و بد و خیلی بد دارم از خودم. خبر خوب اینکه
کوچولوی ما به دنیا اومده و الان دو ماهشه. خداروشکر سالم و شیرین
باباش و من واقعا شاکریم و خوشحالیم و رابطمون هم بهتر شده
خبر خیلی بد مربوط میشه به یک ماه قبل از تولد بچه.
همسر خواهرم رو در سن ۳۹ سالگی متاسفانه از دست دادیم. خیلی شوکه کننده و ناگهانی بود چون با تصادف جاده ای فوت کردن. برای هممون بسیار سخت و ناگوار بود. ولی برای خواهرم فوق العاده سخته تحمل فقدانش. یه دختر ۷ ماهه هم داره که پدرش رو خیلی زود از دیت داد. بماند که خواهرم مجبور به مهاجرت از شهر محل زندگیش به شهر والدینم شد و اینا همه واقعا داغونش کرده. همه اینا بعلاوه اینکه خواهرم حتی سرخاک همسرش هم نمی تونه بره چون در شهر پدریش خاکسپاری شد که فاصله اش زیاده و هرچندماه یکبار خواهرم می تونه بره اونجا.
دامادمون فوق العاده خوب بود و با خواهرم رابطش عالی بود بخاطر همینم خواهرم حالش واقعا بده. همش میگه دور از جونش زودتر بمیرم برم پیش اون. میگه زندگیمون ناقص موند. کلی برنامه و نقشه داشتیم و ...
خلاصه اینکه روزای سختی رو داریم می گذرونیم. خیلی سخت و باورنکردنی. خواهرم میگه حالا معنی به پای هم پیر بشید و معنی زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه رو فهمیدم. که چه دعاهای بزرگی هستن.
میگه چقدر خوشبخت بودم تا سه ماه پیش که همسرم بود. چقد دنیا برام قشنگ بود. و من قدر نمی دونستم.
ما توی خانواده فوت پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و ... دیده بودیم ولی این مورد هممون رو داغون کرد. جدیدا خود من هم بیشتر به مرگ فکر می کنم. به این دنیایی که اصلا ارزش نداره و توی یه لحظه با یه تصادف همه چیز می تونه اینقدر مصیبت بار بشه.
ببخشید اگه اوقات شمارم تلخ کردم. دردلی بود از یه خواهر
انشالله هیچ خانواده ای داغ جوون نبینه
برای همه دوستان اوقات خوش آرزومندم
- - - Updated - - -
سلام به همه دوستان عزیز
با اینکه کم میام به سایت ولی خودمو از اعضای وفادار سایت می دونم و واقعا بیشتر عزیزان رو بصورت مجازی شناخت دارم از روی نوشته ها و راهنماییها و پست هاشون.
انشالله همیشه همگی حال دلتون خوب باشه
ممنون الهه جان بابت احوالپرسی از بنده. خبرای خوب و بد و خیلی بد دارم از خودم. خبر خوب اینکه
کوچولوی ما به دنیا اومده و الان دو ماهشه. خداروشکر سالم و شیرین
باباش و من واقعا شاکریم و خوشحالیم و رابطمون هم بهتر شده
خبر خیلی بد مربوط میشه به یک ماه قبل از تولد بچه.
همسر خواهرم رو در سن ۳۹ سالگی متاسفانه از دست دادیم. خیلی شوکه کننده و ناگهانی بود چون با تصادف جاده ای فوت کردن. برای هممون بسیار سخت و ناگوار بود. ولی برای خواهرم فوق العاده سخته تحمل فقدانش. یه دختر ۷ ماهه هم داره که پدرش رو خیلی زود از دیت داد. بماند که خواهرم مجبور به مهاجرت از شهر محل زندگیش به شهر والدینم شد و اینا همه واقعا داغونش کرده. همه اینا بعلاوه اینکه خواهرم حتی سرخاک همسرش هم نمی تونه بره چون در شهر پدریش خاکسپاری شد که فاصله اش زیاده و هرچندماه یکبار خواهرم می تونه بره اونجا.
