ممنون خانم بهاری عزیز.من نمیدونم درسته اینجا جواب دادم یا باید توی صفحه دیگه ایی جواب میدادم،پاسخ سوالاتونو با شماره به ترتیب میدم
1.من دیگه با دید ازدواج قبلیم وارد زندگی دومم نشد اینکه میتونم با محبت دل خونواده شوهرمو به دست بیارم و وابستگیشونو بذارم پای عشق مادر به بچه آخرش،خیلی مطالعه میکردم و سیاست های زنانه به کار میبردم.
2.من زیاد با خوانواده م صمیمی نیستم البته با مادرم تا حدودی اونم زیاد نه توی زندگی مشترک هفته ایی یبار میدیمشون یا نهایتا 2 بار چون شاغل بودم باید به کارهای خونه م میرسیدم و دوست داشتم بیشتر با شوهرم باشم و تو خونه خودمون
3.اخلاق و پایبند بودن به یکسری چیزایی که خیلیم سخت نیست راستگو بودن با احترام رفتار کردن اول اخلاق بعدش خانواده و آخرسرهم پول و ...
4.همش همه کارهاشو به خوانواده ش گزارش میده و اجازه میگیره و اگه تایید کنن اون کارو انجام میده همش میگه هیشکی هیچکارش مثل مادرم نمیشه دوست داره شب و روز پیشش باشه دایم تلفنی باهاش صحبت میکنه و همش ازش تعریف میکنه
5.بیشتر مواقعی بود که مادرش حرف میزد و من ناراحت میشدم اگه میدید ناراحت شدم باهام بحث میکرد سر غذا درست کردن با اینکه آشپزیمم خوب بود باهام بحث میکرد انقد حرف میزد چه جوابشو میدادم چه جواب نمیدادم کتکم میزد مثلا اگه یکی از اعضای خونواده م شوخی باهاش میکردن چون خودشم شوخ طبع بود اگه همون موقع جوابشو نمیداد میومدیم خونه دق دلیشو خالی میکرد رو سر من،مواردش خیلی زیاده دروغم میگفت وقتی بهش میگفتم اونم با زبون خوش نه دعوا باز میگرفتتم زیر بار کتک.










علاقه مندی ها (Bookmarks)