به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 25 خرداد 05 [ 19:34]
    تاریخ عضویت
    1398-1-10
    نوشته ها
    813
    امتیاز
    25,716
    سطح
    96
    Points: 25,716, Level: 96
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 634
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,748

    تشکرشده 1,848 در 755 پست

    Rep Power
    181
    Array
    سلام
    وقت بخیر
    ان شاالله خداوند بهتون آرامش بده
    توکل تون به خداوند باشه.

    --------

    کلمه اول عنوان تاپیکتون برای قضاوت کافیه و دیگه نیاز به خواندن ادامه نداشت.

    «بازم» این کلمه باز هم خیلی نگران کننده است خانم بیکران. لطفاً شجاع باشید و از پدرتون بخواید کمکتون کن تا اتفاق ها دیگه برای شما نیافته.
    وقتی به خدا توکل میکنید، میگید که خدا من دست به دست تو که قدرت بی کران هستی دادم و چون دستم به دستان توست از هیچ نمی‌ترسم. که هر وقت ترس به دل خود راه میدهم، مطمینم از تو دور شدم.

    بهترین کار رو پدر شما کردند، با خونسردی و منطق از راه قانون پیگیری کردند. شما هم با پدرتون باشید. قطعا اولش اذیت میشید، ولی بعدش آزادین، همسرتون نقاط ضعف شما رو شناخته و در اتفاق دیشب یکی یکی همه اون نقاط ضعف رو استفاده کرده و در آخرین شلیک خودش از فرزندتون استفاده کرده،

    عاقلانه ترین کار اینه که بدون اینکه همسرتون بفهمه، با پدرتون صحبت کنید و کارهای قانونی رو شروع کنید. از یه جایی به بعد همسرتون متوجه میشه. احتمالا تلاش می‌کنه این اتفاق نیافته، ممکنه قول بده تکرار نکنه، واسطه بفرسته، تهدید کنه، خودزنی کنه و خیلی کارهای دیگه، شما استوار باشید و خواسته اتون رو پیگیری کنید

    مطمینم باشید همسرتون با این صورتجلسه کلانتری و غیره راهی به جایی نمی‌بره.

    مطمین هستم شما می تونید این ماجرا رو مدیریت کنید،
    ...............
    پ ن : یه تاپیک هست به اسم تله های زندگی، در قسمت بالایی سایت موجوده، اکثر تله های شخصیتی که افراد در زندگی ه شون دارن، ریشه در کودکی اونها داره، متاسفانه دو تا از اون تله ها، ریشه اش در کودکانی هست که جایگاه فعلی فرزند شما رو تجربه کردند.
    لطفاً به فکر فرزندتون باشید. آینده اش به شجاعت شما وابسته است
    ویرایش توسط Mvaz : شنبه 24 اردیبهشت 01 در ساعت 17:53

  2. کاربر روبرو از پست مفید Mvaz تشکرکرده است .

    MimiBahar (دوشنبه 16 خرداد 01)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 07 آذر 02 [ 22:11]
    تاریخ عضویت
    1396-9-27
    نوشته ها
    87
    امتیاز
    5,602
    سطح
    48
    Points: 5,602, Level: 48
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 53 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Mvaz نمایش پست ها
    سلام
    وقت بخیر
    ان شاالله خداوند بهتون آرامش بده
    توکل تون به خداوند باشه.

    --------

    کلمه اول عنوان تاپیکتون برای قضاوت کافیه و دیگه نیاز به خواندن ادامه نداشت.

    «بازم» این کلمه باز هم خیلی نگران کننده است خانم بیکران. لطفاً شجاع باشید و از پدرتون بخواید کمکتون کن تا اتفاق ها دیگه برای شما نیافته.
    وقتی به خدا توکل میکنید، میگید که خدا من دست به دست تو که قدرت بی کران هستی دادم و چون دستم به دستان توست از هیچ نمی‌ترسم. که هر وقت ترس به دل خود راه میدهم، مطمینم از تو دور شدم.