دامادمون فوق العاده خوب بود و با خواهرم رابطش عالی بود بخاطر همینم خواهرم حالش واقعا بده. همش میگه دور از جونش زودتر بمیرم برم پیش اون. میگه زندگیمون ناقص موند. کلی برنامه و نقشه داشتیم و ...
خلاصه اینکه روزای سختی رو داریم می گذرونیم. خیلی سخت و باورنکردنی. خواهرم میگه حالا معنی به پای هم پیر بشید و معنی زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه رو فهمیدم. که چه دعاهای بزرگی هستن.
میگه چقدر خوشبخت بودم تا سه ماه پیش که همسرم بود. چقد دنیا برام قشنگ بود. و من قدر نمی دونستم.
ما توی خانواده فوت پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و ... دیده بودیم ولی این مورد هممون رو داغون کرد. جدیدا خود من هم بیشتر به مرگ فکر می کنم. به این دنیایی که اصلا ارزش نداره و توی یه لحظه با یه تصادف همه چیز می تونه اینقدر مصیبت بار بشه.
ببخشید اگه اوقات شمارم تلخ کردم. دردلی بود از یه خواهر
انشالله هیچ خانواده ای داغ جوون نبینه
برای همه دوستان اوقات خوش آرزومندم
- - - Updated - - -
سلام به همه دوستان عزیز
با اینکه کم میام به سایت ولی خودمو از اعضای وفادار سایت می دونم و واقعا بیشتر عزیزان رو بصورت مجازی شناخت دارم از روی نوشته ها و راهنماییها و پست هاشون.
انشالله همیشه همگی حال دلتون خوب باشه
ممنون الهه جان بابت احوالپرسی از بنده. خبرای خوب و بد و خیلی بد دارم از خودم. خبر خوب اینکه
کوچولوی ما به دنیا اومده و الان دو ماهشه. خداروشکر سالم و شیرین
باباش و من واقعا شاکریم و خوشحالیم و رابطمون هم بهتر شده
خبر خیلی بد مربوط میشه به یک ماه قبل از تولد بچه.
همسر خواهرم رو در سن ۳۹ سالگی متاسفانه از دست دادیم. خیلی شوکه کننده و ناگهانی بود چون با تصادف جاده ای فوت کردن. برای هممون بسیار سخت و ناگوار بود. ولی برای خواهرم فوق العاده سخته تحمل فقدانش. یه دختر ۷ ماهه هم داره که پدرش رو خیلی زود از دیت داد. بماند که خواهرم مجبور به مهاجرت از شهر محل زندگیش به شهر والدینم شد و اینا همه واقعا داغونش کرده. همه اینا بعلاوه اینکه خواهرم حتی سرخاک همسرش هم نمی تونه بره چون در شهر پدریش خاکسپاری شد که فاصله اش زیاده و هرچندماه یکبار خواهرم می تونه بره اونجا.
دامادمون فوق العاده خوب بود و با خواهرم رابطش عالی بود بخاطر همینم خواهرم حالش واقعا بده. همش میگه دور از جونش زودتر بمیرم برم پیش اون. میگه زندگیمون ناقص موند. کلی برنامه و نقشه داشتیم و ...
خلاصه اینکه روزای سختی رو داریم می گذرونیم. خیلی سخت و باورنکردنی. خواهرم میگه حالا معنی به پای هم پیر بشید و معنی زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه رو فهمیدم. که چه دعاهای بزرگی هستن.
میگه چقدر خوشبخت بودم تا سه ماه پیش که همسرم بود. چقد دنیا برام قشنگ بود. و من قدر نمی دونستم.
ما توی خانواده فوت پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و ... دیده بودیم ولی این مورد هممون رو داغون کرد. جدیدا خود من هم بیشتر به مرگ فکر می کنم. به این دنیایی که اصلا ارزش نداره و توی یه لحظه با یه تصادف همه چیز می تونه اینقدر مصیبت بار بشه.
ببخشید اگه اوقات شمارم تلخ کردم. دردلی بود از یه خواهر
انشالله هیچ خانواده ای داغ جوون نبینه
برای همه دوستان اوقات خوش آرزومندم







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)