سلام
این دو روز اتفاقاتی افتاد و بالاخره من برگشتم خونه. ممنون بابت راهنمای و همراهی دوستان.
ولی یه چیزایی و یه احساساتی دارم. گفتم با شما درمیون بذارم ببینم چقدرش واقعیه و چقدرش زاییده تله های شخصیتی منه.
همونطور که قبلا هم گفته بودم مشاور به همسرم گفته بود که برای برگشت زنگ بزنه به خانواده ها و همه رو دعوت کنه به افطاری در رستوران و اونجا به من گل و کادو بده و همچنین یه دلجویی از پدرم و من بعمل بیاد. قرار شد در مورد جزییاتش من و همسرم صحبت کنیم. بخاطر همین پریروز من با همسرم صحبت کردیم. اولا ایشون فکر می کرد فقط پدر و مادرا رو دعوت کنه، ولی من فکر می کردم مشاور گفته خواهرا و برادرا رو هم دعوت کنیم. نمی دونم من حرف مشاور رو من اشتباه متوجه شده بودم یا ایشون. بهرحال من گفتم بهتره خواهر برادرو دعوت کنی و اونم قبول کرد.
بعد گفت برادر تو منو بیرون دیده ولی سرشو انداخته پایین و ... من دعوتش نمی کنم. خودت دعوت کن. گفتم باشه چون تو احساس خوبی نداری من دعوت می کنمش. بعد من خواسته ام رو مبنی بر اینکه بیاد حضوری پدرم رو دعوت کنه بهش گفتم. اونم اول مخالفت کرد ولی آخر شب اومد هم عذرخواهی کرد و هم دعوت.
حالا قضیه ای که هست اینه که ایشون به پدر و مادر و خواهر برادرا ی خودش نگفته که دعوت از طرف خودشه. بلکه موقع دعوت کردن گفته که من و فرزانه دعوتتون می کنیم. این منو ناراحت می کنه. احساس می کنم ارزشم میاد پایین!!! می دونم شاید اشتباه باشه ولی اینکه همسرم کاری که قرار بود انجام بده رو انجام نداده اذیتم می کنه., در کل احساس می کنم پیش خانواده خودش حتی یه ذره هم خودشو مقصر نشون نداده و نیازی به دلجویی از من و پدرم پیش اونا ندیده. اصلا و ابدا. هرچند هم از من و هم از پدرم عذرخواهی کرد ولی خوشش نمیاد اونا بدونن که اینکارو کرده. چون همون شبی هم که اومد از پدرم عذرخواهی کنه دیروقت اومد ولی می تونست زودتر بیاد. چون از خونه پدرش داشت می اومد و مطمئنم حتی به اونا نگفته که داره میاد خونه ما برای دعوت.
البته همسرم برام کادو و دسته گل هم خریده بود که قرار بود بیاره رستوران ولی خودم پیشنهاد دادم که نیاری هم مشکلی نیست. همون خونه بهم بده. چون احساس کردم معذب میشه.
حالا من با این احساس بد به نظرتون چیکار کنم؟ آیا اصلا درسته که من همچین احساسی دارم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)