سلام و ممنونم از جناب امین خانم نیاگارا و خانم بهاری و خانم لاله
بقول جناب امین درمورد دخترم سوال دیگری ندارم و کاری ام از دستم بر نمیاد ، تصمیم گرفتم به نظر دخترم احترام بذارم و این رو هم بگم پدرو مادر پسر از هم جدا شدن وپسر با مادرش زندگی میکنه، دخترم رو هم دیده و ازش خوشش اومده و مشوق پسرشم هست و از دوستی دخترم با پسرش راضیه. ولی پدرشون بخاطر اختلاف سنی راضی به این ازدواج نیست. داخل پرانتز هم بگم که براجالبه دوتا از برادرهای همسر سابقم پنج سال از همسرانشون کوچیکترن.....
گفتن موضوع به پدر دخترم تقریبا بی فایده س چون مسائل ما و زندگیمون براش اهمیتی نداره ، مثالی میزنم چند سال پیش دخترم اعصاب گردن و دست و پاش بی حس شد و تقریبا مثل رباط شده بود ، برای درمانش متحمل هزینه شدیم ، حالا هزینه زیاد مهم نبود ، این نگرانی که نکنه خوب نشه و همینجوری بمونه واقعا نگران کننده بود ، دخترم که اصلا فکر میکرد دیگه خوب نمیشه و همینجوری می مونه، تو همون دوران دخترم به پدرش زنگ میزنه برای احوالپرسی و ماجرا رو میگه،
شما فکر میکنید عکس العمل پدرش چی بود ؟ تقریبا هیچی ، حتی دریغ از یه دلداری و یا یه دلخوشی بده که نگران مخارج معالجه نباش من هستم....هیچی به دخترم نگفته بود ، هیچی. بخاطر همین بی تفاوتیای پدرشه که به دخترم هیچوقت سخت نگرفتم و امرو نهی نکردم.
عزیزان وقتی من جدا شدم دخترم ۲۰ سالش بود و من ۴۲ ساله ، یعنی سرد و گرم روزگار رو چشیده بودم و با آگاهی کامل و با میل بعد از بیست و سه سال زندگی مشترک به جدایی
رضایت دادم، منظورم اینه که یادآوری جداییم و یا اینکه بخوام در موردش حرف بزنم، اصلا برام ناراحت کننده نیست، و راستش این جدایی یه منشاء خیر هم برام شد. یه عادتی هم که دارم اینه که معمولا آدمایی که بهم بدی کردن ،رو می بخشمشون ..و همین بخشیدنا باعث آرامش خودم شده، همسرم رو هم همون موقع جدایی از ته قلبم بخشیدم و کدورتی ازش ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)