سلام
خانم الهه زیبایی ها و خانم لاله و جناب امین متشکر از مطالب بسیار خوبتون
الان که اینهارو می نویسم حال خوبی ندارم دخترم به سفرش رفت و دیروز حرف هایی رو بهم زد که هنوز از شنیدنش در تعجبم اونقدر که از حرف های دخترم ناراحتم از سفرش ناراحت نیستم.
اینها جملاتیست که دخترم بهم گفته :
تو همیشه تماشاچی بودی
هیچکاری برام نکردی
جز ضررو زیان چیزی برای آدم نداری
عقده و کمبود داری
یه خونه داری منتشو هی سرم میذاری
یه قت سکته نکنی از اینکه من تو این خونه ام
چون هم خونه ایم بهت سفرمو اطلاع دادم والا همینم بهت نمی گفتم
و یه سری جملات دیگه که باورم نمیشه اینهارو از دخترم دارم میشنوم
بخاطر کمرویی و ضربه هایی که از خجالتی بودنم خوردم سعی کردم دخترم رو با اعتماد به نفس و مستقل و خودساخته بزرگ کنم و اجازه دادم خودش انتخاب کنه و نظر مخصوص بخودش رو داشته باشه
البته موفق بودم چون دخترم تو تمام این موارد از همسن و سالهای خودش چه فامیل و چه دوستانش جلوتره ولی هیچوقت بهش بی ادبی و بی احترامی به بزرگتر یا جواب سربالا دادن رو یاد ندادم چون خودم نه آدمی هستم که پشت سر دیگران حرف بزنم و یا بی احترامی کنم. اهل تحکم و زور گویی نیستم همیشه گذاشتم خودش انتخاب کنه و فقط نظرم و یا خوب و بد بودن موضوع رو بهش گفتم ...
بهش اعتماد داشتم و به اصطلاح سین جینش نمی کردم برای همین شنیدن حرفاش دیروز که با کینه بیان میشد در تعجبم تاحالا اینطور ناجور باهام حرف نزده بود ...اگه کسی بدون اینکه منو بشناسه حرفای دخترم میشنید فکر میکرد عجب چه مادر فولاد زره ایی داره ، در صورتیکه اینطور نیست .حداقل نزدیکانم میدونن که من هر چی خواستم برای دخترم بودوبس.
چطور ممکنه مادری که ده شب از سر کارش میاد باید اول به مادرش یه سر بزنه ( منو مادرم تو یه ساختمونیم ) بعد یه استراحت کوچیک تا بیاد کاراشو انجام بده و یک نصف شب فرصت میکنه برای دخترش غذا درست کنه تا با خودش ببره ، میتونه آدم بدی باشه.
چطور میشه مادری که بعد دوماه مشتری نداشتن ، شب عید که زمان فروش لباس فروشیاست مغازه شو میبنده و با کمال رضا و رغبت و بدون هیچ دلخوری از دخترشو مادرش که هردو باهم مریض شدن ، وقتش رو میذاره برای دوا و دکتر و پرستاری کردن از اونها ، میتونه آدمی بدی باشه .
چطور میشه من آدم بدی باشم وقتی دارم از مادرمو دخترم پرستاری میکنم بخاطر یه تذکر کوچیک که با ملایمت بیانش کردم این جمله رو از دخترم بشنوم...برو رد کارت بابا ( واقعا بیانش برام جای شرمندگی داره)
چطور ممکنه من آدم بدی باشم وقتی به مادرم که ۸۵ ساله شه و دیگه توانایی همیشگی رو نداره ازش مراقبت می کنم و کارهاشو انجام میدم و دخترم شاهد همه اینهاس و برمیگرده بهم میگه یه وقت این کارهایی که تو برای مامانی میکنی توقع نداشته باشی منم برات وقت پیری انجام بدم ، میتونه آدم بدی باشه که البته منم در جواب دخترم گفتم نگران نباش اون موقع خودم میرم خانه سالمندان.
هر چی فکر می کنم چرا دخترم این برخورد رو باهام داره و اینقدر بی پروا شده به دوعلت میدونم یکیش خصوصیات خودم هست مثل کم حرفی خونگرم نبودن ، سرزنده و پر انرژی نبودن، خوش صحبت و زبان گرم نداشتنه و دیگریش هم فکر میکنم دخترم منو با مادر اون پسر مقایسه میکنه چون چند بار بهم گفت وقتی مادردوست پسرش زنگ میزنه و می بینه بیرونیم و منم پیش پسرشم کلی بگو بخند میکنه و ایشالا خوش بگذره و از این حرفا بهمون میگه ولی وقتی تو زنگ میزنی حس منفی به آدم می دی...البته شاید این فقط تصور منه که فکر میکنم بخاطر مقایسه بین منو مادر اون پسر اینطور بی پروا شده.
دختر من کلا از ایرانو آداب رسوم و فرهنگش خوشش نمیاد تلاششم اینه که برای ادامه زندگی به یکی از کشورهای اروپایی بره، اهمیتی برای رسم و رسوم ازدواج و نامزدیو خواستگاریو و اینها نمیده و براش مهم نیست ، معتقده مهم اینه که دخترو پسر از هم خوششون میاد و میخوان باهم باشن و دیگه بقیه ش به کسی مربوط نیست و ممکنه اصلا نخوان باهم ازدواج کنن.
البته این عقیده ش تقریبا بخاطر اینه که بعضی از دوستانش و اطرافیانمون تقریبا ازدواج های ناموفقی داشتن و الان همه شون یا درگیر طلاق و جدایی از همسرانشونن یا در گیر کشمکشو دعوا و جنجال.
البته حرف های دیگری هم داشتم که فعلا فراموششون کردم.
یه نکته هم در مورد مغازه لباس فروشی بگم ، چون اسم لباس فروشی که میاد ممکنه یه بوتیک بزرگ و خوب به ذهن آدم برسه در صورتیکه اینطور نیست مغازه من غرفه ای ست که به زنان سرپرست خانوار میدن و محلش هم یه مکان کم رفت و آمده و فروش بالایی نداره فروشمون اکثرا شب عید و اول تابستونه و بقیه سال فروش خیلی میاد پایین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)