سلام Mvaz گرامی
خیلی ممنونم ..
بله کاملا درست می گید و من کاملاً این رو حس کردم. اینکه پسرها برای چیزی که دستنیافتنی باشه تلاش می کنن و براشون جذابیت داره. خیلی ناراحت هستم. احساس سرخوردگی می کنم. اینکه چرا نتونستم هنوزم جذاب باشم. همه طور احساسی می کنم. مثلا بعضی وقتا با خودم می گفتم نکنه مثلا مقایسه کرده با بقیه دخترها، بعد دیده اونا جذاب تر هستن. یا مثلا اخلاقمو دوست نداشته، دوست داشته یه طور دیگه بودم. و کلی فکرای دیگه.. و احساس کم بینی می کنم و اعتماد به نفسم میاد پایین..
ممنونم بابت حرف های امیدبخشتون. ..
بله درست متوجه شدید، از خدا دور شدم کمی. فقط وقتی دلم می شکنه و گریه می کنم ، اونموقع ها به یاد خدا میوفتم.. اونم مقطعی بود..
سنگینی خیلی چیزها رو بر روحم حس می کنم.. خیلی شرمنده هستم جلوی خدا.. جلوی خودم!
من واقعا فکر می کردم منو برای ازدواج می خواد. وگرنه من هیچوقت مایل به داشتن دوست پسر نبودم.و می دونستم دوستی این چیزا رو داره. اما اون به من گفت که فکر نکن من به روش سنتی میام خواستگاری، باید با کسی که می خوامش، باهم باشیم. بعد
گولم زد. من چقدر ساده بودم. البته فکر می کردم پسر ساده و مهربونیه و حرفای دلشو داره می گه. و من برای راضی نگه داشتن اون و به خیال اینکه واقعا منو در نظر گرفته برای ازدواج، تن به همچین کاری دادم.
درست می گید. تنها راهی که می تونم باهاش آروم بشم همین معنویت هست. یادمه اونموقع ها خیلی مذهبی و با خدا بودم، هر روز قرآن می خوندم، چقدر حس خوبی داشتم. خیلی حس آرامش داشتم. همیشه آغوش گرم خدا رو حس می کردم.. سایه ی مهربونشو توی زندگیم حس می کردم.. زندگیم، روحم، همه چیز خیلی آروم و خوب بود..
اما الان نه.
************************************************** **
سلام سحر بهاری گرامی
ممنونم ...
حرفهاتون خیلی درسته.. کاملا درست..
من هدف ها و برنامه هایی توی ذهنم داشتم. اما بعد از اون پسر، همش فکرم درگیره اون می شد. همیشه توی واتساپ نگاه می کردم کی آنلاین می شه. همیشه پیام های قبلیمون رو می خوندم.. خاطرات برام زنده می شدن.. گریه می کردم.. می رفتم توی فکر. اصلا انرژی و توان انجام دادن کارها و اون انگیزه ی قبلی رو نداشتم. اکثر شبها با فکر و خیال می خوابیدم. با گریه.. صبح ها دیر بیدار می شدم.. خیلی حس بدی داشتم. خیلی زیاد
دیروز که شما گفتید، منم همه پیام های قبلی رو پاک کردم. شماره ش رو از توی گوشیم پاک کردم. اکانت اینستاگرامم رو کامل پاک کردم که عکس هاش رو نبینم..
ولی یه دستبند برام خریده بود، اونو دارم. وقتی نگاش می کنم اشک میاد توی چشمم دلم می گیرهاونو بعدا میدم به یکی دیگه که نبینمش. دلم نمیاد بندازمش دور.
خیلی خیلی ممنونم بابت حرفهای آخرتون..
**************************************************
سلام C-R-Y گرامی
خیلی ممنوونم بابت پیام ارزشمند آقای مدیر ..
درسته ..
من درس گرفتم.. هیچوقت دوست ندارم دیگه تجربه ی مشابهی رو تجربه کنم.. دوست ندارم دیگه با پسری صمیمی بشم یا به ازدواج فکر کنم..










علاقه مندی ها (Bookmarks)