    بهترین کار رو پدر شما کردند، با خونسردی و منطق از راه قانون پیگیری کردند. شما هم با پدرتون باشید. قطعا اولش اذیت میشید، ولی بعدش آزادین، همسرتون نقاط ضعف شما رو شناخته و در اتفاق دیشب یکی یکی همه اون نقاط ضعف رو استفاده کرده و در آخرین شلیک خودش از فرزندتون استفاده کرده،

    عاقلانه ترین کار اینه که بدون اینکه همسرتون بفهمه، با پدرتون صحبت کنید و کارهای قانونی رو شروع کنید. از یه جایی به بعد همسرتون متوجه میشه. احتمالا تلاش می‌کنه این اتفاق نیافته، ممکنه قول بده تکرار نکنه، واسطه بفرسته، تهدید کنه، خودزنی کنه و خیلی کارهای دیگه، شما استوار باشید و خواسته اتون رو پیگیری کنید

    مطمینم باشید همسرتون با این صورتجلسه کلانتری و غیره راهی به جایی نمی‌بره.

    مطمین هستم شما می تونید این ماجرا رو مدیریت کنید،
    ...............
    پ ن : یه تاپیک هست به اسم تله های زندگی، در قسمت بالایی سایت موجوده، اکثر تله های شخصیتی که افراد در زندگی ه شون دارن، ریشه در کودکی اونها داره، متاسفانه دو تا از اون تله ها، ریشه اش در کودکانی هست که جایگاه فعلی فرزند شما رو تجربه کردند.
    لطفاً به فکر فرزندتون باشید. آینده اش به شجاعت شما وابسته است
    واقعا ممنون ازتون نمیدونید چقدر حالم داغونه مخصوصا که همسرم طلبکار هم هست و میگه بابای تو حق نداشت با آبروی من بازی کنه و پلیس به خونه من بیاره می تونست بگه بریم کلانتری اونجا امضا کنیم و ..
    از صبح میگه اگه بخوای خونه من بمونی باید به بابات زنگ بزنی و بگی بخاطر آوردن پلیس به خونه باید از شوهرم معذرت بخوای
    چند وقت پیش هم یه لیتر نفت رو بخاطر یه موضوع کاملا چرت خالی کرد روی فرش ها و مبل ها و می خواست خونه رو آتیش بزنه که من و دخترم با ترس و گریه به خونه همسایه بالاییمون پناه بردیم و خانوادم اومدن ولی من دوباره نتونستم برم مامانم التماسم میکرد که بیا بریم تو رو خدا ابنجا نمون امنیت نداره ولی من نتونستم از خودم متنفرم
    به نظرتون من باید چیکار کنم تا یکم قوی باشم ؟ همین که خونه بابام میرم تا سه چهار روز همه چیز عالیه و احساس میکنم از زندون آزتد شدم ولی بعدش همش به خودم میگم ای کاش نمیزاشتم خانوادم به پلیس زنگ بزنن یا ای کاش حجابم رو بیشتر از این که بود هم رعایت می کردم ای کاش ...
    خلاصه یه دلیلی پیدا میکنم و کلا عذاب وجدان می گیرم بار آخر که به قهر رفته بودم خونه پدرم هرشب از خواب با استرس بلند می کردم و تپش قلب می گرفتم و همش می گفتم آره مقصر خودم بودم و تا خوده صبح گریه می کردم
    تا بحال چند باری که به قهر خونه پدرم رفتم فقط بار اول همسرم اومد دنبالم اونم دم در ایستاده بود متاسفانه بقیه رو خودم دوام نیاوردم و بدون اجازه پدرم برگشتم .
    همسرم روز اولش استقبال کرد ولی از فرداش همش سرم کوبید که حتی خانوادت هم راضی نشدن به تو نون بدن و ....
    امروز صبح وقتی همسرم سر کارش می رفت بهم گفت تو رگ غیرت نداری؟ این همه بهت گفتم من تو رو نمی خوام . خانواده تو از لحاظ اقتصادی در سطح من نیستن . تو حتی در حد نوکر خونه منم نمی تونی باشی و ... ولی نمیری
    من میدونم اگه تو رو از در بندازم بیرون از پنجره میای تو یا اینکه چند ماه میری خونه پدرت بعدش خودت دست از پا درازتر میای و ...
    بهم گفت با وجود این حرفا اگه یکم غرور داشتی تا از سر کار برگردم میری خونه پدرت ولی من می ترسم برم . خانوادم از صبح هزار بار زنگ زدن که بیایم دنبالت ولی مثل همیشه می ترسم از اون حس های لعنتی از اون نصف شب از خواب بیدار شدن ها خیلی می ترسم

  4. 2 کاربر از پست مفید بی کران تشکرکرده اند .

    MimiBahar (دوشنبه 26 اردیبهشت 01), Mvaz (شنبه 24 اردیبهشت 01)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:00 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.