سلام.
دوستان، من نمیدونم چی کار کنم.
شما میگید در حدی که در توانت هست کار کن .
خب مثلا من دیشب تازه یکم حالم حس درس داشتم و نشستم مقاله خوندم تا ساعتای سه و چهار.
صبح یازده پا شدم دیدم بابا و عروسمون بیدارن. و در حد حتی یه برنج خیسوندن هم کاری برای ناهار نکرده اند.
منم باز زورم گرفت. ناهارو شروع کردم پختم. همزمان دو تا غذا پختم که حداقل فردا رو راحت باشم.
حال جسمیم هم خوب نبود
سالاد و همه چی هم آماده کردم و اومدم اتاق سر مقاله تا غذا آماده بشه و برم.
ولی چون یکم دیر شد بابا بهم اخم و بدخلقی میکرد. این دیگه خیلی لجمو در میاره
منم کلا اصلا استعداد بروز ندادن حالمو ندارم. منم فقط رفتم غذا رو کشیدم و میزو چیدم و گفتم هر کی میخواد بیاد. و قبل اینکه بقیه بیان برای خودم کشیدم و شروع کردم خوردم. بابام هم ژست قهر گرفته بود نیومد.
بعدم خوردم و بلند شدم.
واقعا لجم میگیره که خودشون هیچ کاری نمیکنن و فقط توقع دارن و طلبکار هم هستن.
بابا بخواد اینجوری ادامه بده، و همون همیشه طلبکار بودنی که از مامان داشت رو روی منم پیاده کنه، به خدا قسم حتی اگه عروسمون هم بعد عید بره خونشون و بابا تنها هم بمونه، ول میکنم میرم دائم خوابگاه.
.
من همه چی رو میتونم تحمل کنم غیر اینکه طلبکارم هم باشن
.
.
نشده یه بار به من یه دستت درد نکنه بگه. ولی ژست طلبکار رو خوب بلده بگیره.
نمیدونم من خیلی بی ظرفیتم که در این حد خشمگین میشم یا هر کی هم جای من بود لجش میگرفت؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)