سلام دوستان خوبم
امیدوارم حالتون خوب باشه .
چکار میکنید ؟ با هم دوست باشید ....
من مطمئنم هیچکدومتون نیت بدی از صحبت هاتون ندارین ....اگر در این تالار هم صحبت کردن برامون سخت باشه که دیگه ....
همدیگرو دوست داشته باشید .
من الآن پست هاتون را دیدم ...
آقای c.r.y دقیقا به اون سفینه ی پیکان نما احتیاج دارم ... این روزا زیاد جزء دختر های نازک نارنجی به حساب میام .
ولی میدونید بعضی وقتا که میبینم با ریلکسی کامل بهم میگن توی تالار که چیزی نشده و پدر و مادر ها اینجورین و غیره انگار بیشتر حرصم میگیره .... نمیخوام کسی رو که صحبت هام رو تأیید کنه ولی حداقل میخوام یه لحظه خودشو جای من بزاره و فکر کنه پدر و مادر خودش دارن بهش این صحبت هارا میزنن .... البته این هم نشدنی هست چون هر کسی یه مدل خاصی خانواده داره ...
بگذریم .... از اون زمان به بعد دیگه زیاد اصلا صحبت نمیکنم توی خونه .... بابام سر سفره ناهار که نشسته بودیم داشت محبت آمیز بهم نگاه میکرد ولی من یاد لحظه ای می افتادم که چه صحبت هایی قبلا بهم میزده و نگاهمو ازش میدزدیدم ....
ببینید یه واقعیتی درباره ی بابای من هست و اون هم این هست که مودی هست ( یه بار میبینی باهات خوبه و میخنده و یه مدت طولانی هم میبینی محل بهت نمیزاره و سرش به کار خودش گرمه ) برای همین هیچ وقت نتونستم بفهمم چطور باید با این بشر رفتار کنم .
راستی از مادر و برادرتون گفتین ....واقعا ناراحت شدم ....ان شاءالله حالشون کاملا خوب بشه و برگردند خونه ... میتونم درک کنم اگر یکی از اعضای خانوده مویی از سرشون کم بشه آدم چقدر ناراحت میشه ....امیدوارم خدا به اعضای خانوده تون و خودتون سلامتی و طول عمر باعزت عطا کنه .
شما همیشه توی تالار خوبی کردین به همه و این دعا ها تنها کاری هست که از دستمون برمیاد .
در پناه حق باشین .
آقای زونیام ممنونم از همدردیتون .... همونطور که به آقای کرای هم توضیح دادم پدر و مادر منو بخصوص پدرم مودی هستن و نمیشه واقعا اخلاقشون را شناخت ...من تو این 24 سال عمر که از خدا گرفتم یه وقتایی اینقدر مهربونیای بابامو دیدم که فکر میکردم خوشبخت ترین دختر و شادترینم و یه وقتایی هم کهبیشترش یهویی و بی دلیل هست بدجور نامهربونی و اخلاق بدشو دیدم ....
نمیدونم .... قابل درک نیستن برام ...
دوستشون دارم ولی نمیدونم باید چکار کنم ...فعلا حواسم بیشتر به خودم هست ..
چیزی که این روزا خیلی بهش فکر میکنم این هست که برم سرکار ...مستقل شدن میتونه خیلی روحیه ی منو بهتر کنه ....با اینکه دلم میخواست یه خانم خانه دار باشم ولی معلوم نیست چه زمانی ازدواج کنم و تا اون زمان هم نمیتونم توی خونه بمونم و فکر و ذهنم را درگیر اخلاق و رفتار های پدر و مادرم بکنم .
علاقه مندی ها (Bookmarks)